تبليغاتX
وقت‌کُشی
وقت‌کُشی
==================== Main Column ==================== -->

زنده باد سرما
جمعه 22 دی1385
به نظرم اگر این سرمای زمستان نبود یادمان می رفت که زنده ایم. من یکی که حتمآ یادم می رفت. وقتی سردمه یادم میفته که هستم. وجود دارم و از گوشت و پوست و استخوان تشکیل شده ام. سرمای سرعین هم سرماست ها! اینکه می گویند تا مغز استخوان نفوذ می کند، واقعآ نفوذ می کند. دقیقآ هم به همین خاطر است که آدم احساس می کند وجود دارد.
ارسال به بالاترین + 13:51

بازی شب یلدا
دوشنبه 4 دی1385
  1. دقيقآ نمي دونم اين بازي شب يلدا كه سارا دعوتم كرده چي هست! گمونم يه چيزي تو مايه هاي اعتراف و اينا باشه. باشه؟ باشه!
  2. دنيا ارزش نداره كه آدم بعضي چيزارو قايم كنه. هر كي از من در مورد هر چي بپرسه واضح جواب مي دم بهش. گور پدر مصلحت!
  3. حموم رفتن يه كار خوبه. ولي رفتن توي آبگرم معدني يه خوشبختي كامله. واي...! گامش گلي! دو ساله كه به بهشت نرفتم!
  4. مامانم همه چيمه. همه چي يعني همه چي!
  5. تنهايي، تنهايي! خيلي برام عزيزه. هيچي هم جاشو نمي گيره تو زندگيم.

 

خوب بيد؟! حالا من تنها پنج نفر از کجا گیر بیارم دعوت کنم؟! بی خیال! شب یلدا چند شبانه روزی می شه که تموم شده. ایشالا سال بعد!

ارسال به بالاترین + 14:41

جلد شناسنامه ام درد می کند
یکشنبه 3 دی1385
گفتم برای یک بار هم که شده توی این وبلاگ متنی از یک آدم زنده بخوانید!

قيصر امين پور

دردهاي من نگفتني
دردهاي من نهفتني است
دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي که چين پوستينشان
مردمي که رنگ روي آستينشان
مردمي که نام هايشان
جلد کهنه شناسنامه هايشان
درد مي کند
من ولي
تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده سرودنم
درد مي کند

ارسال به بالاترین + 15:50