تبليغاتX
وقت‌کُشی
وقت‌کُشی
==================== Main Column ==================== -->

تک ضرب 1
دوشنبه 30 مهر1386
دیدین آدما بدون استثنا فکر می‌کنن نقطه‌ضعف‌شون صداقت‌شونه؟!
ارسال به بالاترین + 1:50

وااای!
دوشنبه 23 مهر1386
چیزی نمونده بودا... قصر در رفتن! (قصر درسته یا قسر ؟!)

blue boy

ارسال به بالاترین + 0:11

ما می بریم
یکشنبه 22 مهر1386
ما دربی را می‌بریم. حتی اگر هیچ‌کس قبول نکند. حتی اگر مربی‌مان ترسیده باشد. حتی اگر بازیکنان‌مان گل نزنند. حتی اگر تیم‌مان بازیکن محوری نداشته باشد. حتی اگر حریف در اوج قدرت باشد و ما در نهایت ضعف.  بازنده مرده است. ما دربی را می‌بریم. ما می‌کشیم‌شان.

پ.ن: تحلیل فنی بمونه واسه بعد از بازی. دوس دارم یکی از اون دربی‌های خونین باشه. از اونا که خون ازش می‌چکه.

ارسال به بالاترین + 11:19

آخرین یادگار
شنبه 21 مهر1386
دئدین
       سون خاطیرم قورو شکیلدی
یازدین
        اونوداندا باخارسان آنجاق.
من سنی اونوتسام...
                 دوشوندون‌مو بیر،
شکلین سندن اول اونودولاجاق ...

گفتی
        آخرین یادگارم عکسی خشک و خالی است
نوشتی
          اما وقتی فراموشم کردی نگاهش کن.
من فراموشت کنم...
                 می‌دانی که،
عکست قبل از تو فراموش می‌شود ...

این روزها مجموعه شعری از "نصرت کسمنلی" را ورق می‌زنم. اسم کتاب هست: "هامی‌سی سئوگی دندیر" (همه‌اش از عشق است) و ناشرش "اختر" تبریز. درباره شاعر اطلاعاتی داخل کتاب نیامده بود اما تعدادی از شعرهایش را اینجا می‌توانید بخوانید. خداوندگاری بوده این نصرت!

ارسال به بالاترین + 16:44

ما هیچ؛ ما هویج!
چهارشنبه 18 مهر1386
۱. سلام!قطرستان!

۲. لای خرت‌وپرت‌های تابستان امسال، دفترچه تکالیف یک دانش‌اموز قطری که توی اتاق هتل جا مانده بود بدجور توی ذوقم زد. "الخلیج العربی" را به اندازه‌ای بزرگ نوشته بودند که "جاسم محمد الجاسم" ۹ساله تا عمر دارد به فکرش هم خطور نکند که ممکن است این خلیج اسم دیگری داشته باشد. یاد حرف های اخیر رئیس پلیس مبارزه با مفاسد اجتماعی ناجا افتادم و رفتار صداوسیما در پخش این صحبت‌ها. بی‌خیال شویم؟! باشد! ملالی نیست جز دوری شما!

۳. این ۱و۲و۳ یعنی این که بعد ده روز که نبودم خیلی نوشتم؛ همین!

ارسال به بالاترین + 22:31

یکشنبه 8 مهر1386
رمضان‌ها جایت خالی‌تر از همیشه است ... .
ارسال به بالاترین + 10:47

می ترسم
جمعه 6 مهر1386
توی صف حسابداری آموزشی دانشگاه اتفاق افتاد. دو دختر به همراه پسری که به نظر فامیل‌شان بود بی‌توجه به صف، برگه انتخاب واحدشان را به مسئول حسابداری دادند. پسری که نوبت او بود اعتراض کرد و با پسر همراه دخترها به جروبحث مشغول شدند. هر دو بیست‌وپنج شش ساله به نظر می‌رسیدند. کار مشاجره داشت بالا می‌گرفت که بالاخره با وساطت بقیه حاضرین در صف آرامش نسبی برقرار شد. ... و درست در همین لحظات اتفاق افتاد. یکی از دخترها با غرور گفت: "ولش کن سعید! تو می‌تونی ببری بدی‌ش یه سال تموم کتکش بزنن. کارمند کم جایی نیستی که!"پسر گفت "هیس!" و من ترسیدم. تازه چشمم خورد به ته‌ریش و آخرین دکمه پیراهن‌اش و چادر دخترها. خیلی ترسیدم.

پ.ن: مطمئن‌ام دختر راست می‌گفت و سعید می‌توانست. برای همین هنوز هم می‌ترسم. من کارمند جای خاصی نیستم. شما چطور؟!

ارسال به بالاترین + 11:31