![]() |
![]() |
||
![]() |
|||

گزارشی از اجرای لیلی افشار در خانه هنرمندان
" «سنه دَ گالماز»، قطعه سنتی آذربایجانی که «رشید بهبودف» آن را اجرا کرد و پنجشنبه ۱۷ مرداد «لی لی افشار» در سالن «بتهوون» خانه هنرمندان ایران آن را با گیتارش نواخت، داستان مردی است که از دختری تقاضای ازدواج می کند و دختر مدام پیشنهاد او را رد می کند و در نهایت مرد به او می گوید هیچ چیز برایت نمی ماند، حتی خوشگلی ات.
این داستان یکی از چند داستان آهنگسازان مختلفی بود که لی لی افشار آن را با سازش بازگو کرد. بیشتر این داستان ها، حکایت دخترانی بود که سحر می کردند، سحر می شدند و دست نیافتنی بودند. مثلاً در دومین قطعه این کنسرت زنی را به جرم جادوگری و رواج خرافات و عقاید دینی به سمت محل اعدام می برند و این قطعه با یک تم و هفت واریاسیون ماجرای سفر به سوی مرگ را شرح می داد..."
دوست خوب زنجانیام رامین سلطانی عزیز در سه پستی که درباره سرعین نوشته (3 و 2 و 1) از منظر یک ناظر بیرونی نگاه جالبی به سرعین داشته و به نکات قابل تاملی اشاره کرده. تعدادی از نکات مورد اشاره در این نوشتهها اما بر اساس پیشداوریهایی انجام شده که درستیشان محل تردید است. جملهای مثل "سرعین شهر خوشبختی نیست" نمیتواند حکم منصفانهای درباره شهری باشد که حداکثر دو سه روز در آن اقامت کردهای. فارغ از این مسایل، باید نکاتی را یادآوری کنم که فقط با زندگی در سرعین میشود به آنها و ارزششان پی برد. بعضی از این نکات را میگویم و میگذرم از نقد سطر به سطر که در حوصله نمیگنجد.
۱. سرعین دزد ندارد. در فصل بدون مسافر میتوانید ماشینتان را با درهای باز کنار خیابان پارک کنید و بروید. احدی چپ نگاهش نمیکند.
۲. آمار اعتیاد در سرعین در مقایسه با شهرهای اطراف و مشابه به شدت پایین است. این مساله در مقایسه روستاهای اطراف سرعین هم مشهود است. روستاهای توریستی آمار اعتیاد پایینتری دارند.
۳. "طلب فرهنگ از سرعین" انتظار عبثی نیست. گرچه سرعین خصوصیات یک پایتخت فرهنگی را ندارد اما در حد خودش تحصیلکرده و کتابخوان و از این قبیل هم کم ندارد. برنامههای فرهنگی هم در مقایسه با مرکز استان به اندازه کافی در سرعین برگزار میشود.
تکمله: سرعین دوران گذار پر سرعتی را از سر میگذراند. روند گذر از سنت به مدرنیته در این شهر بسیار سریع است و این تضادها و چالشهای گذار را درشتنمایی میکند. بحث سنگینی است صحبت از کشاورزان سابقی که امروز هیوندای سانتافه سوار میشوند. بگذریم!
اصلاً شما بگو مفت؛ والله نمیارزد خاطر نازنین را مکدر کنی به پر شدن قطرهچکانی آن چوبخط لعنتی سبز که حالا بشود یا نشود با آب باریکهای که از dial up میچکد. adsl اختیار کنید. هر آینه رستگاری است با آن. فی الدنیا و الآخرة!
گزارشم در روزنامه دنیای فوتبال شنبه درباره انصراف رضازاده از المپیک. جملهای که به رنگ قهوهای نوشته شده در متن چاپ شده در روزنامه حذف شده بود و کل مطلب سکته کرده بود!
اردبیلیها در شوک انصراف رضازاده
کسی چه میداند

عصر اولین پنجشنبه مردادماه است و سرعین روز شلوغ و پرهیاهویی را میگذراند. خیلی از اردبیلیها ترجیح دادهاند ۲۰ کیلومتر راه بیایند و آخر هفتهشان را در سرعین سپری کنند و این چهره شهر را شلوغتر نشان میدهد. در قهوهخانهای پایینتر از میدان گامیشگلی، میدان اصلی شهر، بومیها و مسافرین تنگ هم نشستهاند. خنکای نسیم عصرگاهی سبلان با بوی دود تنباکوی خوانسار فضای مطبوعی به قهوهخانه داده. امتداد صدای قل قل را مرد قهوهچی میشکند. کنترل تلویزیون را برمیدارد و دکمه قرمز را میزند. تصویر هنوز روشن نشده صدای آشنای فریاد "ابالفضل..." در قهوهخانه میپیچد. تصاویر میکس شده میآید. حسین رضازاده در المپیک ۲۰۰۴ آتن. سرها به سمت تلویزیون روی دیوار برمیگردد. پسر جوان روی صندلیاش جابهجا میشود و خبر را اعلام میکند: "گفتهاند به المپیک نمیرود". خبر اما کهنهتر از آن است که توجهی برانگیزد. همه محو تصاویرند. انگار که پخش زنده باشد همه رفتهاند به چهار سال پیش. تلویزیون ناتوانی حریفان را نشان میدهد و قهرمان را که کمربندش را سفت میکند. "چلیک..." گیره انتهای وزنهها بسته میشود. مشتهای گره شده به دور میله... "یا بالفضل..." ولبخند زیر وزنه ۲۶۳ کیلویی ... تصویر فید میشود به استودیوی برنامه کولاک. رضازاده مهمان برنامه است. سرها اما از تلویزیون برمیگردد و غبار نوستالژی آرام مینشیند روی چهرهها. انگار که همه دوست دارند این آخرین تصویر ذهنشان از قهرمان باشد. صدای مجری برنامه را لهجه شمالی مرد میانسالی قطع میکند: "چرا نرفت؟" و کمی آرامتر رو به دوستش ادامه میدهد: " میگن دوپینگ کرده، راسته؟!". پیرمرد اردبیلی میز روبرویی دود قلیان را به تندی بیرون میفرستد و رویش را از مرد شمالی به سمت همشهریهایش برمیگرداند و غر میزند: "کَس سهسوی بابا!" [ببر صداتو بابا!] و به ترکی، بلندتر، رو به همه و با پوزخندی میگوید: "اینه دیگه!همیشه منتظریم یکی زمین بخوره تا لهاش کنیم. ما اینیم!" مرد شمالی از گفتهاش پشیمان میشود: "نه، من هم شنیدم. ولی مصدومه، دکترها گفتن مفصلاش ساییده شده." همه مشتریهای قهوهخانه وارد بحث میشوند و صداها در هم میروند. پیرمرد اردبیلی اما حواسش به تلویزیون است. کسی به صحبتهای مجری توجه نمیکند. حرفهای رضازاده هم به گوش نمیرسد. پیرمرد نیم نگاهی به ریموت کنترل روی میز میاندازد. بحث بین مشتریهای دیگر بالا گرفته. منصور، صاحب مغازه عسل فروشی روبروی قهوهخانه که به خاطر هیکل درشت و شباهتش به پهلوان گاهی از سوی دوستانش به شوخی بهعنوان پسرخاله رضازاده به مسافران غریبه معرفی میشود، ماجرا را مربوط به حضور رضازاده در تبلیغات ماهوارهای میداند و سعی میکند پسرخاله فرضیاش را تبرئه کند: خب قهرمان مگر پول برای زندگیاش نمیخواهد؟ مگر وقتی ترکیه نرفت چی بهش دادند؟ رفته توی ماهواره تبلیغ کرده، اینها هم نگذاشتهاند برود المپیک!" دیگران اما دوست دارند ازخاطرات خوب حرف بزنند: "هروقت وزنه میزد پدرم گریهاش میگرفت." این را ابراهیم، مشتری ثابت قهوهخانه و دوست مرد قهوهچی میگوید و با "حیف شد"ی ساکت میشود. داود، مرد قهوهچی، فکرش پی حرفهای منصور است و توهم توطئه: "آدام نه بیلسین!" [کسی چه میداند!] پیرمرد اردبیلی همچنان محو تلویزیون است. تصویر رضازاده در عزاداری محرم اردبیل و فریاد "ابالفضل..." زیر برف. پرده اشک آشکارا چشمهای پیرمرد را پوشانده. تصویر را تار میبیند لابد... .
بیرون قهوهخانه همچنان شلوغ است. هوا هم تاریک شده. درخشش لامپهای بیلبوردی از فاصله دور نگاه را میدزدد: رضازاده در حال سرکشیدن بطری آب معدنی است.
recent posts
sites
archive