تبليغاتX
وقت‌کُشی
وقت‌کُشی
==================== Main Column ==================== -->

نیمانی؛ پیوند روزنامه و طراحی لباس
یکشنبه 31 شهریور1387
به نظرتان چه انگیزه‌ای باعث می‌شود که یک تین‌ایجر آمریکایی لباسی بر تن کند که طرح روی آن صفحات روزنامه‌های کیهان و اطلاعات ۳۰ سال پیش باشد؟! پاسخ شما هر چه که باشد به پای درک "نیما بهنود" از این مساله نخواهد رسید. نیما پسر "مسعود بهنود" روزنامه‌نگار باسابقه ایرانی، -اگر اشتباه نکنم- مقیم امریکاست و آن‌جا به کار طراحی لباس مشغول است. ویژگی عمده طرح‌های نیما استفاده از المان‌های ایرانی است. احتمالاْ نمونه‌ای از کارهای او را بر تن بهرام رادان دیده‌اید؛ همان عکس معروفی که تی‌شرتی با نوشته "عشق" به خط نستعلیق به تن رادان است.
خطوط نستعلیق و ثلث، مهرها و آرم‌های قدیمی و حتی پارچه لُنگ در نهایت زیبایی در طرح‌های نیما استفاده شده. من شخصآ ولی این کار روزنامه‌اش را بیشتر می‌پسندم. یک جورهایی انگار اسم بهنود که می‌آید آدم یاد روزنامه و نوشته و از این قبیل می‌افتد!

از طرح های نیمانی؛ طراح ایرانی

برند NIMANY معرف لباس‌های نیماست. اگر سایت برای‌تان فیل.تر شده و دسترسی به فیل.ترشکن ندارید این پایین کلیک کنید تا عکس چندتایی از لباس‌ها را همین‌جا ببینید.


برای خواندن متن کامل کلیک کنید
ارسال به بالاترین + 17:17

چهارشنبه 27 شهریور1387
حکایت نادیدن‌تان بانو، قصه‌ی خَسَف‌القمر است. لیکن مدام و هنوز. تا بَرَق‌البصری.

پ.ن: سلام آقای لانگ شات!

ارسال به بالاترین + 19:33

بلوتوث دایی؛ از اوج تا فرود راهی نیست
سه شنبه 26 شهریور1387
علی داییمردمان منصفی نیستیم. حداقل در این مورد خاص. در مخیله‌مان نمی‌گنجد که آدم‌ها ممکن است رنگ‌شان نه سیاه یا سفید که خاکستری باشد. انسان‌ها برای ما دو دسته‌اند: یا قدیس‌اند و در عرش، یا ابلیس‌اند و بر فرش. و در این میان آن‌چه غایب است "آدمیزاد" است. آدمیزادی که چون خطا کرد "آدم" شد. و گرنه در همان بهشت برین می‌ماند و این‌گونه، ماجرای او همان‌جا شروع نشده تمام بود.

علی دایی علیه تبریزی‌ها حرف نزده. او در این فیلم تحت تاثیر مخاطب‌اش ـ همان آقایی که من مانده‌ام چه بگویم درباره‌اش ـ حرفی از دهانش درآمده که ممکن است هر یک از ماها در گفتگوهای روزمره‌مان هزار بار بدترش را به کار ببریم. دایی حق دارد این ماجرا را تکذیب کند و فیلم کذایی را ساختگی بداند. نمی‌دانم؛ شاید بهتر است بگوییم او"باید" این کار را بکند. شاید این‌طور بهتر است.

حکایت خبرنگاران و دایی اما ماجرایی سورئال است. او همه ما را ـ تقریباً ۹۸ درصدمان را! ـ یک مشت بیکارِ محتاجِ قلم به مزد فرض می‌کند که همیشه یا می‌خواهیم توی کارش بگذاریم یا قصد داریم از قِبَل ارتباط با او به جایی برسیم. به قول امیر حاج رضایی دایی یک متوهم ۲۴ ساعته است. قسمت سورئال داستان ماجرای آن دو درصد است. خبرنگارانی که برای دایی ارزش و احترام قائلند. آن‌ها در این اتوبان یک‌طرفه سرگردان مانده‌اند. دل‌شان نمی‌خواهد چهره آدم محبوب‌شان تخریب شود و دوست دارند حمایت‌اش کنند اما دریغ از گوشه چشمی از طرف یار. با شما چه کنیم آقای دایی؟!*

دل آذری‌ها بزرگ است. بزرگ مثل سبلان و سهند. من مطمئنم اگر دایی عذر خواهی کند همه‌شان او را می‌بخشند. اما آیا دل علی دایی هم ...؟! نمی‌دانم. آیا اصلاْ این کار ـ عذرخواهی ـ درست است؟! اوضاع پیچیده‌ای است.

تخریب علی دایی و تسویه حساب با او در این موقعیت دقیقاْ به اندازه کار همان مردکی که این فیلم را گرفته مشمئز کننده است. دایی در این برهه به شدت تنهاست و نیازمند کمک. دنبال راهش باشیم. شما چی فکر می‌کنید؟

*تیتر مطلبی از پژمان راهبر که لینک‌اش را پیدا نکردم.
مرتبط: رنجش تبریز از دایی

ارسال به بالاترین + 3:31

یکشنبه 24 شهریور1387
سه دروغ بزرگ / se doruq - e bozorg
دانشگاه آزاد اسلامی

مردم‌شناسی اصطلاحات خودمانی؛ پژوهشی مردم ‌شناختی در اصطلاحات خودمانی جوانان؛ دکتر محمود اکرامی؛ نشر ایوار؛ چاپ سوم؛ ۱۳۸۵

ارسال به بالاترین + 14:5

شما ایرانی، شما ته‌اش!
جمعه 22 شهریور1387
شما یک ایرانی هستید. نویسنده احتمالاْ. کمی باحال. رمان نوشته‌اید. ترکانده‌اید. یعنی کتابتان با احتساب آن‌هایی که به در و همسایه هدیه داده‌اید بیشتر از دوهزارتا فروخته و مهر چاپ دوم خورده رویش. اصلاْ مهم نیست که چی نوشته‌اید. خودتان هم دیگر بهش فکر نمی‌کنید. یادتان رفته کلاْ. بس که مصاحبه کرده‌اید. وای از این رادیوهای خارجی. مگر ول‌تان می‌کنند؟! خبرنگار بی‌بی‌سی فارسی زنگ می‌زند. لامصب‌ها شماره‌تان را از کجا آورده‌اند؟! شما ولی این‌ها را در ظاهر و پیش دوستان‌تان می‌گویید  وته دل‌تان قند آب می‌شود که هیچ؛ کانّه در بعضی از اعضای بدن‌تان هم بساط عروسی برپاست. بادی به غبغب می‌اندازید و صدایتان را به جای خراش دادن جر می‌دهید. خسته‌اید. از چی؟! وضعیت! این‌جا دیگه جای زندگی نیست. غر می‌زنید. به دولت ایران می‌گویید رژیم و رهبر را به اسم کوچک صدا می‌زنید. کلاْ حواس‌تان هست. باید غرتان طوری باشد که پس فردا که رفتید آن‌ور آب بتوانید سرتان را بالا بگیرید. سعی‌تان را بکنید. غر بزنید. بغض کنید. غر بزنید. گریه کنید اگر می‌توانید. آفرین! غر یادتان نرود ولی. بزنید. غر بزنید. غر ...!

ارسال به بالاترین + 2:59

قالب نو
یکشنبه 17 شهریور1387
زاغکی قالب پنیری دید
به دهن برگرفت و زود پرید
بر درختی نشست در راهی
که از آن می‌گذشت روباهی
روبه پرفریب و حیلت‌ساز
...

بقیه‌شو کی بلده؟! من فقط می‌خواستم بگم قالب وبلاگ رو عوض کردم!

ارسال به بالاترین + 19:58

حق با علی آبادی است
چهارشنبه 13 شهریور1387
"17 ماه تا المپیک توی یه سالن تمرین می‌کردیم. دریغ از یک برنامه تفریحی. البته دروغ چرا؛ چهار بار بردنمون بیرون. یه بار واسه شام، یه بار بهشت زهرا، دو بار هم جمکران! این کل تفریح ما توی این ۱۷ ماه بود. بچه‌ها خدا خدا می‌کردن المپیک برسه تموم شه از این وضعیت خلاص بشن."

ایوب بهتاج، مربی بدنساز اردبیلی تیم‌های ملی کشتی این حرف‌ها را دو سه ساعت پیش در توجیه ناکامی کشتی‌گیران ایرانی در المپیک می‌گفت. خیلی حرف‌های دیگر هم زد که نوشتن آن‌ها ممکن است بعدها برایش مایه دردسر باشد. اما جالب‌ترین چیزی که از او شنیدم وقتی بود که درباره درآمد ملی‌پوشان کشتی در این ۱۷ماه پرسیدم. "۱۵هزار تومان برای هر روز در اردو بودن"! دقیقاْ برابر با مزد یک عمله روزمزد که هر صبح برای پیدا کردن کار سر چهارراه‌ می‌ایستد. یک بار دیگر این رقم را مرور کنید و پاراگراف بالایی را بخوانید. به علی‌آبادی حق بدهید. ما در المپیک ناکام نبودیم. حق با شماست مهندس!

ارسال به بالاترین + 1:46

وای از این حکایت
جمعه 8 شهریور1387
جهودی و ترسایی و مسلمانی رفیق بودند در راه. زر یافتند. حلوا ساختند. گفتند "بی‌گاه است. فردا بخوریم. و این اندک است. آن کس خورد که خواب نیکونیکو  دیده باشد." غرض تا مسلمان را ندهند.
مسلمان نیمشب برخاست. خواب کجا؟ عاشق محروم و خواب؟ برخاست، جمله‌ی حلوا را بخورد.
عیسوی گفت "عیسا فرود آمد، مرا برکشید."
جهود گفت "موسا در تماشای بهشت برد مرا. عیسای تو در آسمان چهارم بود. عجایبِ آن چه باشد در مقابله‌ی عجایبِ بهشت؟"
مسلمان گفت "محمد آمد، گفت ای بی‌چاره، یکی را عیسا بُرد به آسمان چهارم و آن دگر را موسا به بهشت بُرد. تو محرومِ بی‌چاره باری برخیز و این حلوا را بخور! آن‌گه، برخاستم و حلوا را بخوردم."
گفتند "وَالله، خواب آن بود که تو دیدی. آنِ ما همه خیال بود و باطل."
وای از این حکایت! تا چه خیال‌ها برده باشی!

مقالات شمس، شمس‌الدین محمد تبریزی، ویرایش متن: جعفر مدرس صادقی، نشر مرکز

ارسال به بالاترین + 19:21

جمعه 1 شهریور1387
بعضی وقت‌ها فاصله بودن و نبودن خیلی کم می‌شود. احساس می‌کنی می‌شود نباشی و هیچ از این جهان کم نشود. این دقیقاْ احساس مرگ است. آن وقت است که می‌توانی تصمیم بگیری و بمیری. دقیق‌تر اینکه از وقتی این احساس به سراغت می‌آید پروسه مردن‌ات شروع می‌شود.‌ بعد به مرگ نزدیک  و نزدیک‌تر می‌شوی و می‌میری آخرش. اولش اما آن‌جاست که حس می‌کنی جلو دنیا و آدم‌ها و روابط و طرز فکر‌شان کم آورده‌ای و درک‌شان نمی‌کنی. بعد از این حس لعنتی است که باید جل و پلاست را جمع کنی ...
ارسال به بالاترین + 1:54