تبليغاتX
وقت‌کُشی
وقت‌کُشی
==================== Main Column ==================== -->

سبک زندگی
یکشنبه 28 مهر1387
صحبت کردن از "سبک زندگی" هم در مورد ما ایرانی‌ها از آن حرف‌هاست. این عبارت که چند سالی می‌شود با ترجمه مستقیم از "Life Style" وارد دایره واژگان ما شده برای عموم تعریف مشخصی ندارد. گرچه همه ما سبک زندگی خودمان را داریم و بر اساس روشی که داریم روزگار می‌گذرانیم اما به گمانم هنوز فاصله‌مان با روزی که "تصمیم بگیریم" به "سبک" خاصی زندگی کنیم بسیار است. عموم ما مجبور می‌شویم روش زندگی‌مان را مطابق با جبر و آن‌چه که تقدیر می‌نامیم‌اش تنظیم کنیم. و متاسفانه این سرنوشت مردم جهان سوم فقیر است.
ارسال به بالاترین + 22:21

حجابی از شن و مه
پنجشنبه 25 مهر1387
تا چند سال پیش یکی از سوال‌ها و درگیری‌های ذهن من این بود که اگر همین امروز اعلام شود که هیچ اجباری درباره پوشش و حجاب برای زن‌ها وجود ندارد چه اتفاقی می‌افتد؟ برای ماها که متولد بعد از انقلابیم مساله حجاب بغرنج‌تر از آن‌هایی است که دوران حکومت سابق را دیده‌اند. احتمالاْ آن زمان بی‌حجابی، ناهنجاری محسوب نمی‌شده. آن‌چه که مسلم است این‌که ما از بحث منطقی درباره‌ی حجاب بسیار دور شده‌ایم. این مساله خودش را زمانی نشان می‌دهد که با رفتارهایی روبرو می‌شویم مثل آن‌چه که گلشیفته فراهانی، میترا حجار و قبل‌تر از آن‌ها شیرین عبادی و دیگران انجام داده‌اند. نگاهی به نظرات کاربران سایت بالاترین در لینک‌های مربوط به گلشیفته نشان می‌دهد که چه درگیری ذهنی بزرگی با این مساله داریم. بعضی‌ها او را تکفیر می‌کنند و بعضی دیگر تا حد قدیسه‌ای که نماد زن ایرانی شده است بالایش می‌برند. بگذریم از آن‌ها که بحث اصلی‌شان این است که گلشیفته با حجاب خوشگل‌تر است یا بی‌حجاب!

حجاب؛ یکی از بیشمار مسایل حل نشده دولت و ملت ایران
عکس‌های بالا را همه دیده‌اند. اگر ندیده‌اید روی اسم‌ها در پاراگراف بالا کلیک کنید. عکس پایین اثر هنگامه گلستان است و آن‌طور که در منبعش نوشته شده مربوط است به "آخرین روز قبل از حجاب در ایران؛ سال ۵۷".

بهتر است در کنار همه مسایلی که راه خود را در زندگی گنگ‌مان گم کرده‌اند و هیچ چیز درباره‌شان نمی‌دانیم کلمه حجاب را با فونت درشت اضافه کنیم. هر چند که مسایلی مهم‌تر از آن وجود داشته باشد.

ارسال به بالاترین + 18:38

51 لعنتی
چهارشنبه 24 مهر1387
51 ثانیه مانده بود تا طعم شیرین یک پیروزی واقعی پس از مدتها مزه دهان‌مان را عوض کند اما حیف؛ ما مدت‌هاست به باختن عادت کرده‌ایم. خوشی با ما قهر کرده. حیف!

پ.ن: نه؛ خداوکیلی یادتونه آخرین بار کی همگی با هم خوش بودیم؟!

ارسال به بالاترین + 2:6

دایی و کریمی؛ داستان هیچکاکی
جمعه 19 مهر1387
نمایش به قسمت هیجان انگیزش رسیده. قهرمان برای انتقام گرفتن برگشته است و این‌جا نقطه اوج داستان است. سکانس طلایی. مچ پوینت. فیلم اما فیلم هندی نیست که بتوانی آخر داستان و صحنه بعدی را حتی پیش بینی کنی. این‌جا از دست توی تماشاگر کاری برنمی‌آید. محو شده‌ای و نفست سینه را می‌کوبد. این‌جا نقطه اوج یک درام واقعی است. نوک فواره ذکاوت‌ها و غافل‌گیری‌های هیچکاکی.

می‌گویند تنبل‌ها معمولاْ آدم‌های باهوشی هستند. آیا علی کریمی نمونه بارز این فرضیه است؟خب؛ این ایتدایی‌ترین برداشت است و ما را به سمت فیلم هندی سوق می‌دهد. ما با قهرمانی طرفیم که از مغزش بیشتر کار می‌کشد تا عضلاتش. اما حالا او تصمیم گرفته با ضدقهرمان داستان به شیوه خودش مبارزه کند. قدرتش را نشان بدهد و جلویش نه بایستد که بجنگد. رو در رو و تن به تن. چه باکش که تماشاگر، دلش با اوست. دنیا با اوست. فراموش نکنید. او قهرمان داستان است.

قصه از کجا شروع شد؟ فلش‌بک به افسانه سالن و لایی زدن پسر جوان به کاپیتان تیم ملی به داستان عمق می‌دهد. و با شکل گرفتن و برجسته شدن شخصیت‌های قصه، می‌آید و می‌رسد به جام جهانی آلمان. آن‌جا که ناکامی همه‌گیر است و هیچ‌کس حال‌اش خوب نیست. همه متهمند و بد. دایی پس از تحمل وحشتناک‌ترین حملات رسانه‌ای کم می‌آورد و عاقبت در برنامه نود شمشیر را می‌کشد: «در جام جهانی چند تا از بازیکن‌های تیم ملی عمداْ به من پاس نمی‌دانند.» نوک شمشیر به سمتی است که همه آن چند نفر را تشخیص بدهند. روزگار می‌چرخد و جایگاه‌ آدم‌ها تثبیت می شود: علی دایی سرمربی تیم ملی؛ ستاره‌ها علی کریمی و مهدوی‌کیا و هاشمیان شاید. حکایت ما ولی حکایت ثبات نیست. یک اتفاق تازه گره دیگری به داستان می‌افزاید و به شکل گرفتن‌اش کمک می‌کند؛ مصاحبه علی کریمی علیه فدراسیون فوتبال و به دنبال آن ترک اردوی تیم ملی در سرعین. حالا هر یک از بازیگران شخصیت مقابل خود را شناخته‌اند.تلاش برای خواباندن مچ رقیب آغاز می‌شود. قهرمان باهوش خودش را در وادی جذاب رازآلودگی قرار می‌دهد: «دلیل بازگشت من به پرسپولیس شخصی است. به تیم ملی هم مربوط نمی‌شود.» مبارزه اما آغاز شده است. مشت در مشت؛ چشم در چشم ... . و با فلش فوروارد به امروز می‌رسیم که نقطه اوج داستان است.

ضدقهرمان تنهاست. او که تا امروز لبخند ناپیدای پیروزمندانه‌ای بر لب داشت و از بالا به قهرمان نگاه می‌کرد درست وقتی که احساس می‌کرد همه چیز مطابق میل‌اش پیش می‌رود ناگهان «مشت بد» را خورده است. با این حال سعی می‌کند خودش را نبازد و موضع بالاترش را حفظ کند: «البته این را هم بگویم که تیم ملی سرباز می‌خواهد.» و البته خوب می‌داند که از این داستان حذف شدنی و کنار رفتنی نیست. به شدت به تلافی فکر می‌کند. حتی اگر مجبور باشد هفته‌ها در وضعیتی سرگیجه‌آور از لبه یک آسمان‌خراش آویزان بماند. این یک داستان هیچکاکی است.

این متن در شماره امروز دنیای فوتبال چاپ شد.

ارسال به بالاترین + 3:18

ای لعنت بر صداقت‌‌ات!
یکشنبه 14 مهر1387
- امیرحسین جان، این شب‌رنگ خوشگل روی شیشه مغازه من‌ُ تو کَندی عزیزم؟
- بله عمو. ببخشید.

ارسال به بالاترین + 19:15

فوتبال چیز دیگری است
جمعه 12 مهر1387
چه خوب می‌شد اگر بازی امروز تعدادی از آدم‌هایش را نداشت. آدم‌های بیگانه از خلوص که پیرایه‌های فوتبال می‌نامم‌شان. آدم‌های نفاق و دورویی. آن‌ها که از بس عبارت "بازی جوان‌مردانه" را به‌ کار بردند که خاصیتش را از دست داد. آدم‌هایی که با نوکرم و چاکرم مدیران این فوتبال شده‌اند آن‌وقت چون زمانی بازیکن بوده‌اند حالا هم می‌گویند ما عین فوتبالیم. نه عموجان! شما نماد مدیریت دولتی ایرانی هستید نه نماد فوتبال. شما سمبل سیستمی هستید که آدم سالم را مثل یک داده ورودی اشتباه زود delete می‌کند. لطفاْ خودتان را زیاد دست بالا نگیرید.کارمند خوبی باشید و مجیز ریس‌تان را بگویید. اما لطفاْ فوتبال را پشت قباله خودتان نیندازید. خوشبختانه فوتبال آن‌چه که شما تصور می‌کنید نیست. برای‌تان متاسفم اما ذات فوتبال چبز دیگری است. فوتبال آن چیزی است که در همین ساعت و همین لحظه در ذهن آن ۲۲ نفر جریان دارد. فوتبال، آرزوهای امروز آرش برهانی است. فوتبال کریم باقری است.

پ.ن: تقدیم به داریوش مصطفوی و  واعظ آشتیانی که امروز صبح در برنامه ازلی و ابدی ورزش و مردم مهمان جناب بهرام شفیع بودند و افاضات می‌نمودند. وای بر فوتبال اگر آن چیزی بود که این‌ها می‌گفتند. وای که چه نفرت‌انگیز بود.

ارسال به بالاترین + 13:3

از رنجی که می‌بریم
چهارشنبه 10 مهر1387
آیدین آب در خوابگه مورچگان ریخته. او سر زخم کهنه‌ای را باز کرده که مثل سرطان در همه جای روزنامه‌نگاری این مملکت ریشه دوانده. زخم مفت‌نویسی. علایم این درد کهنه این است که عده‌ای در نهایت پررویی دوست دارند شمای روزنامه‌نگار با جان و دل برای روزنامه‌شان زحمت بکشید و مطلب تولید کنید و در قبال زحمتتان افتخار چاپ شدن اسم‌تان در روزنامه را داشته باشید. خب! شاید اگر روزنامه‌نگار نباشید و اصولاْ به دنبال این افتخار باشید موضوع برای‌تان مهم نباشد. شاید هم واقعاْ افتخار کنید که اسم و مطلب‌تان در روزنامه چاپ می‌شود. اما برای آن کس که اسم‌اش روزنامه‌نگار است و هزینه زندگی‌اش از نوشتن برای روزنامه تامین می‌شود دردی از این بزرگ‌تر متصور نیست. چرا پرطمطراق می‌نویسم؟! وقتی توی روزنامه‌نگار دست در جیب‌ات می‌کنی و می‌بینی پول تاکسی سوار شدن نداری و بعد یادت می‌افتد سه ماه است که حقوق نگرفته‌ای و بعدتر یاد دعوای دو ماه پیش‌ات با صاحب‌خانه می‌افتی از خودت بدت می‌آید. این تازه منصفانه‌ترین حالت است. از زندگی‌ات متنفر می‌شوی. از اسم دهن‌پرکن شغلت بیزار می‌شوی. از مدعیان دروغین "حقِ مردم" حالت به هم می‌خورد. مگر همین‌ها نیستند که حق‌ات را نمی‌دهند؟! کدام حق کدام مردم پس؟ خود تو حق نداری مگر؟

وقتی اعصابم داغان است نمی‌توانم درست بنویسم. این لینک‌ها را دنبال کنید. شما را در جریان کل قضیه می‌گذارند.

در وبلاگ آیدین فرنگی:
آنچه بر سر روزنامه‌نگاران حق‌التحرير می‌آيد
متن نامه آیدین به انجمن صنفی روزنامه‌نگاران
در بیان اعتراض خود تردید نکنیم
چه لذتی در این نهفته که به روزنامه‌ای مطلب بدهیم که حق‌التحریرمان را بعد از شش ماه هم پرداخت نمی‌کند؟ چه دلیلی برای این کار وجود دارد؟ ما مطلب رایگان بنویسیم تا اعتبار روزنامه جناب ناشر بیشتر شود؟! دوستان نویسنده تا کی باید به این بازی ادامه بدهیم؟
چند پرسش از خانم مفیدی، دبیر انجمن صنفی روزنامه‌نگاران ايران
از خانم مفیدی می‌پرسم چرا به‌رغم بی‌نتیجه بودن مذاکرات‌شان با آقای خدابخش هیچ اطلاع‌رسانی‌ای در اینباره نکرده‌اند؟ و اگر مذاکرات‌شان نتیجه‌بخش بوده، پس چرا نتیجه‌ای رویت نمی‌شود؟

گفتگوهای رادیو زمانه با:
نیلوفر محبعلی
در ایران روزنامه مستقل نداریم
آرش حسن‌نیا
حاکمیت، دشمن مشترک روزنامه‌نگار و کارفرماست
فریده غائب
به روزنامه‌نگاران منتقد سخت می‌گذرد

وبلاگ ژیلا بنی‌یعقوب:
چه کسی قرار است روزنامه‌نگاران را درک کند
چند هفته پیش من و تعدادی از همکارانم در روزنامه سرمایه برای همیشه این روزنامه را ترک کردیم.سه نفر از گروه اجتماعی و چهارنفر از گروه اقتصادی.دلایل برای هرکس مختلف و متفاوت بود اما فصل هایی مشترک داشت:نبود امنیت روانی و اقتصادی ،مشکلات متعدد صنفی ،مدیریت غیرشفاف و ...

وبلاگ بهمن احمدی امویی:
چه کسی مدعی روزنامه نگاران است
دست کم چهار نفر از اعضای هیات مدیره انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران برای روزنامه هایی کار می کنند که روزنامه‌نگاران‌شان بیشترین مشکلات صنفی را دارند. روزنامه های شرق ، اعتماد ، کارگزاران و سرمایه از جمله این روزنامه‌ها هستند ...

وبلاگ فریده غائب:
آزارهای جنسی از نوع روانی در حاکمیت مردانه یک روزنامه
فحش های جنسی را چطور باید توجیه و تحمل کرد؟ چطور باید بپذیرم سردبیرم به خاطر خنداندن دیگران و یا انبساط خاطر خودش فحش های جنسی از دهانش خارج می شود.فحش هایی که حتی به خاطر مسائل کاری هم رد و بدل نمی شود و اغلب راهی است برای تفریح کردن مردان

ارسال به بالاترین + 4:41

تک‌ضرب ۸
جمعه 5 مهر1387
پولش مساله‌ای نیست. ارزون باشه فقط.

ارسال به بالاترین + 3:10

دینجلدون؟!
چهارشنبه 3 مهر1387
اوضاع خیلی خراب بود. سال بی‌محصول و خشک دنیای پیرمرد را تنگ و تار کرده بود. گاو یکی یه دونه‌اش شیرش خشکیده بود. آسمان لامصب هم نم پس نمی‌داد و کنس. پیرمرد ولی هم‌چنان دعا می‌کرد. شب و روز کارش شده بود نماز و دعا. می‌خواند و زاری می‌کرد؛ "ای خدا..."  ولی دریغ از یک قطره باران. اون شب نماز که تمام شد باهاش اتمام حجت کرد: "تا فردا صب اگه بارون نیاد..." نگاهی به برنوی روی دیوار کرد و خوابید.
صبح که بیدار شد همان آش بود و همان کاسه. دست کرد و تفنگ خاک گرفته را برداشت و رفت توی حیاط. گرفتش به سمت آسمان و بنگ... بنگ.... داد زد: "دینجلدون؟!"*

*راحت شدی؟ همینُ می‌خواستی؟!

ارسال به بالاترین + 3:17