![]() |
![]() |
||
![]() |
|||
ما که قبلاً هم کم آورده بودیم ولی این عکس دیگه آخرشه! حجاب کماکان یکی از معماهای ظاهراً "به این زودیها حل نشدنی" ذهن دوگانه ایرانی جماعت است. ما بالاخره تکلیفمان روشن نیست که حجاب محدودیت است یا مصونیت یا چی کلاً! این لینک اول متن را بخوانید؛ بیشتر توضیح دادهام.

عکس، یکی از این فورواردیهاست که inbox به inbox میچرخند. امیدوارم کسی از ناموس مردم دراین عکس حضور نداشته باشد!
ما، یعنی من و تعدادی وبلاگنویس دیگر، به پیشنهاد دوستی یک گروه تشکیل دادیم به اسم "گروه وبلاگ نویسان بالاترینی". از اسم گروه پیداست که تعدادی از وبلاگنویسانی که عضو بالاترین، سایت اشتراک لینک فارسی، بودند اعضای گروه را تشکیل میدادند. قرارمان این شد که هر کس پستی نوشت و به بالاترین فرستاد لینک مطلبش در بالاترین را با سیستمی که مدیر گروه زحمت طراحیاش را کشید به ایشان بفرستد و او هم برای بقیه اعضا میل کند تا بقیه "در صورت صلاحدید" به لینک رای بدهند و برود صفحه اول. خب؛ تا اینجای کار چیز نامتعارفی وجود نداشت. اما مسالهای که پیش آمده این است که ما "هر چه" مینویسیم را برای هم میفرستیم و به هر لینکی که میبینیم "صلاح صلاح میدانیم" رای مثبت بدهیم. چون در غیر این صورت آن دوستان هم مقابله به مثل میکنند و لینک ما به صفحه اول نمیرود و لابد خوانده نمیشود. و اینگونه هر مطلبی که ما، اعضای گروه وبلاگنویسان بالاترینی مینویسیم به صفحه اول میرود و اصطلاحاً "داغ" میشود.
این روند به خودی خود البته چنان بار منفی ندارد. چرا که عموم مطالبی که نوشته و ارسال میشود در سطح متوسط به بالایی قرار دارند و مطالب خوب و خواندنی نیز بین آنها کم نیست. اما من شخصاً به این نتیجه رسیدهام که این کار اساساً با روح بالاترین منافات دارد. تا آنجا که من میدانم داغ شدن در بالاترین، لایق لینکهایی است که به اینگونه لابیها احتیاج نداشته باشند و در ذات خود "پسند" و مقبولیت عمومی را به همراه داشته باشند.
مسلماً گروه ما تنها گروه اینچنینی بالاترین نیست. این از لینکهایی که به صفحه اول بالاترین میرسند مشخص است. به نظرم یک مقداری از این وضعیت حاصل روحیه شرقی خودمان است که رفیقبازیم و این رفیقبازی و "آشنادوستی" را خیلی جاها به خیلی چیزها ترجیح میدهیم. ـ احتمالاً به همین خاطر است که همین الان در سایت فیفا، علی دایی بالاتر از لوئیز آراگونز که اسپانیا را قهرمان یورو ۲۰۰۸ کرد، در رده سوم مربیان ملی تاثیرگذار سال قرار دارد! ـ علل دیگر وضعیت موجود را نیز میتوان در جاهای دیگری چون وزن محتوای فارسی وب و ... جست.
به هر حال و با این توضیحات به این نتیجه رسیدهام که به عضویت خودم در این گروه پایان بدهم. وقتی مطلبی مینویسم و به بالاترین میرود، اگر جذابیت لازم را داشته باشد طی روند منطقی خودش داغ هم میشود. از همه دوستانی که طی این مدت به لینکهای من رای دادهاند تشکر میکنم و عذر میخواهم که گفتگو و پرسیدن نظر تک به تکتان میسر نبود و این متن را پس از انتشار میبینید. طبیعی است که نظر همهتان برایم محترم و البته شنیدنی است.
اینها موضوعات داغ امروز سایت بالاترین هستند. داغ مثل زمستان.
مرتبط:
راز این جنایت یا چه کسانی کودکان غزه را میکشند؟
الان؛ دو هزار کیلومتر آنطرفتر
Happy Christmas, Happy Murder [مجموعهای از لینکها در وبلاگ سرزمین رویایی]
...
با این حال، با این همه گرفتاری گفتم: «راه بیفتیم با آیدین برویم گاومیش گلی.»
آیدین گفت: «با این حال پدر؟»
گفتم: «کاری که از دست من و تو ساخته نیست. هست؟»
و راه افتادیم. شورآبی سر راهمان بود. وقتی به سرعین رسیدیم مردم داشتند میآمدند. تا ساعت نه شب همهنوز میآمدند. و از نیمهشب جل و پلاسشان را جمع میکردند و رفته رفته خلوت میشد. شبهای تابستان وقتی همه از گرما تب میکردند، آنجا سرد بود. چراغهای زنبوری را میدیدی که بر در و دیوارها آویخته بودند و نور چراغها و فسفسشان آدم را خسته میکرد. یک عده شل و پل به طرف آبگرم میرفتند. عصاییها و زمینگیرها جلو آبمعدنی «ژنرال» صف کشیده بودند. آنجا از همه جا شلوغتر بود. میگفتند در زمان جنگ یک ژنرال انگلیسی در آن آبگرم پاهای چلاقش را راه انداخته است، و حالا در ارتش انگلستان مثل شیر امر و نهی میکند. عدهای حوله بر دوش برمیگشتند، با کلاهی به سر و شالی به کمر، یا پالتویی بر دوش.

قهوهخانهها پر بود. بستنیفروشیها پر بود. سیراب شیردانیها پر بود. گوشه و کنار آن خیابان مارپیچ و خاکی دستفروشها ردیف شده بودند. دهشاهی به پنج هزار. کی به کی بود؟ هرکس میخواست پول در بیاورد میتوانست یک گهی با خودش بردارد و به سرعین بیاورد. سلمانی چروکیدهای تند و تند ریش میزد به یک تومان. سر و ریش را توی شهر پنجهزار میگرفتند، ولی او ریش میزد یک تومان. گلدان مریم گلی قشنگی هم گذاشته بود روی پیشخوانش و روی آن نوشته بود، فروشی. گفتم: «چند؟» و دیدم سه تا گل دارد و هرکدام از گلهاش یک رنگ است، قرمز، آبی، زرد.
گفت: «صد تومان.»
گفتم: «بیانصاف.»
آیدین در تمام مدت ساکت بود. نه حرف میزد، نه میخندید، نه علاقهای داشت. ما لباس و حوله بر نداشته بودیم. ولی وقتی از استیشن اتاق چوبی پیاده شدیم یکراست به آبگرم گاومیش گلی رفتیم. هوای آنجا با جاهای دیگر فرق داشت. بخار آبجوش به آسمان میرفت و کج و کولهها ریخته بودند توی گودال آبگرم. دو شیشه آب آلبالو گرفتم، بعد هم دو سیگار. هر دو را آتش زدم. گفتم: «بکش.»
گفت: «سیگاری نیستم.»
گفتم: «من هم نیستم. ولی میچسبد.» هیچ علاقهای نشان نمیداد و به راه نمیآمد. به آنهایی نگاه میکرد که در آن چرکاب داغ زجر میکشیدند و اصرار داشتند که در آب بمانند.
...
مرتبط:
عکسهای رئوف محسنی از آبگرم گاومیش گلی
عکسهایی از سرعین قدیم
درباره رمان
recent posts
sites
archive