تبليغاتX
وقت‌کُشی
وقت‌کُشی
==================== Main Column ==================== -->

ما برنده‌ایم
یکشنبه 31 خرداد1388
 

روز انتخابات این عکس رو گرفتم. برای سرکشی به نماینده سر صندوق‌مان رفته بودیم روستای "آلچا"، چسبیده به سبلان ... .

ارسال به بالاترین + 2:41

منابع B خبری
چهارشنبه 27 خرداد1388
این روزها جاهایی که بتوان از آن‌ها اخبار دقیق تجمع‌ها واتفاقات اخیر را پیدا کرد حکم کیمیا را دارند. چند وبلاگ نویس سعی می‌کنند تنها اخبار موثق را پوشش دهند و جمع‌آوری کنند. یکی از آن‌ها آق‌بهمن است که انصافاً تا امروز جریان وقایع را خوب پوشش داده. قلم نیوز هم آدرسش را عوض کرده و فعلاً موثق‌ترین منبع خبری میرحسین است. این‌ها را معرفی کردم که گول شایعات را نخورید. اگر فیل.ترشکن دارید به بی‌بی‌سی فارسی هم می‌توانید اعتماد کنید. از این‌جا هم می‌توانید با اینترنت کم‌سرعت تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی را آنلاین تماشا کنید.

استاده ام چو شمع ...

ارسال به بالاترین + 0:37

اردبیل، دیشب
پنجشنبه 21 خرداد1388
نیم ساعت از ۱۲ شب گذشته بود که زنگ زدم به دوستی تا اوضاع اردبیل را بپرسم. گفت بیا که یکی از زیباترین شب‌های جهان است. دوربین را برداشتم و نیم ساعت بعد اردبیل بودم. آن‌چه که می‌دیدم خارج از حد تصور بود. این عکس‌ها فقط گوشه‌هایی از این حضور غافلگیر کننده مردم در خیابان‌ها را نشان می‌دهند. همیشه خوشحال خواهم بود که این روزهای تاریخی را دیدم. دوستت دارم ایران.

اردبیل، دیشب

اردبیل، دیشب

اردبیل، دیشب

اردبیل، دیشب

اردبیل، دیشب

اردبیل، دیشب

اردبیل، دیشب

ارسال به بالاترین + 14:1

بکشید پایین لطفاً! *
یکشنبه 17 خرداد1388
۱. دوست دارم بدانم آیا این همه تماشاگر صحنه انتخابات و مناظره‌ها از دیدنش لذت می‌برند واقعاً؟ یعنی واقعاًها! ملت از دیدن این همه، اعصاب‌شان به هم نمی‌ریزد؟ البته در این که این حجم از اطلاعات و افشاگری‌ها بعد از تحمل چندین سال انحصار و اختناقِ خبری، جذاب است شکی نیست. اما آیا این به معنای سیاست زدگی جامعه نیست؟ آیا لازم است که بیشتر از دو سوم جمعیت یک کشور پای یک مناظره انتخاباتی بنشینند؟ من که فکر می‌کنم بله، لازم است؛ اما برای همین یک بار. امیدوارم این دوره، آخرین دوره‌ای باشد که سیاست تا این حد عمومی و همگانی و هرجایی می‌شود. آرزو می‌کنم یک روزی در این کشور بساط دوچیز برچیده شود: سیاست‌مداران عوام فریب و  عوام سیاست‌باز.

۲. امیدوارم حرکت انتحاری پخش مناظره‌ها از تلویزیون همان‌طور که دارد ظرفیت مردم را برای دانستن بالا می‌برد، ظرفیت نظام را هم برای شفافیت بالا ببرد. هزینه تحمل شبکه‌های خصوصی خیلی کم‌تر از هزینه این‌چنین ترکیدن‌های دیگ زودپز اطلاعات است. چند سوپاپ بزرگ‌ روی این دیگ سوار کنید. ضرر نمی‌کنید.

۳. بدون شک برنده مناظره امشب کروبی و احمدی‌نژاد، موسوی بود چون عیار خویشتنداری و متانتش مشخص شد. کروبی در مقابل امپراتوری دروغ کم آورد و فکر می‌کنم اگر اجازه بدهد عقلای اطرافش برایش تصمیم بگیرند پس از مناظره‌ها، به نفع موسوی کناره‌گیری خواهد کرد. اما اسم زهرا بنی‌یعقوب را خوب جایی آورد. دستش درد نکند.

۴. تیم ملی امروز مساوی کرد و باز هم امیدمان برای صعود کم‌تر شد. یادش به خیر روزهایی که همه از فوتبال حرف می‌زدیم.

* شرح تیتر: فتیله سیاست را عرض می‌کنم!

ارسال به بالاترین + 2:39

در ستایش گفت‌گو
پنجشنبه 14 خرداد1388
مناظره امشب برای من قبل از هر چیزی یادآور زیبایی‌های گفت‌گو بود. این‌گونه بیشتر به ارزش‌های مردی پی می‌بریم که گفت‌گو را یادمان داد. به احترام خاتمی عزیز، تمام قد بایستیم و کلاه از سر برداریم.

و متاسف نیز باشیم. که هنوز عموم‌مان به این گفت‌گو ایمان نداریم. همه دیدیم که دو نفر همه جور از همدیگر انتقاد مستقیم بی‌تعارف کردند و هیچ اتفاق ناگواری نیافتاد. چرا از رسانه آزاد می‌ترسیم؟ این‌ها را به این دلیل می‌گویم که معلوم نیست بعد از انتخابات هم این فضا همین‌طور باز باشد. همین‌طور که این روزها شهر پر از رنگ و شادی است و هیچ اتفاق بدی نمی‌افتد. همین‌طور که امروز جوان‌ها با دوست(دختر-پسر)هایشان در خیابان‌ها می‌گویند و می‌خندند و هیچ نشانی از گمراهی‌شان هویدا نیست. زندگی مگر چیزی غیر از این دل‌خوشی‌های کوچک است؟

و آرزو کنیم. آرزو کنیم که این فضا دیگر بسته نشود. ما داریم به زندگی بر می‌گردیم. کاش کسی جلویمان را نگیرد. چه رویاها که می‌آیند ... .

مرتبط:
شهر در تصرف رنگ‌ها و آرزوها است

ارسال به بالاترین + 3:43

سه روایت
سه شنبه 12 خرداد1388
۱. توی محوطه پارکینگ فرودگاه، پیک آخر را که به سلامتی جمع زد، کاندیدا وسط سیل جمعیت از سالن بیرون آمد. "شرط می‌بندین برم ماچش کنم؟!" رفقا خندیدند: "عمراً بتونی!" پیاده شد. با هیکل درشتش جمعیت را می‌شکافت و پیش می‌رفت. تا برسد، کاندیدا سوار ماشین‌اش شده بود. آخرین محافظ را هل داد و با کف دست محکم کوبید روی سقف ماشین.

- اوهوی! معلومه داری چی‌کار می‌کنی؟
- هیچی، می‌خوام ماچش کنم جیگر!

شیشه عقب کامل پایین آمد. خم شد و سرش را برد تو.

خودش را سپرده بود به سیل جمعیت و سعی می‌کرد مسیرش به طرف پارکینگ باشد. رفقا بیرون ماشین منتظرش بودند. لبخند می‌زد. مثل یک برنده.

۲. با چادر مشکی، قاطی مردها دست توی دست پسرک هفت هشت ساله‌ای، از راهرو می‌رفت که وارد ورزشگاهِ محل سخنرانی کاندیدا شود. سرش پایین بود و صدای پسر جوان پشت سری‌اش را نمی‌شنید. بازویش را گرفت:  "خانوم ببخشین ... ورودی خانوما از اون‌وره". برگشت. دنبال پسرک راه افتاد. نگران نوه‌اش بود که زیر دست و پا نرود.

۳. پیرمرد، شیرین شصت و پنج تا را داشت. یک دسته گل وحشی توی دستش. همه را هم از ریشه‌شان درآورده بود؛ بابانَه، سولی قَیلان، جوجه گولی ... . با اعتماد به نفس عجیبی به دیوار راهروی جایگاه ویژه تکیه داده بود. دسته گل مال کاندیدا بود.

ارسال به بالاترین + 3:1

امید
جمعه 8 خرداد1388
اگر چه بر لب من از سیاهی مظلم

و پایداری شب٬
ناله هست و شیون هست

امید رستن از این تیرگی جانفرسا٬

هنوز با من هست ...

حمید مصدق

ارسال به بالاترین + 0:5