![]() |
![]() |
||
![]() |
|||
روز انتخابات این عکس رو گرفتم. برای سرکشی به نماینده سر صندوقمان رفته بودیم روستای "آلچا"، چسبیده به سبلان ... .
![]()







۲. امیدوارم حرکت انتحاری پخش مناظرهها از تلویزیون همانطور که دارد ظرفیت مردم را برای دانستن بالا میبرد، ظرفیت نظام را هم برای شفافیت بالا ببرد. هزینه تحمل شبکههای خصوصی خیلی کمتر از هزینه اینچنین ترکیدنهای دیگ زودپز اطلاعات است. چند سوپاپ بزرگ روی این دیگ سوار کنید. ضرر نمیکنید.
۳. بدون شک برنده مناظره امشب کروبی و احمدینژاد، موسوی بود چون عیار خویشتنداری و متانتش مشخص شد. کروبی در مقابل امپراتوری دروغ کم آورد و فکر میکنم اگر اجازه بدهد عقلای اطرافش برایش تصمیم بگیرند پس از مناظرهها، به نفع موسوی کنارهگیری خواهد کرد. اما اسم زهرا بنییعقوب را خوب جایی آورد. دستش درد نکند.
۴. تیم ملی امروز مساوی کرد و باز هم امیدمان برای صعود کمتر شد. یادش به خیر روزهایی که همه از فوتبال حرف میزدیم.
* شرح تیتر: فتیله سیاست را عرض میکنم!
و متاسف نیز باشیم. که هنوز عموممان به این گفتگو ایمان نداریم. همه دیدیم که دو نفر همه جور از همدیگر انتقاد مستقیم بیتعارف کردند و هیچ اتفاق ناگواری نیافتاد. چرا از رسانه آزاد میترسیم؟ اینها را به این دلیل میگویم که معلوم نیست بعد از انتخابات هم این فضا همینطور باز باشد. همینطور که این روزها شهر پر از رنگ و شادی است و هیچ اتفاق بدی نمیافتد. همینطور که امروز جوانها با دوست(دختر-پسر)هایشان در خیابانها میگویند و میخندند و هیچ نشانی از گمراهیشان هویدا نیست. زندگی مگر چیزی غیر از این دلخوشیهای کوچک است؟
و آرزو کنیم. آرزو کنیم که این فضا دیگر بسته نشود. ما داریم به زندگی بر میگردیم. کاش کسی جلویمان را نگیرد. چه رویاها که میآیند ... .
- اوهوی! معلومه داری چیکار میکنی؟
- هیچی، میخوام ماچش کنم جیگر!
شیشه عقب کامل پایین آمد. خم شد و سرش را برد تو.
خودش را سپرده بود به سیل جمعیت و سعی میکرد مسیرش به طرف پارکینگ باشد. رفقا بیرون ماشین منتظرش بودند. لبخند میزد. مثل یک برنده.
۲. با چادر مشکی، قاطی مردها دست توی دست پسرک هفت هشت سالهای، از راهرو میرفت که وارد ورزشگاهِ محل سخنرانی کاندیدا شود. سرش پایین بود و صدای پسر جوان پشت سریاش را نمیشنید. بازویش را گرفت: "خانوم ببخشین ... ورودی خانوما از اونوره". برگشت. دنبال پسرک راه افتاد. نگران نوهاش بود که زیر دست و پا نرود.
۳. پیرمرد، شیرین شصت و پنج تا را داشت. یک دسته گل وحشی توی دستش. همه را هم از ریشهشان درآورده بود؛ بابانَه، سولی قَیلان، جوجه گولی ... . با اعتماد به نفس عجیبی به دیوار راهروی جایگاه ویژه تکیه داده بود. دسته گل مال کاندیدا بود.
حمید مصدق
recent posts
sites
archive