![]() |
![]() |
||
![]() |
|||
خواندن یک چنین پروندهای برای هر فوتبالنویس، کانّه نماز شب بر پیغمبران، واجب است. شما نیز اگر لذت این مکاشفه کاغذی را از دست بدهید یک مقادیری از عمرتان بر فنا خواهد بود. گفتیم مکاشفه کاغذی که تشریف ببرید دم دکه و ۵۰۰ تومن بدهید و ۸۴ صفحه اطلاعات و حکمت و معرفت فوتبالی بخرید و اینقدر این سایت را بالا و پایین نکنید که آنجا نمیشود خواند این همه را. این مطالب پایینی خلاصهمانندی است از آنجاها که خواندهام و دوستتر داشتهام:

سرمقاله
جهان ما به فوتبال چه نيازی دارد؟
رضا داوری اردکانی - استاد فلسفه دانشگاه تهران - رييس فرهنگستان علوم
[متن کامل]
...
فوتبال در اين جهان چه جايگاهی دارد و چه میکند و اگر نباشد چه میشود؟ از آخر آغاز کنيم. فوتبال نمیتواند نباشد. يعني با هيچ نيرويی نمیتوان فوتبال را از جهان مدرن حذف کرد. مراد اين نيست که اگر فوتبال نباشد مردم اعتراض میکنند و براي بودنش فشار میآورند. قدرت فوتبال فرع علائق روانشناسی اشخاص نيست بلکه امری ورای آنست و در زندگی مردم و در رسانهها و حتی در روابط بينالمللی مقام و اثری دارد که سياستها و حکومتها نمیتوانند در مورد آن هر تصميمی که بخواهند بگيرند.
...
در ابتدا اهميت اين توجه و علاقه معلوم نبود و گاهی گمان میشد که يک پناهگاه غفلت يا مخدري پيدا شده است که مي توان جوانان پرشور و هيجان را به آنجا حواله داد و از توجهي که مردمان به آن میکنند، مثلاً براي پنهان داشتن و پوشاندن ناروايیها و نادرستیها و ايجاد زمينه فريب بهره برد. چنانکه در حدود چهل سال پيش وقتی چندين زندانی را به اين عنوان که قصد فرار داشتهاند به رگبار بسته بودند، روزنامهها با حروف بسيار درشت تيتر زدند که رئيس باشگاه پرسپوليس «سيلی محکمی به صورت صفر ايرانياک زد» و دو سه روز بعد هم با عذرخواهی و پرداخت مبلغی که در آن ايّام کم نبود اما در قبال پولی که اکنون فوتباليستها میگيرند، هيچ بود؛ قضيه به خوبی و خوشی فيصله يافت و کشته شدن زندانيان در آن غوغای جنگ و آشتی محو شد. پيداست که فوتبال در تعديل و تنظيم و برانگيختن احساسات مردم جهان اثر مسلم دارد اما آن بهره برداري سياسي که مثال زدم بيشتر متعلق به وضع استبداد در جهان توسعه نيافته است. اکنون فوتبال مهمتر از آنست که برای تحتالشعاع قرار دادن يک خبر سياسی به کار گرفته شود.
...
فوتبال حرفهای نه صرف رقابت در ميدان بازی برای رسيدن به شهرت و سود و قدرت بلکه جنگی بزرگ در يک ميدان کوچک و سمبوليک است که میتوان آن را مثال و نمونهای از درآميختن آزادی و ضرورت، دوستی و خشونت، قدرت و ضعف، پيروزی و شکست، شادی و غم، اميد و نوميدی، مهر و کين و سستهمتی و استواری همت و خلاصه رنگ باختن همه تقابل هايی دانست که تا اين زمان در عداد مسلمات بوده است.
...
ما همه به فوتبال نياز داريم و اين نياز چندان شديد است که تلويزيون مي تواند در زماني که مسابقات مهم همزمان برگزار ميشود نتيجه و خبر بـازي را نگويد که دوستداران ناگزير باشند تا صبح بيدار بمانند و مسابقه را ببينند و مهم و معني دار اين که کسي هم اعتراض نکند.
...
عصر جديد با هنر و فلسفه نو آغاز شد و هنر رمان نويسي نيز در آغاز اين عصر پديد آمد و بعضي علايق فرهنگي و هنري جاي خالي علايق سست شده ديني را گرفت. اکنون که آن علايق هم سست شده و هنر بزرگ ديگر وجود ندارد فوتبال مي خواهد آن کاستي ها را تدارک کند. شايد بسياري اين سخن را نپذيرند زيرا نمیخواهند يا نمیتوانند بينديشند که اين جهان چه جهان عجيبی شده است. اين انديشه آرامش را از ما میگيرد و زندگی را بسيار دشوار میکند.
...
علم و فلسفه و تکنولوژی در نظر ظاهر از زمان استقلال دارند اما وقتی به تعليم و تربيت مي رسيم ناگزير بايد معلوم باشد که چه چيز را بايد آموخت و زمان اقتضای چه آموزشهايی دارد و مردمان را براي چه جامعهای و چگونه بايد تربيت کرد. اين صرفاً يک امر اتفاقی نيست که بنيانگذاران فوتبال ايران غالباً معلم و بعضي نيز استاد تعليم و تربيت بودهاند. اگر کسی تجدد را فیالجمله درک نکرده باشد نمیتواند به فوتبال علاقه داشته باشد.
...
فوتبال جزء لوازم جهان ما شده است و در گردش چرخ اين جهان سهم و جايگاهي دارد. به قسمي که اگر نباشد گردش کارها مختل مي شود يا اگر مي گوئيد هم اکنون اختلال در اين گردش پديدار شده است، مي گويم نبود فوتبال اين اختلال را شدت مي بخشد. فوتبال صرفاً در آن جهت که ما آن را دوست میداريم وجود ندارد بلکه جهان ما به آن نياز دارد و علاقه ما نيز بر اثر اين نياز شدت پيدا کرده است.
رهایی از خودفریبی در آیینه فوتبال
فلسفه فوتبال در گفتوگو با بیژن عبدالکریمی استادیار دانشگاه آزاد واحد تهران شمال - منیره پنجتنی
[متن کامل]
...
ما نه حق داريم و نه اساساً مي توانيم در روزگار کنونی از تاريخ محلی، بومی و قومی خود، مستقل از تاريخ يکپارچه شده جهانی سخن بگوييم. سرنوشت ما با همه جهان پيوند خورده است و ما نمیتوانيم خود را مستقل از همه جهان در نظر بگيريم و مدعي باشيم که ما با همه جهان دارای تفاوتهايي اساسی و بنيادين هستيم.
...
امروز پديده فوتبال، با همه شعائر، آيين ها، فرهنگ، آداب و رسوم، نتايج و لوازمش، در کشور ما نيز حضوري چشمگير دارد، درست مثل همه جاي دنيا. اساساً امروزه همه جهان به شدت يکدست شده است. شما به هر کجای جهان که پا میگذاريد، رنگ و بوی کم و بيش مشابهی را استشمام مي کنيد، فرودگاه ها، هتل ها، راديو و تلويزيون ، سوپرمارکتها، نحوه رويارويی با شورشها و اعتراضها، لباسهای ضدشورش، گازهای اشکآور و ... نيز فوتبال با همه آيين ها و شعائرش.
...
ما نيز مثل بقيه جهان شدهايم و ادعاهای ما مبنی بر تفاوتهای بنيادين ما با بقيه جهان ره به جايی نمیبرد. حضور پديدار فوتبال با همه آيينها، شعائر و نيز نتايج و لوازمش در کشور ما گواه صادقی است بر اين حقيقت. اين نوعی خودفريبی است که بپنداريم صرفاً با تلاوت چند آيه قرآن در آغاز مسابقات فوتبال در استاديومها يا با دعوت جوانان و ورزشکاران به تمسک به جوانمردی و ارزشهای والای انسانی علی بن ابیطالب يا حسين بن علی، مي توانيم فوتبال، تو بگو عالم مدرن و همه پديدارهای آن را تحت سيطره جهان بينی و ارزشهای سنتی و مقدس خويش درآوريم. پديدار فوتبال و گسترش همه آيينها و شعائرش در کشور ما نيز، به خوبی شکست ما در تحميل جهانبينی و ارزشهايمان به جهان مدرن را نشان میدهد. ما بايد بپذيريم که همه تلاشهاي دُن کيشوتوار ما، براي قدسیسازی اين جهان بالذات عرفی و سکولار به شکست انجاميده است. اين صرف ادعای بنده نيست، بلکه پديدار فوتبال، ارزشها و فرهنگ آن و ميليونها تماشاچی مؤمن به آيين و شعائر آن، همچون بسيار ديگری از پديدارها، اين حقيقت بزرگ و انکارناشدنی را آشکار میکنند.
...
در روزگار مدرن، که فردگرايی و انديويدوآليسم افراطی سراسر کره زمين را فرا گرفته است تا آنجا که هر کس صرفاً به خود و منافع خويش میانديشد و ديگر کمتر کسی احساس تعلق به يک «ما» را میکند، باشگاههای ورزشی میتوانند احساس تعلق به يک تيم، که نمادی از يک مؤسسه، شرکت يا کارخانه است، ايجاد کرده، براي ساعاتی «احساس ما بودن» را، بدون هيچگونه تعارضی ميان من کارگر و اوی سرمايهدار، شکل دهند. همچنين در روزگاری که حتي احساسات ناسيوناليستی تضعيف گشته است و ديگر هيچ کس از پان عربيسم و پان ايرانيسم و پان ترکيسم و ... سخن نمي گويد و به تعبير آن شاعر «قبيله يعني يک نفر»، تيم هاي ملي مي توانند احساس «يک ملت بودن» را به ما القا کنند. وقتي تيم ملی هر کشوری پيروز میشود، «همه ملت» احساس پيروزی میکنند، حال فرق نمیکند که هر فرد در کجای هرم قدرت سياسی و اقتصادی قرار گرفته باشد. ...
یادم هست که یکی از اولین مطالب فوتبالیام را درباره مهدی مهدویکیا نوشته بودم. مهدی آن سال به عنوان بهترین بازیکن آسیا انتخاب شده بود و بهانه آن مطلب همان بود. تیتر زده بودم "کیا، نماینده نسل سوخته" و کلی تعریفش را کرده بودم و نتیجه گرفته بودم که جوانهای نسل سوم استعداد زیادی دارند و اگر بهشان فرصت داده شود چه کارها که نمیکنند و اینها. این هم یادم هست که در ذکر خوبیهای او دستکاری نشدن ابروها و ازدواج زودهنگامش را شاهد مثال آورده بودم!
امروز به این فکر میکردم که اگرچه شاید استدلالهای من برای آن زمان بچهگانه بوده اما این آدم لابد یک چیزهایی در چنتهاش داشته که امروز خداحافظی طبیعیاش از تیم ملی هم میتواند اینطور خبرساز و تکان دهنده باشد. حالا که قرار بر رفتن است، قهرمان آنگونه میرود که تصویر رفتنش را هم حالا حالاها از یاد نبری؛ پشت به دوربین و روبه غروب آفتاب، در لانگشاتی با فیلتر قرمز.
ما خاطرات خوب زیادی با مهدی داریم و فراموشاش نخواهیم کرد. حداقل به این زودیها فراموش نخواهیم کرد. گلهایش به چین و آمریکا یادمان نمیرود. صدای جواد خیابانی هم که با بادی توی گلویش داد میزد "از اون طرف فرار مهدویکیا ..." نیز. آن مچبندهای سبز را اما هرگز فراموش نخواهیم کرد. تاریخ نیز.
نامه خداحافظی مهدویکیا با دستخط خودش [pdf]
تو بزرگترینی مهدی! امیر علیزاده، فریادنامه
گرد و خاک مهدویکیا عماد عطایی، فوتبال احساسی
چه کسی می داند موضوع انشای امروز فوتبال ما چیست؟ از چه باید بنویسیم؟ از باختن به عربستان جلوی یکصد هزار نفر؟ از برکناری علی دایی؟ از سردرگمی و شلم شوربای فدراسیون در انتخاب مربی تیم ملی؟ لابد اینها دیگر موضوعات سوختهاند. شاید باید از مایلیکهن بنویسیم که به چه لطافتی سرمربی تیم ملی شد و ثابت کرد که کامروایی نتیجه محتوم سحرخیزی است. اما بیایید بگذاریم و بگذریم این بار را. این شب ژنده رختآویزی برای قبای ژنده فوتبال ایرانی ندارد. این بار بیایید از خودمان بنویسیم دوستان. از خود خودمان؛ ما مردم ایران!
دشمنان ابدی
نازنین مردمانی هستیم ما. از صدر تا ذیل و از کوچک تا بزرگ. بنویسیم از خودمان و از بزرگترها شروع کنیم. از علی آقای دایی که بالا بلند و تند و تیز و باشکوه و دست نیافتنی آن بالا بود و هست شاید هنوز. تصویر اول نزدیک است: خبرنگار عصبانی آماتور در سوال اول کنفرانس خبری بعد از بازی با عربستان از او سوال نامربوط میپرسد و علی دایی نامربوطترین جواب ممکن را میدهد و غیرحرفهایترین رفتار ممکن را با او دارد. انتظار هم البته دارد که حق را به او بدهیم. به او که خندههایش با دوستان و بازیکنانش است و عصبانیتش مال مردم و فریادهایش را بر سر خبرنگاران میکشد. چگونه حق را به او بدهیم که هیچگاه کنار مردم و همردیف با آنان نایستاده است؟ نه؛ یادمان نرفته که چه شادیها برایمان آفریده است. چه روزها که با گل زدن هایش به هوا پریدهایم و چه شبها که با خاطری خوش از او سر بر بالین گذاشتهایم. اما به خودمان هم حق بدهیم که حالا، امروز روز، که روبروی ما میایستد و با ما چون دشمنان حرف میزند کمی از او دلخور باشیم.
بیندازیم دور این عینک حیای ایرانی را، بدرانیم این پرده شرم را. با حقیقت مثل حقیقت روبرو شویم و آن را ببینیم. آنگونه که بزرگی همچون "مسعود بهنود" میبیند و مینویسد: "آنچه با علی دایی کردیم هیچ جامعهای با قهرمان خود نکرد، آنچه علی دایی با خود کرد هیچ دشمنی با دشمن نکرد و آنچه سیاست با زندگانی ما میکند هیچ سوهانی با روح ما نکرد".
دروغهای واقعی
چه کسی میتواند حساب کند که از برکناری دایی تا انتخاب مایلیکهن چه تعداد خبر دروغ شنیده است؟ از شایعاتی از این و آن شنیدهاید صرفنظر کنید. به آرشیو سایت خبرگزاریها سر بزنید و اخباری را که با تیتر احتمالی "آخرین خبر: فلانی سرمربی تیم ملی شد" فهرست کنید. بعد به اینها اضافه کنید دروغهایی را که از زبان مسوولان فدراسیون مخابره شده است مبنی بر اینکه فلانی میآید و بهمانی نمیآید. چرا راه دور برویم. برنامه نود چهارشنبه شب را به خاطر بیاورید که علی کفاشیان گفت با شایط پیش آمده گزینه مایلیکهن دیگر مد نظرمان نیست.
از نمونهها بگذریم. حالا داستان ما این است که با این حجم دروغهایی که گفتنش از شنیدن آن عادیتر شده چه کنیم. اینها حساسیت گوش ما را به دورغ کاهش میدهد و باعث میشود که هرگز نتوانیم به چشمهای دروغگو نگاه کنیم و بر او بغریم که چرا دروغ میگویی. اینها باعث میشود ما فرق دروغ و و حقیقت را تشخیص ندهیم و زندگیمان در آکوایومی پر از دروغهای واقعی بگذرد و بگندد. یاد کورش کبیر به خیر و نیکی که دیر زمانی دور از اهورامزدا خواسته بود مردم سرزمینش را از خشکسالی و دروغ ایمن دارد. حالا ولی دروغ واقعیت کثیف جامعه ماست. عجبا که خشکسالی نیز!
این زندگی سینوسی ما
رفتار جامعه ـ فوتبال ـ ایرانی روی نموداری سینوسی حرکت میکند که مولفه عمودی آن هیجان و مولفه افقی آن فراموشی است. ما به شدت یادمان رفته است که ۱۲ سال پیش با مایلیکهن چه کردیم. هر آدم منصفی میتواند تایید کند جوی که آن زمان علیه مایلیکهن وجود داشت به مراتب بدتر از جو فعلی علیه علی دایی بود. شیشههای خانه مادر پیر مایلی کهن را ما مردمان شکستیم. جای شکرش باقی است که امروز کسی به شیشههای خانه مادر علی دایی فکر نمیکند. این یعنی مایلیکهن امروز از حضیض برخاسته است. و البته هم او از "اوج" بر این حضیض نشسته بود. ما یک سال قبلترش او را به خاطر پیروزی شش دوی مقابل کره میپرستیدیم. شک نکنید که این ماجرای پرستش در صورت صعود تیم ملی به جام جهانی تکرار خواهد شد.
این نسیان و خطاکاری عمومی کی از جامعه ما رخت بر خواهد بست؟ دانشجوی ما خاتمیِ رییس جمهور را در دانشگاه هو میکند و میگوید برو و چهار سال بعد برای نامزد شدن او در انتخابات کمپین تشکیل میدهد و التماس میکند. نمونهها فراوانند و ای بسا ناگفتنی. ذهن ایرانی به اصلاح فکر نمیکند. این ذهن "همه یا هیچ"پسند نامتعادل یا به سوی اوج و پرستش میرود یا به سمت قعر و تنفر و "با کلّه" هم میرود.
چه کنیم؟! تلاش کنیم و آرزو که حداقل مولفههای افقی و عمودی این نمودار عوض شوند. افقیاش با دانایی و عمودیاش با شور با شعور.
گریه در آب
تا زمانی که در فضایی اینچنین آمیخته با دوغ و توهم و هیجانزدگی زندگی میکنیم طرفی ا زیستن نخواهیم بست. خوشیمان موقت خواهد بود و گریستنمان مثل گریه ماهی در آب که اشکش نه دیده میشود و نه تاثیری دارد بر بیکران دریا. حالا چه با مایلی و چه بی او، چه به جام جهانی برویم و چه نه،بر ماست که به سوی خوشبختی دایمی حرکت کنیم. با شور و شعور و دانایی این ممکن خواهد بود. آیا از ما برمیآید؟ تاریخ میگوید آری.
توضیح: این یادداشت در شماره امروز روزنامه دنیای فوتبال چاپ نشد. استاد فرمودند زیادی تند است. ما هم گفتیم باشد.

مرتبط:
رفتار زننده دایی با خبرنگاران ایرانی
پ.ن: برکناری علی دایی از سرمربیگری تیم ملی یک تصمیم آنی عصبی لحظهای و جهان سومی و غیرمنطقی و غیر دموکراتیک به حساب میآید که میتواند به ذهن هر ابلهی برسد. اما خب؛ مگر غیر از این است که انتخاب دایی به عنوان سرمربی تیم ملی هم یک تصمیم آنی عصبی لحظهای و جهان سومی و غیرمنطقی و غیر دموکراتیک بود؟ یادتان هست آن روزها را؟ که افشین قطبی انتخاب شده بود و در آخرین لحظات ... . لابی کردن با خدا را یادتان هست؟!
مرتبط با استادیوم:
استادیومنوشتهها [۱]: توهم دربی
مرتبط با لمپنیزم و فوتبال:
علیرضا نیکبخت؛ دمت گرم گنده لات!
۲. بازی داشت تمام میشد. دقیق ۹۰. یک هیچ. باخته بودند و داغون بود. پاشد برود و خواست از رفیقش خداحافظی کند.
ـ داداش مرسی، ما رفتیم.
ـ کجا آقا بابک؟
ـ باختیم دیگه! اعصابمون خورده. بریم به اتوبوس برسیم زود اقلاً.
ـ بشین حالا. مونده هنوز.
ـ نه داداش. اعصاب نداریم. با اجازه.
ـ بهت میگم بشین دیگه داداش. الان پرسپولیس میزنه یکی.
ـ [میخندد] بیخیال آقا رضا! ما رفتیم.
ـ بچه بهت میگم بشین، بشین دیگه! دیشب حرف زدیم. بازی مساویه!
کرنر ... علیزاده ... هند ... پنالتی ... گل! بابک پریده بغل آقا رضای پلیس ضد شورش و ماچش میکند.
۳. نشسته بود روی صندلی اتوبوس و ساندیس مفتی شرکت واحد را مچاله کرده بود توی دستش. به حرفهای رضا فکر میکرد. نگاه میکرد توی صورت پلیسی که کنار راننده نشسته بود. میخواست ساندیس را بکوبد توی شیشه اتوبوس. جراتش را نداشت. تف به این فوتبال!
پیشنهاد:
به مدیران تلویزیون پیشنهاد میشود برای حذف و نابود کردن فردوسیپور از راههایی که امتحان شده و جواب داده استفاده کنند. پیدا کردن یا ساختن فیلمی از او در حال رقص در یک پارتی مختلط یا جنجالی با موضوع شکایت زن دوماش علیه او جواب میدهد. به جان خودم!
مرتبط:
آنکه جاودانه میماند
یادداشت امیر علیزاده به همراه مجموعه لینکهای مرتبط
برنامه نود، خاوران، زهرا، منصور اسانلو و دیگران
یادآوری تاملبرانگیز ژیلا بنی یعقوب
«فردوسي پور» هايی که حامي ندارند
مقاله جالبی در روزنامه ابتکار: انبوه شکايات از روزنامه نگاران، توقيف برخي روزنامه ها و حرکت محافظه کارانه روزنامه نگاري ايراني نتيجه اين رويارويي بوده است. اما آنچه که ماجراي فردوسي پور را از روزنامه نگاري جدا مي کند، حضور يک حامي قدرتمند دولتي همانند صدا و سيما در پشت سر تهيه کنندگان برنامه نود مي باشد. چيزي که روزنامه نگاري کنوني ما از آن محروم است.
پ.ن: گویا مطلب امیر پوریا روی وب نیست. کسی سراغش را ندارد؟

بپا فقط بچه. حواست جمع باشه. نفرستندت پیش رضا شاهرودی و مجتبی و میناوند و مجاهد. چش و گوشت رو باز کن بچه مشهد. گمت نکنن. سر پیچ جا نذارندت. از پشت نزنندت. حالا تو گنده لات این فوتبالی. از تو گندهتراش هم بودن خب؛ ولی تو مال امروزی. مث خودمونی یه جورایی. نشون بده ته این فوتبال چه خبره. دمت گرم آدم بَده!
پینوشت:
۱. این مطلب توهینآمیز بود؟ کجاش دقیقاْ؟ قرص و آمپولش رو که برداشتم!
۲. نیکبخت نشان داده این فوتبال که مدیران و مسوولین دولتی همیشه سنگ اخلاقی بودنش را به سینه میزنند معیوبتر از این حرفهاست. امیدوارم این جسارت برایش گران تمام نشود. لب مطلب همین بود.
۳. قضاوت کار من و شما نیست. ما فقط روایت میکنیم. قابل توجه دوستانی که در بخش نظرات فحشهای خاردار(!) عنایت میکنند.
مرتبط:
محرومیت کم است، نیکبخت را اعدام کنید
لینک این پست در بالاترین؛ ملت نظرهای جالبی دادن!
پ.ن: نه؛ خداوکیلی یادتونه آخرین بار کی همگی با هم خوش بودیم؟!
میگویند تنبلها معمولاْ آدمهای باهوشی هستند. آیا علی کریمی نمونه بارز این فرضیه است؟خب؛ این ایتداییترین برداشت است و ما را به سمت فیلم هندی سوق میدهد. ما با قهرمانی طرفیم که از مغزش بیشتر کار میکشد تا عضلاتش. اما حالا او تصمیم گرفته با ضدقهرمان داستان به شیوه خودش مبارزه کند. قدرتش را نشان بدهد و جلویش نه بایستد که بجنگد. رو در رو و تن به تن. چه باکش که تماشاگر، دلش با اوست. دنیا با اوست. فراموش نکنید. او قهرمان داستان است.
قصه از کجا شروع شد؟ فلشبک به افسانه سالن و لایی زدن پسر جوان به کاپیتان تیم ملی به داستان عمق میدهد. و با شکل گرفتن و برجسته شدن شخصیتهای قصه، میآید و میرسد به جام جهانی آلمان. آنجا که ناکامی همهگیر است و هیچکس حالاش خوب نیست. همه متهمند و بد. دایی پس از تحمل وحشتناکترین حملات رسانهای کم میآورد و عاقبت در برنامه نود شمشیر را میکشد: «در جام جهانی چند تا از بازیکنهای تیم ملی عمداْ به من پاس نمیدانند.» نوک شمشیر به سمتی است که همه آن چند نفر را تشخیص بدهند. روزگار میچرخد و جایگاه آدمها تثبیت می شود: علی دایی سرمربی تیم ملی؛ ستارهها علی کریمی و مهدویکیا و هاشمیان شاید. حکایت ما ولی حکایت ثبات نیست. یک اتفاق تازه گره دیگری به داستان میافزاید و به شکل گرفتناش کمک میکند؛ مصاحبه علی کریمی علیه فدراسیون فوتبال و به دنبال آن ترک اردوی تیم ملی در سرعین. حالا هر یک از بازیگران شخصیت مقابل خود را شناختهاند.تلاش برای خواباندن مچ رقیب آغاز میشود. قهرمان باهوش خودش را در وادی جذاب رازآلودگی قرار میدهد: «دلیل بازگشت من به پرسپولیس شخصی است. به تیم ملی هم مربوط نمیشود.» مبارزه اما آغاز شده است. مشت در مشت؛ چشم در چشم ... . و با فلش فوروارد به امروز میرسیم که نقطه اوج داستان است.
ضدقهرمان تنهاست. او که تا امروز لبخند ناپیدای پیروزمندانهای بر لب داشت و از بالا به قهرمان نگاه میکرد درست وقتی که احساس میکرد همه چیز مطابق میلاش پیش میرود ناگهان «مشت بد» را خورده است. با این حال سعی میکند خودش را نبازد و موضع بالاترش را حفظ کند: «البته این را هم بگویم که تیم ملی سرباز میخواهد.» و البته خوب میداند که از این داستان حذف شدنی و کنار رفتنی نیست. به شدت به تلافی فکر میکند. حتی اگر مجبور باشد هفتهها در وضعیتی سرگیجهآور از لبه یک آسمانخراش آویزان بماند. این یک داستان هیچکاکی است.
این متن در شماره امروز دنیای فوتبال چاپ شد.
پ.ن: تقدیم به داریوش مصطفوی و واعظ آشتیانی که امروز صبح در برنامه ازلی و ابدی ورزش و مردم مهمان جناب بهرام شفیع بودند و افاضات مینمودند. وای بر فوتبال اگر آن چیزی بود که اینها میگفتند. وای که چه نفرتانگیز بود.
مردمان منصفی نیستیم. حداقل در این مورد خاص. در مخیلهمان نمیگنجد که آدمها ممکن است رنگشان نه سیاه یا سفید که خاکستری باشد. انسانها برای ما دو دستهاند: یا قدیساند و در عرش، یا ابلیساند و بر فرش. و در این میان آنچه غایب است "آدمیزاد" است. آدمیزادی که چون خطا کرد "آدم" شد. و گرنه در همان بهشت برین میماند و اینگونه، ماجرای او همانجا شروع نشده تمام بود.
علی دایی علیه تبریزیها حرف نزده. او در این فیلم تحت تاثیر مخاطباش ـ همان آقایی که من ماندهام چه بگویم دربارهاش ـ حرفی از دهانش درآمده که ممکن است هر یک از ماها در گفتگوهای روزمرهمان هزار بار بدترش را به کار ببریم. دایی حق دارد این ماجرا را تکذیب کند و فیلم کذایی را ساختگی بداند. نمیدانم؛ شاید بهتر است بگوییم او"باید" این کار را بکند. شاید اینطور بهتر است.
حکایت خبرنگاران و دایی اما ماجرایی سورئال است. او همه ما را ـ تقریباً ۹۸ درصدمان را! ـ یک مشت بیکارِ محتاجِ قلم به مزد فرض میکند که همیشه یا میخواهیم توی کارش بگذاریم یا قصد داریم از قِبَل ارتباط با او به جایی برسیم. به قول امیر حاج رضایی دایی یک متوهم ۲۴ ساعته است. قسمت سورئال داستان ماجرای آن دو درصد است. خبرنگارانی که برای دایی ارزش و احترام قائلند. آنها در این اتوبان یکطرفه سرگردان ماندهاند. دلشان نمیخواهد چهره آدم محبوبشان تخریب شود و دوست دارند حمایتاش کنند اما دریغ از گوشه چشمی از طرف یار. با شما چه کنیم آقای دایی؟!*
دل آذریها بزرگ است. بزرگ مثل سبلان و سهند. من مطمئنم اگر دایی عذر خواهی کند همهشان او را میبخشند. اما آیا دل علی دایی هم ...؟! نمیدانم. آیا اصلاْ این کار ـ عذرخواهی ـ درست است؟! اوضاع پیچیدهای است.
تخریب علی دایی و تسویه حساب با او در این موقعیت دقیقاْ به اندازه کار همان مردکی که این فیلم را گرفته مشمئز کننده است. دایی در این برهه به شدت تنهاست و نیازمند کمک. دنبال راهش باشیم. شما چی فکر میکنید؟
*تیتر مطلبی از پژمان راهبر که لینکاش را پیدا نکردم.
مرتبط: رنجش تبریز از دایی
ایوب بهتاج، مربی بدنساز اردبیلی تیمهای ملی کشتی این حرفها را دو سه ساعت پیش در توجیه ناکامی کشتیگیران ایرانی در المپیک میگفت. خیلی حرفهای دیگر هم زد که نوشتن آنها ممکن است بعدها برایش مایه دردسر باشد. اما جالبترین چیزی که از او شنیدم وقتی بود که درباره درآمد ملیپوشان کشتی در این ۱۷ماه پرسیدم. "۱۵هزار تومان برای هر روز در اردو بودن"! دقیقاْ برابر با مزد یک عمله روزمزد که هر صبح برای پیدا کردن کار سر چهارراه میایستد. یک بار دیگر این رقم را مرور کنید و پاراگراف بالایی را بخوانید. به علیآبادی حق بدهید. ما در المپیک ناکام نبودیم. حق با شماست مهندس!
" فوتبال به یک دلیل به عنوان ورزشی زیبا شناخته میشود و آن اینکه آن را قهرمانانی جوان در اوج تناسب اندام بازی میکنند. در یورو ۲۰۰۸ ستارگان فوتبال اروپا برای نشان دادن تناسب اندامشان از هر فرصتی برای درآوردن لباس خود استفاده میکنند."
این لید مطلب کوتاهی است که اشپیگل آنلاین برای ۱۸ عکس بدون لباس از ستارگان یورو ۲۰۰۸ نوشته است. عکسها را اینجا ببینید.

شايد اين طور بهتر است. اينكه اردوي تيم ملي بيشتر تفريح داشته باشد تا كار و سخت گيري. به هر حال خستگي يك ليگ طولاني بر تن بازيكنان سنگيني مي كند و آنها به استراحت و ريكاوري احتياج دارند تا در شرايط بهتري قرار گيرند. با اين پيش فرض سرعين بهترين انتخاب براي اين اردو بوده است. آب و هواي خنك كوهستان سبلان در كنار آب هاي گرم معدني شرايط خوبي براي استراحت ملي پوشان خسته فراهم كرده است. فريدون زندي هم اين موضوع را تاييد مي كند و تنها مشكل اردو را چمن بلند ورزشگاه تختي اردبيل مي داند! اما مردم اردبيل نظر ديگري دارند. آنها كه از نزديك وضعيت اردو را ديدهاند نگرانند. اين نگراني علاوه بر سرنوشت تيم ملي، به خاطر علي دايي است. ‹‹بهرام›› دوست و همبازي سابق علي دايی در اردبيل كه راننده تاكسي ويژه هتل سپيد سرعين، محل اسكان تيم ملي است نفس عميقي مي كشد و هوا را با فشار از سبيل هاي پرپشتش بيرون مي فرستد و با نگراني انگار كه بخواهد پرده از راز مهمي بردارد، آرام مي گويد:‹‹ مي خواهند خرابش كنند.››بقيه حرفش را مي خورد و به بازيكنان كه قبل از رفتن به ورزشگاه روي مبل هاي سلطنتي لابي هتل لم داده اند نگاه مي كند و سرش را تكان مي دهد:‹‹ اگر زمان تيم فلق اردبيل بود ما پنج تا به اينها مي زديم!››
اما حالا سال ها از زمان جام افق اردبيل مي گذرد و مختصات فوتبال عوض شده است. علم فوتبال به بازيكنان خسته فرصت مي دهد كه تفريح كنند. تيم ملي نيز در چنين شرايطي است.اين اما اردبيلي ها را نگران كرده است. اينكه در پشت اين بي برنامگي و ضعف ظاهري، توطئه اي براي به زمين زدن قهرمانشان چيده شده باشد.
اگر تيم ملي به جام جهاني صعود نكند تا شش سال ديگر فوتبال ملي ما از سطح آسيا فراتر نخواهد رفت و اين مي تواند ضايعه اي اسفناك باشد. اردبيلي ها اگرچه از تماشاي بازي تيم ملي ذوق زده اند، اما ‹‹آني را كه بايد›› در تيم ملي نمي بينند. بازيهاي تداركاتي اندك- كه موجب اعتراض علي كريمي به تشكيلات فدراسيون شد و در اين شرايط خاص بهانه اخراج او از تيم ملي را فراهم كرد- نقطه ضعف بزرگ تيم ملي است. بازي فوق تشريفاتي در مقابل سايپا نيز حقيرتر از آن بود كه اين پاشنه آشيل را بپوشاند. اين حقيقت را تماشاگران بازي عصر جمعه اردبيل عريان كردند، آنگاه كه ترجيح دادند از اواخر نيمه اول ورزشگاه را ترك كنند. با پايان نيمه اول بيشتر از نصف تماشاگران ورزشگاه را ترك كرده بودندو بقيه نيز مردد ميان ماندن و رفتن در حال ترك ورزشگاه بودند.البته كه آنها براي ديدن علي دايي به ورزشگاه آمده بودند و وقتي قهرمانشان را تشويق كردند و پاسخش را گرفتند، رفتند.انگار نه انگار كه تيم ملي فوتبال با خيل ستارگانش در زمين بازي مي كند. آيا نبايد نگران بود؟در فوتبالي كه اتفاقات آن در هاله اي از مه غليظ جريان دارد و هيچ چيز سرجاي خودش نيست، بايد نگران بود.نگران اينكه در بده بستانهاي پشت پرده شور فوتبال قرباني شود و مانيز. نگران اینکه حق با«بهرام» باشد ... .
این مطلب به همراه عکسهایی که از بازی روز جمعه تیم ملی در اردبیل گرفته بودم در صفحه اول روزنامه «دنیای فوتبال» شنبه چهارم خرداد ماه چاپ شد. چند عكس ديگرم هم در صفحات مختلف دنيای فوتبال دوشنبه كار شده. البته این عکسها بدون درج نام عکاس چاپ شدهاند. این به لطف رئيس شورای سياستگذاری دنیای فوتبال در صفحه آخر روزنامه در! جناب باقرزادگان من و حميد را در ستون گزارش به خوانندگان حسابی خجالتمال کرده، مرقوم فرمودهاند اگر مقیم تهران بودیم «در قسمت کولرنشین تحریریه» دنیای فوتبال جایمان میدادند! حمید البته لیاقتش خیلی بیشتر از این حرفهاست.
چند تا از عکسهایی هم که در این چند روز گرفته بودم اینجا میگذارم. بگذار صفحه اول وبلاگ سنگین بشه؛ قواعد وبلاگنویسی کیلو چنده؟!







پ.ن: دایی رفته بود. امروز صبح کریمی هم رفت. اردو اینجا بی در و پیکر است رسماْ. خدا به همهمان رحم کند!
۲. شوخی با یک نظر خصوصی:
- شما اصولا عادت به به روز شدن ندارین؟
- عادت؟ بذار ببینم... نه!
شمام دیگه خیلی داری سخت می گیری علی آقای دایی! حالا عادل یهچی گفته دیگه. زیرسیبیلی ردش کن بره بابا! مگه ما چنتا مث شماها داریم؟! حیف عادل و خودت نیس؟! عادلام بچه بدی نیس خدائیش! قات زدی، درست؛ ولی یه نمهم حواست به اعصابت باشه. الکی گندهاش میکنی چرا قضیهرو؟! میریم میشینیم "آدیگوزل" پیش خانعلی دوتا پک دوسیب نعناع میزنیم کمپلت قضیه یادت میره. بیخیال!
پ.ن: تحلیل فنی بمونه واسه بعد از بازی. دوس دارم یکی از اون دربیهای خونین باشه. از اونا که خون ازش میچکه.
خاستگاه قلعه نویی از میان تفکری است که اعتقادی به منطق گفتگو ندارد. او نماینده جریانی است که وقتی در صدر است و بر مصدر کار، رقیب احیانآ منتقد را "هیچ" می انگارد و نه تنها پای گفتگو نمی نشیند و پاسخی نمی دهد، که از موضع قدرت، ابایی از حذف طرف مقابل ندارد. اشاره امیر حاج رضایی به ادبیات قلعه نویی و این که این ادبیات در شان مربی تیم ملی نیست را می توان به تمام گستره این تفکر، از جمله صدر آن تعمیم داد: آیا ادبیات احمدی نژاد در شان یک رییس جمهور است؟!
۲. قهرمانی در جام ملتهای آسیا همان معجزه ای است که گفته بودم. هر چند تیم ملی مان آن طور که باید ملی نیست و بوی مشمئز کننده سیاست از رفتارهای مربی مان به مشام می رسد، اما چاره ای نداریم جز اینکه تنها داخل زمین را ببینیم و ستاره هایمان را و سعی کنیم دلمان را به یاد آن پرچم سه رنگ خوشگل بلرزانیم. تنها فوتبال نجاتمان خواهد داد.
۲. علی دایی به همراه خانواده اش دیروز در سرعین بود. وقتی دیدمش یادم افتاد مطلبی را که پس از قهرمانی سایپا نوشته بودم بذارم اینجا. این مطلب سرمقاله هفته نامه آوای اردبیل شماره یکشنبه ۱۳ خرداد بود. برای خواندنش روی ادامه مطلب کلیک کنید.
اریک کانتونا
روزی روزگاری فوتبال / حمید رضا صدر / نشر آویژه
نامه سرگشاده به امیر قلعه نویی، سرمربی جدید تیم ملی فوتبال
آقای قلعه نویی! عزیز دل برادر! این رسمش نیست. این شیوه ای که شما در پیش گرفته اید نه تنها دردی از این فوتبال حیران و ویلان را دوا نخواهد کرد بلکه اعتباری را که جنابعالی با هزار مصیبت در عرصه باشگاهی به دست آورده اید به باد فنا خواهد داد.
از کجا شروع کنیم؟! از اعلام فهرست تیم ملی. آیا از صمیم قلب به کادر فنی ودستیارانی که برگزیده اید ایمان دارید؟ اصلآ شناسه به کار رفته برای فعل برگزیدن در جمله قبلی صحیح است؟! اجازه هست کمی خودمانی تر باشیم؟! آیا ارتباطی بین اقامه نماز شکر قهرمانی و انتخاب شما ... ! بي خيال!
بياييد از ملموسات حرف بزنيم. ازچيزهايي كه درباره اش مي توان حرف زد. از ناصر ابراهيمي شروع كنيم. چرا؟! نه...، واقعآ چرا آقای قلعه نویی؟ دلیلتان برای دعوت از این این آدم امتحان پس داده چیست؟ تجربه؟! افشین پیروانی چه؟ او که سابقه مربیگری در تیمهای محلی را هم ندارد. نگویید که نیروی جوانی را به نیمکتتان تزریق کرده اید. کریم بوستانی، جلال چراغپور و باقی رفقا. نه ...، شما هیچوقت تا به این حد شوخ نبودید آقای قلعه نویی!
سهراب بختیاری زاده گفت تمرین تیم ملی آدم را یاد بیست سال قبل می اندازد و رفت. کریم باقری هم که از همان اول نیامده بود. حتی ابراهیم میرزاپور و حسین کعبی هم برای شما ناز می کنند. جز خداحافظ خداحافظ صدایی نیست. شما بسیار امیدوارانه اظهار می کنید که به این تیم ایمان دارید. اما آقای قلعه نویی! راستش را بخواهید ما چندان به این تیم شما امید نداریم. نگرانی های بزرگتری هم ما را اذیت می کند. شما در دوران بازیگریتان - وه که چه بازیکن خوبی بودید! - طعم ناکامی در عرصه ملی را چشیده اید. نمی خواهید که آن خاطرات تلخ این بار در عرصه مربیگری ملی برایتان تکرار شود؟ اگر اینگونه شود ناکامی شما را به پای ناکامی جوانگرایی می نویسند و تا سالیان سال مثل یک چماق بر سر مربیان جوان این مملکت می کوبند.
از صمیم قلب برایتان آرزوی موفقیت دارم. چه، موفقیت شما عرصه را برای دیگر مربیان جوان ایرانی آماده میکند و اعتبار شما را افزونتر. برای رسیدن به اعتبار و موفقیت بجنگید آقای قلعه نویی. در داخل زمین بازی - حد و حدود این زمین را شما بهتر می دانید - مبارزه کنید و باج ندهید. بله قربان گویی و توسل به ائمه اطهار تا حدود مشخصی باعث پیشرفت انسان می شود. استغفرالله اگر اقامه نماز شکر وسط زمین چمن آزادی و انتخاب شما به عنوان سرمربی تیم ملی در یک راستا باشند. خودتان باشید آقای قلعه نویی!
![]()
۲. آرامش در حضور دیگران. تماشای دسته جمعی فینال جام جهانی بین دو تیم خارجی به همراه خانواده و در میان جمعیتی که هر کدام طرفدار یک تیم هستند لذتی دارد که با هیچ چیز قابل مقایسه نیست. تجربه نکرده اید؟ قرارمان فینال ۲۰۱۰، سرعین، میدان سهند ...!
خداییش فینال باکلاسی بود. بالاخره یک اروپاست و یک پاریس و یک شانزه لیزه و یک پرلاشز و ... یک استاد دو فرانس!
حادثه، اتفاق، تقدیر... . اسمش را هر چه می خواهید بگذارید. این همانی بود که سرنوشت بازی دیشب را رقم زد. اگر آرسنال به جام نرسید، اگر ریکارد جوان آرسن ونگر بزرگ را شکست داد...، و نیز اگرهای دیگر: اگر لمن اخراج نمی شد ...! بیایید بی خیال شویم. در کتاب مقدس الهه فوتبال "اگر" کلمه ای کفرآمیز است. بگذریم!
لذت واقعی وخالص فینال استاد دو فرانس از آن کسانی بود که طرفدار هیچ کدام از دو تیم آرسنال و بارسلونا نبودند. طرفداران آرسنال حتی زمانی که تیمشان یک صفر جلو بود نگران ده نفره بودن تیمشان بودند و طرفداران تیم کاتالانی نیز جان به لب شدند تا تیمشان دو گل زد. اما آنهایی که طرفدار فوتبال بودند شب خوبی را سپری کردند و از یک فوتبال تمام عیار لذت بردند.
... و در پایان اگر از احوالات اینجانب جویا باشید ملالی نیست جز حذف میلان باشکوه من به دست همین تیم قهرمان! امیدوارم سال بعد کمی میلان هم به این فینال اضافه شود!
۲. راستی گفتم هزارو سیصد! بالاخره معلوم نشد این ترانه کوفتی جام جهانی را چه کسی می خواند؟! به نظر من البته زیاد مهم هم نیست چون عمرآ یک ترانه سفارشی خوب از آب در بیاید و گل کند. این وسط فقط من نمی دونم چرا کسی یاد جواد یساری نمی افتد!
۳. وقتی احمدی نژاد درباره موضوعی اظهارنظر می کند آن موضوع یا یک بحران بزرگ است یا به یک بحران بزرگ تبدیل می شود. نمونه های اخیر عبارتند از حجاب و حضور بانوان در ورزشگاهها!
۴. آه سیلویو! سیلویوی عزیز! می بینی اوضاع را؟ هیچ وقت به این بی ریختی نبوده، هیچ وقت! آن از نخست وزیری ایتالیا این هم از میلان باشکوه. حتی امیر قلعه نویی هم قهرمان شد ولی ما ...!

چقدر دلم برای دیوانگی تنگ شده! وقتی تلویزیون اعلام کرد که ورزشگاه پر شده و حدود چهل هزار نفر هم پشت درهای بسته مانده اند هنگ کردم! خوشحالم که هنوز نسل دیوانگان منقرض نشده!
عشق است فوتبال،
عشق است زندگی،
عشق است دیوانگی ...!

"تو چه کار مهمی واسه تیمت کردی؟ سر کدوم طرفدار اونا رو با چماق له و لورده کردی؟ سکوی کدوم ورزشگاه رو با کوکتل مولوتف آتیش زدی؟ زخم چاقوی کدوم آرسنالی بی پدرومادری تو تنت جا خوش کرده...؟"
قسمتی از دیالوگ فرانکی در نمایش فنز



به زودی در این مورد می نویسم.
همونطور که پیش بینی می شدم* استقلال برد. هرچی که درباره این بازی بخواین بدونین اینجا هست. این جملات تاریخی رو هم از دست ندین که خیلی حیفه. منم که دیگه امیدی به رفتن پروین ندارم مگه اینکه آه این بچه های معصوم یه روز بگیره و پروین فوتبال رو ول کنه!!

*پیش بینی می شدم : ماضی استمراری شنیدین؟ این مضارع اخباریشونه! معنیش هم اینه که درسته همه پیش بینی می کردن ولی پیش بینی من یه چیز دیگه بود!!
recent posts
sites
archive