تبليغاتX
وقت‌کُشی
وقت‌کُشی
==================== Main Column ==================== -->

حکم
چهارشنبه 25 شهریور1388
...
فاصله بین من و تو، همین گلوله بود و بس
منُ بزن که خسته‌ام، از زنده بودن تو قفس

ترانه "لاله‌زار" رضا یزدانی روی فیلم "حکم" مسعود کیمیایی. بشنوید.
[پس از باز شدن صفحه روی اسم آهنگ در پلیر کلیک کنید. شروع به خواندن می‌کند؛ حتی با اینترنت کم سرعت!]

ارسال به بالاترین + 3:43

متن اعترافات گالیله
پنجشنبه 19 شهریور1388

من، گالیلئو گالیلئی، فرزند مرحوم وینچنزو گالیلئی اهل فلورانس، در سن هفتاد سالگی، شخصاً به دادگاه آورده شده‌ام و در برابر شما عالیجنابان محترم، اسقفها و بازپرسان کلیسای کاتولیک که در برابر تباهکاری بدعت‌گزاران ایستاده‌اید زانو می‌زنم و به کتاب مقدس که در برابر دیدگان من است و در دستان خود می‌فشارم سوگند یاد می‌کنم که به هر آنچه کلیسای کاتولیک رم معتقد است، درس می‌دهد یا در مواعظ بیان می‌کند، اعتقاد دارم و به لطف خدا در آینده خواهم داشت. من به این مکان مقدّس آمده‌ام تا بیزاری بجویم از عقیده‌ی اشتباه سکون و مرکز‌یّت خورشید که با هر توجیهی یک نظریّه‌ی نادرست است و ‌نباید به آن معتقد شد، آن را درس داد یا از آن دفاع کرد. من برآنم تا با صداقت قلبی و ایمانی بی‌تظاهر از اذهان شما عالیجنابان و هر کاتولیک معتقدی این بدگمانی شدید را در باره‌ی خود پاک کنم. من توبه و ابراز تنفّر می‌کنم از لغزشها، بدعت‌ها و کلاً تمام اشتباهاتی که مخالف با آموزه‌های کلیسا باشد و آن را لعن می‌کنم. سوگند می‌خورم که در آینده نه تنها هیچگاه چیزی که بدگمانی مشابهی را پیرامون من برانگیزد، شفاهاً یا کتباً نگویم و اعلام نکنم بلکه از این پس هرگاه به هر بدعت یا آنچه شبهه‌ی بدعت‌گزاری در آن باشد بربخورم، گوینده‌ی آن را به این مرجع مقدس یا به بازپرسانی که در محلّ اقامتم باشند، معرفی کنم. من قسم می‌خورم که تمام سختیهایی را که برای پاک شدن من لازم است و از طرف کلیسا برای من در نظر گرفته شده یا خواهد شد، تحمّل کنم و اگر- خدای نکرده- از قولها، اظهارات و سوگندهایم تخلّف کردم، خود را تسلیم تمام رنجها و تنبیه‌هایی نمایم که طبق قوانین مقدس از سوی نهادهای ویژه در برابر مقصّران تصویب و اعلام می‌شود. پس به لطف خدا و انجیلی که در دستان خود دارم من- آنچنان که پیشتر معرفی کردم، گالیلئو گالیلئی- از عقاید پیشین خود برمی‌گردم، سوگند یاد می‌کنم، قول می‌دهم و خود را به آنچه بالاتر گفتم مقیّد می‌کنم و شاهد آن توبه‌نامه‌ی من است که به دست خود امضا کرده‌ام و آنچه شفاهاً گفتم، کلمه به کلمه از روی آن خواندم. 

 پ. ن: متن ایتالیایی و ترجمه‌ی انگلیسی آن.

 

ارسال به بالاترین + 2:29

هنوز
چهارشنبه 11 شهریور1388
از رمضان‌های پیش از این، همین نوای ربنای استاد مانده که از رادیوی محلی و بلندگوی مسجد پخش می‌شود هنوز.
ارسال به بالاترین + 20:3

امرداد
یکشنبه 4 مرداد1388
۱. این تقویم رومیزی که پیش‌تر درباره‌اش گفته بودم عجیب با حکایت روزهایم هماهنگ است. وصف حال است یعنی برای خودش. برای مرداد ۸۸ این شعر فروغ را نوشته:

شاید هنوز همطرحی عالی برای جلد یک مجله عالی؛ ماهنامه نسیم هراز؛ مرداد 88
در پشت چشم‌های له شده، در عمق انجماد
یک چیز نیم‌زنده‌ی مغشوش برجای مانده بود
که در تلاش بی‌رمقش می‌خواست
ایمان بیاورد به پاکی آواز آب‌ها

۲. در وانفسای چه بخوانم‌های تابستانه ماهنامه نسیم هراز را دریابید. پر است از مطالب خواندنی با طراحی صفحات محشر. این عکس کناری، جلد شماره مردادماه‌اش است. دوهزار تومن قیمت دارد و می‌ارزد به نظرم.

۳. شهر خالی، جاده خالی، کوچه خالی، خانه خالی ... با صدای نگار خلوا، خواننده تاجیک، از این‌جا دانلود کنید. حدود دو و نیم مگابایت حجم دارد و زود دانلود می‌شود. منبع لینک: این وبلاگ.

ارسال به بالاترین + 2:43

دیب گله داره
سه شنبه 30 تیر1388

عید مردماس
دیب گله‌ داره
دنیا مال ماس
دیب گله داره
سفیدی پادشاس
دیب گله داره
سیاهی رو سیاس
دیب گله داره ...

شعر پریای احمد شاملو، صدای سهیل نفیسی، بشنوید
[پس از باز شدن صفحه روی اسم آهنگ در پلیر کلیک کنید. شروع به خواندن می‌کند؛ حتی با اینترنت کم سرعت!]

ارسال به بالاترین + 2:34

Oku Tar
پنجشنبه 25 تیر1388
این روزهای ننوشتن بیشتر به شخم زدن آرشیو این وبلاگ و دانلود کلی موزیک محشر گذشت. اگر اینترنت پرسرعت دارید از دستش ندهید. پیشنهاد ویژه من آلبومی است به نام Oku Tar که تارنوازی آذری "عاکف صادیق‌اف" نوازنده آذربایجانی است. اگر اینترنت‌تان نفتی است همین تک آهنگ Oku Tar برای ساختن روزتان کفایت می‌کند. دانلود کنید و لذت ببرید.
ارسال به بالاترین + 17:1

سرعین؛ بازار راکد توریسم
یکشنبه 14 تیر1388
سرعین دوران رکود بی‌سابقه‌ای را سپری می‌کند. خلوت بودن خیابان‌ها باعث تعجب مسافرانی شده که عادت داشتند هر سال در این فصل سرعین را شلوغ و پرهیاهو ببینند. این وضعیت داد کسبه را در آورده و به خصوص آن‌هایی که با مبالغ سنگین مغازه اجاره کرده بودند را مستاصل کرده است. از آن‌جایی که شهریور امسال نیز کاملاً با ماه رمضان مصادف شده، در عمل حدود ۴۵ روز دیگر تا پایان فصل مسافر باقی است. با این حال هتل‌داران و بازاریان همچنان امیدوارند اوضاع پس از امتحانات دانشگاه‌ها و کنکور کمی بهتر شود.

 سرعین، زمستان امسال؛ پیش ترها زمستان فصل رکود بود

ارسال به بالاترین + 22:17

درباره الی
سه شنبه 9 تیر1388
ـ امروز درباره الی را دیدم. با آن وضعیت افتضاح صدا و صندلی سینما قدس اردبیل خیلی سعی کردم روی فیلم تمرکز کنم. بازی‌ها و کارگردانی یک سر و گردن بالاتر از سینمای ایران بود به نظرم.

ـ بقیه‌ی پست نمی‌آد. می‌خوام حذفش کنم ...

ـ حذف نکردم.

ـ به جای نظر من یادداشت مهرزاد دانش را در سایت سینمای ما بخوانید:

در این فضا تماشایش یک غنیمت دلنشین است
شاید در فضای کنونی، چندان حوصله فیلم و سینما را نداشته باشید و بیش‌تر راغب باشید در دنیای اخبار و بیانات و رجال مربوطه سیاحت کنید، اما حضورتان در مقابل فیلمی همچون درباره الی، نه تنها هرگز پشیمانتان نخواهد کرد که برعکس انگاره‌های ذهنی و روحی تان را در این وضعیت، جهتی انسانی‌تر، اندیشناک‌تر و تبلوریافته‌تر خواهد بخشید.

ارسال به بالاترین + 2:16

که از تراکم اندیشه‌های پست تهی باشد
شنبه 6 تیر1388
تقویم روی میزم کار اردشیر رستمی است. با طراحی‌های خودش و شعرهایی از شاعران ایران و جهان برای طرح هر ماه. امشب که خرداد لعنتی را به طرف تیرماه ورق زدم این شعر فروغ را نوشته بود:

با من بیا
با من به آن ستاره بیا
به آن ستاره بیا که هزاران سال از انجماد خاک و مقیاس‌های پوچ زمین دور است
و هیچ‌کس در آن‌جا
از روشنی نمی‌ترسد
من در جزیره‌های شناور به روی آب نفس می‌کشم
من در جستجوی قطعه‌ای از آسمان پهناور هستم
که از تراکم اندیشه‌های پست تهی باشد

ارسال به بالاترین + 3:49

ما برنده‌ایم
یکشنبه 31 خرداد1388
 

روز انتخابات این عکس رو گرفتم. برای سرکشی به نماینده سر صندوق‌مان رفته بودیم روستای "آلچا"، چسبیده به سبلان ... .

ارسال به بالاترین + 2:41

منابع B خبری
چهارشنبه 27 خرداد1388
این روزها جاهایی که بتوان از آن‌ها اخبار دقیق تجمع‌ها واتفاقات اخیر را پیدا کرد حکم کیمیا را دارند. چند وبلاگ نویس سعی می‌کنند تنها اخبار موثق را پوشش دهند و جمع‌آوری کنند. یکی از آن‌ها آق‌بهمن است که انصافاً تا امروز جریان وقایع را خوب پوشش داده. قلم نیوز هم آدرسش را عوض کرده و فعلاً موثق‌ترین منبع خبری میرحسین است. این‌ها را معرفی کردم که گول شایعات را نخورید. اگر فیل.ترشکن دارید به بی‌بی‌سی فارسی هم می‌توانید اعتماد کنید. از این‌جا هم می‌توانید با اینترنت کم‌سرعت تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی را آنلاین تماشا کنید.

استاده ام چو شمع ...

ارسال به بالاترین + 0:37

اردبیل، دیشب
پنجشنبه 21 خرداد1388
نیم ساعت از ۱۲ شب گذشته بود که زنگ زدم به دوستی تا اوضاع اردبیل را بپرسم. گفت بیا که یکی از زیباترین شب‌های جهان است. دوربین را برداشتم و نیم ساعت بعد اردبیل بودم. آن‌چه که می‌دیدم خارج از حد تصور بود. این عکس‌ها فقط گوشه‌هایی از این حضور غافلگیر کننده مردم در خیابان‌ها را نشان می‌دهند. همیشه خوشحال خواهم بود که این روزهای تاریخی را دیدم. دوستت دارم ایران.

اردبیل، دیشب

اردبیل، دیشب

اردبیل، دیشب

اردبیل، دیشب

اردبیل، دیشب

اردبیل، دیشب

اردبیل، دیشب

ارسال به بالاترین + 14:1

بکشید پایین لطفاً! *
یکشنبه 17 خرداد1388
۱. دوست دارم بدانم آیا این همه تماشاگر صحنه انتخابات و مناظره‌ها از دیدنش لذت می‌برند واقعاً؟ یعنی واقعاًها! ملت از دیدن این همه، اعصاب‌شان به هم نمی‌ریزد؟ البته در این که این حجم از اطلاعات و افشاگری‌ها بعد از تحمل چندین سال انحصار و اختناقِ خبری، جذاب است شکی نیست. اما آیا این به معنای سیاست زدگی جامعه نیست؟ آیا لازم است که بیشتر از دو سوم جمعیت یک کشور پای یک مناظره انتخاباتی بنشینند؟ من که فکر می‌کنم بله، لازم است؛ اما برای همین یک بار. امیدوارم این دوره، آخرین دوره‌ای باشد که سیاست تا این حد عمومی و همگانی و هرجایی می‌شود. آرزو می‌کنم یک روزی در این کشور بساط دوچیز برچیده شود: سیاست‌مداران عوام فریب و  عوام سیاست‌باز.

۲. امیدوارم حرکت انتحاری پخش مناظره‌ها از تلویزیون همان‌طور که دارد ظرفیت مردم را برای دانستن بالا می‌برد، ظرفیت نظام را هم برای شفافیت بالا ببرد. هزینه تحمل شبکه‌های خصوصی خیلی کم‌تر از هزینه این‌چنین ترکیدن‌های دیگ زودپز اطلاعات است. چند سوپاپ بزرگ‌ روی این دیگ سوار کنید. ضرر نمی‌کنید.

۳. بدون شک برنده مناظره امشب کروبی و احمدی‌نژاد، موسوی بود چون عیار خویشتنداری و متانتش مشخص شد. کروبی در مقابل امپراتوری دروغ کم آورد و فکر می‌کنم اگر اجازه بدهد عقلای اطرافش برایش تصمیم بگیرند پس از مناظره‌ها، به نفع موسوی کناره‌گیری خواهد کرد. اما اسم زهرا بنی‌یعقوب را خوب جایی آورد. دستش درد نکند.

۴. تیم ملی امروز مساوی کرد و باز هم امیدمان برای صعود کم‌تر شد. یادش به خیر روزهایی که همه از فوتبال حرف می‌زدیم.

* شرح تیتر: فتیله سیاست را عرض می‌کنم!

ارسال به بالاترین + 2:39

در ستایش گفت‌گو
پنجشنبه 14 خرداد1388
مناظره امشب برای من قبل از هر چیزی یادآور زیبایی‌های گفت‌گو بود. این‌گونه بیشتر به ارزش‌های مردی پی می‌بریم که گفت‌گو را یادمان داد. به احترام خاتمی عزیز، تمام قد بایستیم و کلاه از سر برداریم.

و متاسف نیز باشیم. که هنوز عموم‌مان به این گفت‌گو ایمان نداریم. همه دیدیم که دو نفر همه جور از همدیگر انتقاد مستقیم بی‌تعارف کردند و هیچ اتفاق ناگواری نیافتاد. چرا از رسانه آزاد می‌ترسیم؟ این‌ها را به این دلیل می‌گویم که معلوم نیست بعد از انتخابات هم این فضا همین‌طور باز باشد. همین‌طور که این روزها شهر پر از رنگ و شادی است و هیچ اتفاق بدی نمی‌افتد. همین‌طور که امروز جوان‌ها با دوست(دختر-پسر)هایشان در خیابان‌ها می‌گویند و می‌خندند و هیچ نشانی از گمراهی‌شان هویدا نیست. زندگی مگر چیزی غیر از این دل‌خوشی‌های کوچک است؟

و آرزو کنیم. آرزو کنیم که این فضا دیگر بسته نشود. ما داریم به زندگی بر می‌گردیم. کاش کسی جلویمان را نگیرد. چه رویاها که می‌آیند ... .

مرتبط:
شهر در تصرف رنگ‌ها و آرزوها است

ارسال به بالاترین + 3:43

سه روایت
سه شنبه 12 خرداد1388
۱. توی محوطه پارکینگ فرودگاه، پیک آخر را که به سلامتی جمع زد، کاندیدا وسط سیل جمعیت از سالن بیرون آمد. "شرط می‌بندین برم ماچش کنم؟!" رفقا خندیدند: "عمراً بتونی!" پیاده شد. با هیکل درشتش جمعیت را می‌شکافت و پیش می‌رفت. تا برسد، کاندیدا سوار ماشین‌اش شده بود. آخرین محافظ را هل داد و با کف دست محکم کوبید روی سقف ماشین.

- اوهوی! معلومه داری چی‌کار می‌کنی؟
- هیچی، می‌خوام ماچش کنم جیگر!

شیشه عقب کامل پایین آمد. خم شد و سرش را برد تو.

خودش را سپرده بود به سیل جمعیت و سعی می‌کرد مسیرش به طرف پارکینگ باشد. رفقا بیرون ماشین منتظرش بودند. لبخند می‌زد. مثل یک برنده.

۲. با چادر مشکی، قاطی مردها دست توی دست پسرک هفت هشت ساله‌ای، از راهرو می‌رفت که وارد ورزشگاهِ محل سخنرانی کاندیدا شود. سرش پایین بود و صدای پسر جوان پشت سری‌اش را نمی‌شنید. بازویش را گرفت:  "خانوم ببخشین ... ورودی خانوما از اون‌وره". برگشت. دنبال پسرک راه افتاد. نگران نوه‌اش بود که زیر دست و پا نرود.

۳. پیرمرد، شیرین شصت و پنج تا را داشت. یک دسته گل وحشی توی دستش. همه را هم از ریشه‌شان درآورده بود؛ بابانَه، سولی قَیلان، جوجه گولی ... . با اعتماد به نفس عجیبی به دیوار راهروی جایگاه ویژه تکیه داده بود. دسته گل مال کاندیدا بود.

ارسال به بالاترین + 3:1

امید
جمعه 8 خرداد1388
اگر چه بر لب من از سیاهی مظلم

و پایداری شب٬
ناله هست و شیون هست

امید رستن از این تیرگی جانفرسا٬

هنوز با من هست ...

حمید مصدق

ارسال به بالاترین + 0:5

در آداب گفت‌وگو؛ شباهت‌های سروش و مایلی‌کهن
چهارشنبه 30 اردیبهشت1388
داشتم این نوشته سروش خطاب به محمود دولت‌آبادی را می‌خواندم که پاراگراف دوم تمام نشده ذهنم رفت سمت بیانیه‌های محمد مایلی‌کهن. شباهت عجیبی بین تُن این دو متن وجود دارد. اگر از وزن کلمه‌های مورد استفاده سروش و مایلی‌کهن صرف‌نظر کنیم درمی‌یابیم که آن‌چه که در ذهن این دو می‌گذرد، پر است از میل به حمله و با خاک یکسان کردن طرف مقابل. اگر حوصله خواندن تمام حرف‌های این دو را ندارید نگاهی به قسمت‌هایی از هر دو متن بیاندازید:

دکتر عبدالکریم سروش خطاب به محمود دولت‌آبادی که او را در مورد خطاهای صورت گرفته در جریان انقلاب فرهنگی مسوول دانسته، نوشته است:

"... به جستجو برآمدم که قصه چيست و محمود دولت‌آباد کيست. خبر آوردند خفته‌ای است در غاری نزديک دولت‌آباد که پس از 30 سال ناگهان بي‌خواب شده و دست و رو نشسته به پشت ميز خطابه پرتاب شده و به حيا و ادب پشت کرده و صدا درشت کرده و با «سخافت و شناعت» از معلمی به نام عبدالکريم سروش سخن رانده و او را «شيخ انقلاب فرهنگی» خوانده و دروغ در دغل کرده و متکبرانه با حق جدل کرده است ..."

و محمد مایلی‌کهن نیز در قسمتی از بیانیه‌اش خطاب به قلعه نویی نوشته بود:

"... لذا به همین منظور به این آقایان کوتوله و عوام فریب (کل یوم) که حتی فاقد مدرک تحصیلی برای گروهبان قندلی شدن هستند اما لقب ژنرال را یدک می‌کشند می‌گویم که از گل دقیقه 90 سایپا و پیامی که آن گل به پهنای ایران عزیز اسلامی داشته؛ پند گرفته و هر چه سریعتر دست از نوچه بازی و نوچه پروری برداشته از کارهای ناثواب و عوام فریبی دست بردارند ..."

بدیهی است که منظورم این نیست که حق با چه کسی است یا نیست. قصد هم ندارم که این دو نفر (سروش و مایلی) را به عنوان جامعه آماری در نظر بگیرم. اما فکر کردن به جایگاه این دو ـ به ویژه دکتر سروش که آوازه سواد آکادمیک‌اش سر به آسمان می‌ساید ـ باعث ایجاد تردیدهای ذهنی جدی می‌شود: چرا ما زود از کوره در می‌رویم؟

تصور کنید یک جواب متین و مستدل از طرف سروش چقدر می‌توانست از نظر اخلاقی زیباتر باشد. شما آن شروع آتشین سرشار از حس لجن‌مال کردن طرف را بیشتر می‌پسندید یا بخش‌های پایانی را که سروش در آن به استدلال و منطق روی آورده؟

پ.ن: این روزها خیلی سعی می‌کنم به آداب گفت‌وگو پایبند باشم. احساس می‌کنم خیلی جواب می‌دهد. تمرین می‌کنم. هر روز تمرین می‌کنم.

ارسال به بالاترین + 23:16

بحث 30 یا 30
سه شنبه 29 اردیبهشت1388
اگر چند سال قبل‌تر بود من باید اینجا می‌نوشتم که امروز سر کلاس با استاد یک بحث سیاسی داغ داشتیم. بعد هم لابد جزییاتش را به شیوه "گفتم، گفت" می‌نوشتم و طوری پایان بندی‌اش می‌کردم که یعنی من محکومش کردم مثلاً. بعد هول برم می‌داشت که امروز فردا حراست احضارم می‌کند.  اما من هول برم نداشته. این روزها هم اصلاً شبیه چند سال قبل‌تر نیست. اصلاً.
ارسال به بالاترین + 1:31

Flash-Relation
چهارشنبه 23 اردیبهشت1388
عاشق این رابطه‌های فلَش‌گونه‌ام. این اصطلاح ابداعی را برای رابطه‌های لحظه‌ای به کار می‌برم. این رابطه‌ها محدودیت زمانی دارند و از یک پلک به هم زدن، یک نگاه، تا یک هم‌صحبتی چند ساعته در اتوبوس را شامل می‌شوند. گاهی یک نگاه آشنا در پیاده‌رو با یک لبخند ـ یا حتی بدون آن ـ چنان احساسی از سرخوشانه‌گی به من می‌دهد که تا ساعت‌ها بعد به آن چهره و آدم فکر می‌کنم. در ذهنم زندگی‌اش را می‌سازم و تصور می‌کنم: "به چی فکر می‌کنه؟ خونه داره یا نه؟ عاشق شده حتماً تا حالا. شاید چند بار. الان کجا داشت می‌رفت یعنی؟ دوسش داره هنوز؟ شب‌ها کجا می‌خوابه؟ با یکی یا تنها...؟!" و این داستان ذهنی پر می‌شود از آشنایی‌ها و دوست داشتن‌ها و فقدان‌ها و حسرت‌ها و سرخوشی‌های کوچک و بزرگ. ماجرا وقتی واقعی‌تر و جذاب‌تر می‌شود که کارم با طرف به هم‌صحبت شدن می‌کشد و برای مدتی ـ بسته به تایم با هم بودن‌مان ـ داستان زندگی هم‌دیگر را می‌شنویم. و طرف مقابل بی آن‌که بداند و بخواهد حتی، با تعریف کردن "ماجرا"هایش چنان "حال"ی به من می‌دهد که تا مدت‌ها دوستش می‌دارم و آن آدم تا مدت‌ها قهرمان داستان ذهنم می‌شود.

آدم‌ها هم‌چنان قهرمانان بی‌رقیب داستان جهانند و هیچ چیز جذاب‌تر از آنان و زندگی‌هاشان نیست. دوست‌شان دارم.

پ.ن: تقدیم به محمدرضا، پسر ۱۹ ساله افغان که از کارش در یک معدن زغال سنگ در بابل ـ گمانم ـ مرخصی گرفته بود و به اصفهان می‌رفت تا با نامزدش جشن عروسی‌شان را بگیرند. یعنی الان کجان؟ چی‌کار می‌کنن؟ نکنه از ایران رفتن ...؟

ارسال به بالاترین + 21:46

حرکت بعدی: بوووس!
جمعه 18 اردیبهشت1388
این عکس رو با همه ایرادای تکنیکیش دوس دارم ...۱. اینجا یه آب‌نماست در بلوار یا پارک چمران شیراز. راست و دروغش گردن راوی؛ گویا "بوس بالای آبشار چمران" همون‌قدر تو شیراز معروفه که French Kiss تو دنیا!

۲. عکاسی برای من یه تفریح جدی و بی‌اندازه دوست‌داشتنیه. چندتایی از عکس‌هایی رو که به تازگی گرفتم این‌جا گذاشتم. این عکس هم یکی از اون‌هاست؛ که با همه ایرادهای تکنیکی‌اش دوستش دارم.

۳. کسی می‌دونه این free2upload چه مرگشه باز؟! این عکس بالای وبلاگ ما رو پرونده، خودش هم نیست کلاً. من هم حس آپ‌لود تیکه تیکه‌ی دوباره رو ندارم خب!

۴. این عکس‌ها را ببینیدها!

۵. شماره ۴ یک نکته انحرافی داشت؛ طبلی‌قات بود.

ارسال به بالاترین + 3:1

ماهی ها گریه می کنند
پنجشنبه 20 فروردین1388
یادداشتی بر فوتبال ایرانی و رفتارهای ما ایرانی‌ها

چه کسی می داند موضوع انشای امروز فوتبال ما چیست؟ از چه باید بنویسیم؟ از باختن به عربستان جلوی یکصد هزار نفر؟ از برکناری علی دایی؟ از سردرگمی و شلم شوربای فدراسیون در انتخاب مربی تیم ملی؟ لابد این‌ها دیگر موضوعات سوخته‌اند. شاید باید از مایلی‌کهن بنویسیم که به چه لطافتی سرمربی تیم ملی شد و ثابت کرد که کامروایی نتیجه محتوم سحرخیزی است. اما بیایید بگذاریم و بگذریم این بار را. این شب ژنده رخت‌آویزی برای قبای ژنده فوتبال ایرانی ندارد. این بار بیایید از خودمان بنویسیم دوستان. از خود خودمان؛ ما مردم ایران!

دشمنان ابدی
نازنین مردمانی هستیم ما. از صدر تا ذیل و از کوچک تا بزرگ. بنویسیم از خودمان و از بزرگ‌ترها شروع کنیم. از علی آقای دایی که بالا بلند و تند و تیز و باشکوه و دست نیافتنی آن بالا بود و هست شاید هنوز. تصویر اول نزدیک است: خبرنگار عصبانی آماتور در سوال اول کنفرانس خبری بعد از بازی با عربستان از او سوال نامربوط می‌پرسد و علی دایی نامربوط‌ترین جواب ممکن را می‌دهد و غیرحرفه‌ای‌ترین رفتار ممکن را با او دارد. انتظار هم البته دارد که حق را به او بدهیم. به او که خنده‌هایش با دوستان و بازیکنانش است و عصبانیتش مال مردم و فریادهایش را بر سر خبرنگاران می‌کشد. چگونه حق را به او بدهیم که هیچ‌گاه کنار مردم و هم‌ردیف با آنان نایستاده است؟ نه؛ یادمان نرفته که چه شادی‌ها برای‌مان آفریده است. چه روزها که با گل زدن هایش به هوا پریده‌ایم و چه شب‌ها که با خاطری خوش از او سر بر بالین گذاشته‌ایم. اما به خودمان هم حق بدهیم که حالا، امروز روز، که روبروی ما می‌ایستد و با ما چون دشمنان حرف می‌زند کمی از او دلخور باشیم.

بیندازیم دور این عینک حیای ایرانی را، بدرانیم این پرده شرم را. با حقیقت مثل حقیقت روبرو شویم و آن را ببینیم. آن‌گونه که بزرگی هم‌چون "مسعود بهنود" می‌بیند و می‌نویسد: "آن‌چه با علی دایی کردیم هیچ جامعه‌ای با قهرمان خود نکرد، آن‌چه علی دایی با خود کرد هیچ دشمنی با دشمن نکرد و آن‌چه سیاست با زندگانی ما می‌کند هیچ سوهانی با روح ما نکرد".

دروغ‌های واقعی
چه کسی می‌تواند حساب کند که از برکناری دایی تا انتخاب مایلی‌کهن چه تعداد خبر دروغ شنیده است؟ از شایعاتی از این و آن شنیده‌اید صرف‌نظر کنید. به آرشیو سایت خبرگزاری‌ها سر بزنید و اخباری را که با تیتر احتمالی "آخرین خبر: فلانی سرمربی تیم ملی شد" فهرست کنید. بعد به این‌ها اضافه کنید دروغ‌هایی را که از زبان مسوولان فدراسیون مخابره شده است مبنی بر این‌که فلانی می‌آید و بهمانی نمی‌آید. چرا راه دور برویم. برنامه نود چهارشنبه شب را به خاطر بیاورید که علی کفاشیان گفت با شایط پیش آمده گزینه مایلی‌کهن دیگر مد نظرمان نیست.

از نمونه‌ها بگذریم. حالا داستان ما این است که با این حجم دروغ‌هایی که گفتنش از شنیدن آن عادی‌تر شده چه کنیم. این‌ها حساسیت گوش ما را به دورغ کاهش می‌دهد و باعث می‌شود که هرگز نتوانیم به چشم‌های دروغ‌گو نگاه کنیم و بر او بغریم که چرا دروغ می‌گویی. این‌ها باعث می‌شود ما فرق دروغ و و حقیقت را تشخیص ندهیم و زندگی‌مان در آکوایومی پر از دروغ‌های واقعی بگذرد و بگندد. یاد کورش کبیر به خیر و نیکی که دیر زمانی دور از اهورامزدا خواسته بود مردم سرزمینش را از خشک‌سالی و دروغ ایمن دارد. حالا ولی دروغ واقعیت کثیف جامعه ماست. عجبا که خشک‌سالی نیز!

این زندگی سینوسی ما
رفتار جامعه ـ فوتبال ـ ایرانی روی نموداری سینوسی حرکت می‌کند که مولفه عمودی آن هیجان و مولفه افقی آن فراموشی است. ما به شدت یادمان رفته است که ۱۲ سال پیش با مایلی‌کهن چه کردیم. هر آدم منصفی می‌تواند تایید کند جوی که آن زمان علیه مایلی‌کهن وجود داشت به مراتب بدتر از جو فعلی علیه علی دایی بود. شیشه‌های خانه مادر پیر مایلی کهن را ما مردمان شکستیم. جای شکرش باقی است که امروز کسی به شیشه‌های خانه مادر علی دایی فکر نمی‌کند. این یعنی مایلی‌کهن امروز از حضیض برخاسته است. و البته هم او از "اوج" بر این حضیض نشسته بود. ما یک سال قبل‌ترش او را به خاطر پیروزی شش دوی مقابل کره می‌پرستیدیم. شک نکنید که این ماجرای پرستش در صورت صعود تیم ملی به جام جهانی تکرار خواهد شد.

این نسیان و خطاکاری عمومی کی از جامعه ما رخت بر خواهد بست؟ دانشجوی ما خاتمیِ رییس جمهور را در دانشگاه هو می‌کند و می‌گوید برو و چهار سال بعد برای نامزد شدن ‌او در انتخابات کمپین تشکیل می‌دهد و التماس می‌کند. نمونه‌ها فراوانند و ای بسا ناگفتنی. ذهن ایرانی به اصلاح فکر نمی‌کند. این ذهن "همه یا هیچ"پسند نامتعادل یا به سوی اوج و پرستش می‌رود یا به سمت قعر و تنفر و "با کلّه" هم می‌رود.

چه کنیم؟! تلاش کنیم و آرزو که حداقل مولفه‌های افقی و عمودی این نمودار عوض شوند. افقی‌اش با دانایی و عمودی‌اش با شور با شعور.

گریه در آب
تا زمانی که در فضایی این‌چنین آمیخته با دوغ و توهم و هیجان‌زدگی زندگی می‌کنیم طرفی ا زیستن نخواهیم بست. خوشی‌مان موقت خواهد بود و گریستن‌مان مثل گریه ماهی در آب که اشکش نه دیده می‌شود و نه تاثیری دارد بر بی‌کران دریا. حالا چه با مایلی و چه بی او، چه به جام جهانی برویم و چه نه،بر ماست که به سوی خوشبختی دایمی حرکت کنیم. با شور و شعور و دانایی این ممکن خواهد بود. آیا از ما برمی‌آید؟ تاریخ می‌گوید آری.

توضیح: این یادداشت در شماره امروز روزنامه دنیای فوتبال چاپ نشد. استاد فرمودند زیادی تند است. ما هم گفتیم باشد.

ارسال به بالاترین + 2:45

بهار، بودن توست
چهارشنبه 19 فروردین1388
بهار من
برای میلاد تو؛ که بودن‌ات بهار دلنشین همه‌ی این فروردین‌هاست.
ارسال به بالاترین + 3:12

روییدن؛ فصل ناگزیر
پنجشنبه 29 اسفند1387
روییدن؛ فصل ناگزیر

امسال همین عکس را دارم با بی‌نهایت آرزوی خوب برای شما که این‌جا را می‌خوانید یا نمی‌خوانید.

خواستید، بهاریه‌های گذشته را هم ببینید: 1386، 1385. عجب سریع شده این زندگی!

ارسال به بالاترین + 2:56

امضا
دوشنبه 26 اسفند1387
نوک قلم را اریب سُر می‌دهی پایین که یعنی سین. نمی‌ایستی و آن شکسته‌گیِ قبلِ الف را چرا و چه‌طور در می‌آوری رازی است خدا داند. به طرفة‌العیینی برمی‌داری قلم را. نشان کوچک مایل را می‌گذاری آن وسط که "ر" و بعد ... قدْقامتی است قیامت برپاکن. چه حکایت کنم از آن الف معوج ناطور رها، آن سرو خمیده، که آشوب می‌کند این دل لاکردار را؟ گیرم که قبلش نوشته باشی که "برای آمدنت؛ و آمدن بهار ..."
ارسال به بالاترین + 3:20

کتاب
دوشنبه 19 اسفند1387
شب، داخلی، فروشگاه اسبا‌ب‌ بازی در خیابان حافظ. آقای محترم متشخص کت و شلواری به همراه خانواده از زانتیای نوک مدادی پیاده می‌شوند و می‌آیند داخل. آمده‌اند برای پسر کوچولوی ۱۲ ساله‌شان که می‌خواهد امشب به جشن تولد دوستش برود کادو بخرند.

- این ماشین کنترلیا چند قیمته؟
- پنج و پونصد.
- پایین‌تر چی دارین؟
- این عروسکا سه و هشصده، اون کلت هست سه تومن، قاب عکس دو و پونصدی هم هست.
- نه کمتر ... هزار، هزار و پونصد اینا ...
- ... [فروشنده به آقای محترم نگاه می‌کند]
- آخه می‌دونین چیه؛ می‌خوام حال بابای دوستش‌ُ بگیرم! مرتیکه هر وقت کادو می‌ده یه کتاب می‌ده دست بچه‌م، خجالت‌م نمیکشه!

ارسال به بالاترین + 1:51

اسکار پسرْ خوبه‌
سه شنبه 6 اسفند1387
ضمن تقدیر از همه‌ آدم‌های مرتبط و غیرمرتبط که هر چه از دست‌شان برمی‌آمد کردند و با تشکر ویژه از هنرمندان شرکت کننده در این نمایشگاه*؛ اسکار "پسرْ خوبه‌ی ماجرا" می‌رسد به آیدین فرنگی

به خاطر تلاش‌هایش برای جلب توجه جامعه مجازی و حقیقی به بیماری شهرام شیدایی و هم‌چنین پوشش رسانه‌ای این موضوع تا تامین هزینه های درمان این شاعر و مترجم که روی تخت بیمارستان با سرطان مری مبارزه می‌کند.

* کل ماجرا را در لینک‌های پایین همین پست (۱ تا ۱۵) پی بگیرید.

ارسال به بالاترین + 2:26

دیدار با خاتمی
پنجشنبه 1 اسفند1387
چند روز پیش بود که خودمان را چپاندیم قاطی سیاسیون و فعالان مدنی استان اردبیل و به دیدار خاتمی رفتیم. دیدار در یک اتاق شصت هفتاد متری انجام می‌شد و بیشتر از صد نفر به صورت mp3 داخل اتاق نشسته بودند. خاتمی گفت که آمده تا آبرویش را که تنها سرمایه‌اش است خرج مردم و نظام کند. و اعتراف کرد وقتی می‌دیده قیمت نفت تا ۱۵۰ دلار رسیده حرص می‌خورده که از این درآمد هنگفت درست استفاده نمی‌شود. او البته اشاره نکرد که آیا در آن زمان فحشی هم نثار شانس چیزش می‌کرده یا نه! خاتمی گفت که کشور در این چهار سال پیچیده توی یک جاده فرعی خاکی و زمان می‌خواهد تا کشور را به وضعیت دوران ماقبل احمدی‌نژاد برگرداند. سید پیرتر شده بود.

پی‌نوشت:
۱. من کمی پس‌فاز ذاتی دارم و به طور معمول دیر می‌نویسم. این وضعیت وقتی مسافرت باشم تشدید می‌شود. بنابراین ایرادتان در مورد زمان دیدار و تاخیر در نوشتن‌اش کاملاْ وارد است.
۲. راستی یادش به خیر؛ خاتمی! یک زمانی این نامه را برایش نوشته بودم و کلی رفیق بودیم.
۳. گزارش کامل این دیدار و حرف‌های خاتمی را اینجا بخوانید.
۴. بازگشت به جمله آخر بند ۲؛ هنوز هم هستیم البته!
۵. این سایت free2upload چه مرگش شده که همه عکس‌های مارو پرونده؟

ارسال به بالاترین + 13:56

پارادوکس
چهارشنبه 25 دی1387

ما که قبلاً هم کم آورده بودیم ولی این عکس دیگه آخرشه! حجاب کماکان یکی از معماهای ظاهراً "به این زودی‌ها حل نشدنی" ذهن دوگانه ایرانی جماعت است. ما بالاخره تکلیف‌مان روشن نیست که حجاب محدودیت است یا مصونیت یا چی کلاً! این لینک اول متن را بخوانید؛ بیشتر توضیح داده‌ام.

پارادوکس!
عکس، یکی از این فورواردی‌هاست که inbox به inbox می‌چرخند. امیدوارم کسی از ناموس مردم دراین عکس حضور نداشته باشد!

ارسال به بالاترین + 3:3

یادم باشد
یکشنبه 22 دی1387
دلیل وجود آدمی، زادن و افزودن بر زیبایی هستی است. این را این‌جا می‌نویسم که یادم باشد.
ارسال به بالاترین + 1:50

گاو خشمگین
شنبه 30 آذر1387

Robert Deniro in Raging Bull
You win, you win. You lose, you still win
[+,+]

ارسال به بالاترین + 1:9

هیچ‌وقت، هرگز
پنجشنبه 21 آذر1387
۱. همیشه فکر می‌کردم که لابد باید در طرز فکر این دو آدم کتاب‌خوان که یکی مفاتیح می‌خواند و دیگری مثنوی، تفاوت وجود داشته باشد. هیچ‌وقت اما، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که فاصله فکری همین دو نفر به این اندازه زیاد باشد. و هرگز به فکرم خطور نمی‌کرد که فقدان یکی و تاثیرگذاری دیگری بخواهد این‌طور بر زندگی‌ام تاثیر بگذارد. من اما راه خودم را می‌روم. شاید دیر، شاید دور ...

۲. یعنی آدم وقتی حس نوشتن ندارد هم باید بنویسد؟ چه مسخره!

ارسال به بالاترین + 18:31

یادم آمد [1] : کانادا درای
دوشنبه 11 آذر1387
و البته یکی از آن حسرت‌های بزرگ "نوشابه" بود. آن هم نوشابه شیشه‌ای که حالا اگر تگری هم نبود خیالی نبود. یک "کانادا درای" به نستعلیق نوشته بود روی شیشه‌اش به چه ماهی. بدون شیشه‌اش هم خوشگل بود لامصب. سوم ابتدایی که بودیم بهمن، پسر پولداره‌ی کلاس می‌توانست اجازه بگیرد و برود از سوپرمارکت کنار مدرسه که مال خود آقای معلم بود و زن‌اش پشت دخل‌اش می‌ایستاد نوشابه شیشه‌ای بگیرد و بریزد توی کیسه فریزر و بیاورد سر کلاس بخورد. ما سعی می‌کردیم نگاه‌مان را از مسیر صحنه نوشابه خوردن او بدزدیم که مثلاً مهم نیست برای‌مان. اما مهم بود. کانادا درای لعنتی رنگ پرتقال بود و این خیلی مهم بود. آن‌وقت‌ها به چشم طفل ده ساله نارنجی خیلی رنگ مهمی بود. مخصوصاً وقتی کانادا درای بود با آن طعم اثیری‌اش ...

پ.ن: "یادم آمد"ها نوستال‌های روزهای رفته‌اند. چیزهایی که یادآوری‌شان حس خوش‌آیندی به آدم می‌دهد. عبارتِ یادم آمد را از این ترانه گرفته‌ام. با صدای دل‌کش از این‌جا بشنوید.

ارسال به بالاترین + 20:13

کنعان و یوسف‌های گم‌گشته
پنجشنبه 7 آذر1387
بعد از اینکه "کنعان" را دو نفری ـ با همان آقاهه که چراغ قوه می‌گیرد دستش ـ دیدیم و از سینما بیرون آمدم، هی به این فکر می‌کردم که آیا واقعاْ همه این مردم، که این‌طور هراسان و عجول توی هم وول می‌‌خورند و این ور و آن‌ور می‌روند، کارشان مهمتر از فیلم دیدن است؟ توی سینما هم به این فکر می‌کردم که کاش همه این دیوارها بروند کنار و ملت توی خیابان همین‌طور از سر کنجکاوی بیایند بایستند جلوی پرده‌ و بعد بنشینند و صندلی‌ها پرشوند. آدمیزاد چه فکرها که نمی‌کند!

پ.ن: فیلم خوبی هم بوده گویا. من که دوست داشتم.

ارسال به بالاترین + 1:25

باد
یکشنبه 3 آذر1387
باد می‌وزد. به شدت. دخترکِ کمی بزرگ‌تر پشت به باد کرده و با زحمت عقب عقب قدم برمی‌دارد و در همین حالت، با کمک گرفتن از دست‌هایش ماجرایی را با آب و تاب بسیار تعریف می‌کند. آن‌که کمی کوچک‌تر است در پناه او، تن نحیفش را از نهیب باد می‌دزدد. باد می‌وزد. در بلندای خیابان غربی-شرقی. به شدت.
ارسال به بالاترین + 11:15

در صحنه نباشیم
دوشنبه 13 آبان1387
عجبا ما مدعیان متوسط روشنفکری که در صف اول هیاهو برای آمدن خاتمی ایستاده‌ایم. انگار که هیچ‌وقت نمی‌خواهیم از هیاهو دور باشیم. انگار که با جنجال زاده‌ایم و با قیل و قال زنده‌ایم. ای بر پدرش که بار اول این تخم لق را توی دهن‌مان کاشت که "موجیم که آسودگی ما عدم ماست". کدام موج برادر؟ کدام کشک اخوی؟! با این موج بودن‌مان کجا را گرفته‌ایم تا حالا؟ غیر از این است که فقط و فقط به عده‌ای موج‌سوار فرصت سواری داده‌ایم؟!

بشینیم و گاهی هم به این فکر کنیم که کمی آرامش هم بد نیست. به این بیندیشیم که آسودگی هم حق ماست. بگذاریم هوای آرامش به ریه‌هایمان برود. برویم درس‌مان را بخوانیم. کتاب و مجله‌مان را بخوانیم. فیلم‌مان را ببینیم. زندگی‌مان را بکنیم. بگذاریم آن‌ها هم سیاست‌شان را بکنند. حال می‌کنند لابد این شکلی. ما چرا اصرار داریم منت کسی را به گرده‌مان بیاوریم؟ ما چرا هی اصرار داریم قاتی این بازی لوس و گاهی حال به هم‌زن شویم؟

دوستان! یک بار هم که شده بیایید "در صحنه" نباشیم. به نمایش روی صحنه نگاه کنیم و برویم پی زندگی‌مان. این‌طوری وقتی خواستیم روزی به صحنه برگردیم ـ مطمئناْ برمی‌گردیم؛ بشر جهان سومی کرم در صحنه بودن دارد! ـ به این فکر می‌کنیم که این یک نمایش است و ما حق داریم طرف یکی از آدم‌ها را بگیریم یا نگیریم. این‌طوری حداقل موج نیستیم که کسی سوارمان شده باشد.

ارسال به بالاترین + 1:56

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
پنجشنبه 2 آبان1387

نگاه پابلو نرودا به زندگی به همان اندازه که انسانی و آرام و شاد است، تکان‌دهنده نیز هست. این شعرش می‌تواند مانیفیست زندگی ماهایی باشد که شاید چند وقتی است زندگی کردن یادمان رفته.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر سفر نكنی
اگر كتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نكنی

به آرامي آغاز به مردن می‌كنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی
وقتی نگذاری ديگران به تو كمك كنند

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‌ی عادات خود شوی
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‌های متفاوت به تن نكنی
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی

تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سركش
و از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند
و ضربان قلبت را تندتر می‌كنند
دوری كنی

تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر هنگامي كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكنی
اگر ورای روياها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگی‌ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .

امروز زندگي را آغاز كن
امروز مخاطره كن

امروز كاری كن
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن …

پابلو نرودا

 

 

ارسال به بالاترین + 16:22

سبک زندگی
یکشنبه 28 مهر1387
صحبت کردن از "سبک زندگی" هم در مورد ما ایرانی‌ها از آن حرف‌هاست. این عبارت که چند سالی می‌شود با ترجمه مستقیم از "Life Style" وارد دایره واژگان ما شده برای عموم تعریف مشخصی ندارد. گرچه همه ما سبک زندگی خودمان را داریم و بر اساس روشی که داریم روزگار می‌گذرانیم اما به گمانم هنوز فاصله‌مان با روزی که "تصمیم بگیریم" به "سبک" خاصی زندگی کنیم بسیار است. عموم ما مجبور می‌شویم روش زندگی‌مان را مطابق با جبر و آن‌چه که تقدیر می‌نامیم‌اش تنظیم کنیم. و متاسفانه این سرنوشت مردم جهان سوم فقیر است.
ارسال به بالاترین + 22:21

حجابی از شن و مه
پنجشنبه 25 مهر1387
تا چند سال پیش یکی از سوال‌ها و درگیری‌های ذهن من این بود که اگر همین امروز اعلام شود که هیچ اجباری درباره پوشش و حجاب برای زن‌ها وجود ندارد چه اتفاقی می‌افتد؟ برای ماها که متولد بعد از انقلابیم مساله حجاب بغرنج‌تر از آن‌هایی است که دوران حکومت سابق را دیده‌اند. احتمالاْ آن زمان بی‌حجابی، ناهنجاری محسوب نمی‌شده. آن‌چه که مسلم است این‌که ما از بحث منطقی درباره‌ی حجاب بسیار دور شده‌ایم. این مساله خودش را زمانی نشان می‌دهد که با رفتارهایی روبرو می‌شویم مثل آن‌چه که گلشیفته فراهانی، میترا حجار و قبل‌تر از آن‌ها شیرین عبادی و دیگران انجام داده‌اند. نگاهی به نظرات کاربران سایت بالاترین در لینک‌های مربوط به گلشیفته نشان می‌دهد که چه درگیری ذهنی بزرگی با این مساله داریم. بعضی‌ها او را تکفیر می‌کنند و بعضی دیگر تا حد قدیسه‌ای که نماد زن ایرانی شده است بالایش می‌برند. بگذریم از آن‌ها که بحث اصلی‌شان این است که گلشیفته با حجاب خوشگل‌تر است یا بی‌حجاب!

حجاب؛ یکی از بیشمار مسایل حل نشده دولت و ملت ایران
عکس‌های بالا را همه دیده‌اند. اگر ندیده‌اید روی اسم‌ها در پاراگراف بالا کلیک کنید. عکس پایین اثر هنگامه گلستان است و آن‌طور که در منبعش نوشته شده مربوط است به "آخرین روز قبل از حجاب در ایران؛ سال ۵۷".

بهتر است در کنار همه مسایلی که راه خود را در زندگی گنگ‌مان گم کرده‌اند و هیچ چیز درباره‌شان نمی‌دانیم کلمه حجاب را با فونت درشت اضافه کنیم. هر چند که مسایلی مهم‌تر از آن وجود داشته باشد.

ارسال به بالاترین + 18:38

دینجلدون؟!
چهارشنبه 3 مهر1387
اوضاع خیلی خراب بود. سال بی‌محصول و خشک دنیای پیرمرد را تنگ و تار کرده بود. گاو یکی یه دونه‌اش شیرش خشکیده بود. آسمان لامصب هم نم پس نمی‌داد و کنس. پیرمرد ولی هم‌چنان دعا می‌کرد. شب و روز کارش شده بود نماز و دعا. می‌خواند و زاری می‌کرد؛ "ای خدا..."  ولی دریغ از یک قطره باران. اون شب نماز که تمام شد باهاش اتمام حجت کرد: "تا فردا صب اگه بارون نیاد..." نگاهی به برنوی روی دیوار کرد و خوابید.
صبح که بیدار شد همان آش بود و همان کاسه. دست کرد و تفنگ خاک گرفته را برداشت و رفت توی حیاط. گرفتش به سمت آسمان و بنگ... بنگ.... داد زد: "دینجلدون؟!"*

*راحت شدی؟ همینُ می‌خواستی؟!

ارسال به بالاترین + 3:17

نیمانی؛ پیوند روزنامه و طراحی لباس
یکشنبه 31 شهریور1387
به نظرتان چه انگیزه‌ای باعث می‌شود که یک تین‌ایجر آمریکایی لباسی بر تن کند که طرح روی آن صفحات روزنامه‌های کیهان و اطلاعات ۳۰ سال پیش باشد؟! پاسخ شما هر چه که باشد به پای درک "نیما بهنود" از این مساله نخواهد رسید. نیما پسر "مسعود بهنود" روزنامه‌نگار باسابقه ایرانی، -اگر اشتباه نکنم- مقیم امریکاست و آن‌جا به کار طراحی لباس مشغول است. ویژگی عمده طرح‌های نیما استفاده از المان‌های ایرانی است. احتمالاْ نمونه‌ای از کارهای او را بر تن بهرام رادان دیده‌اید؛ همان عکس معروفی که تی‌شرتی با نوشته "عشق" به خط نستعلیق به تن رادان است.
خطوط نستعلیق و ثلث، مهرها و آرم‌های قدیمی و حتی پارچه لُنگ در نهایت زیبایی در طرح‌های نیما استفاده شده. من شخصآ ولی این کار روزنامه‌اش را بیشتر می‌پسندم. یک جورهایی انگار اسم بهنود که می‌آید آدم یاد روزنامه و نوشته و از این قبیل می‌افتد!

از طرح های نیمانی؛ طراح ایرانی

برند NIMANY معرف لباس‌های نیماست. اگر سایت برای‌تان فیل.تر شده و دسترسی به فیل.ترشکن ندارید این پایین کلیک کنید تا عکس چندتایی از لباس‌ها را همین‌جا ببینید.


برای خواندن متن کامل کلیک کنید
ارسال به بالاترین + 17:17

شما ایرانی، شما ته‌اش!
جمعه 22 شهریور1387
شما یک ایرانی هستید. نویسنده احتمالاْ. کمی باحال. رمان نوشته‌اید. ترکانده‌اید. یعنی کتابتان با احتساب آن‌هایی که به در و همسایه هدیه داده‌اید بیشتر از دوهزارتا فروخته و مهر چاپ دوم خورده رویش. اصلاْ مهم نیست که چی نوشته‌اید. خودتان هم دیگر بهش فکر نمی‌کنید. یادتان رفته کلاْ. بس که مصاحبه کرده‌اید. وای از این رادیوهای خارجی. مگر ول‌تان می‌کنند؟! خبرنگار بی‌بی‌سی فارسی زنگ می‌زند. لامصب‌ها شماره‌تان را از کجا آورده‌اند؟! شما ولی این‌ها را در ظاهر و پیش دوستان‌تان می‌گویید  وته دل‌تان قند آب می‌شود که هیچ؛ کانّه در بعضی از اعضای بدن‌تان هم بساط عروسی برپاست. بادی به غبغب می‌اندازید و صدایتان را به جای خراش دادن جر می‌دهید. خسته‌اید. از چی؟! وضعیت! این‌جا دیگه جای زندگی نیست. غر می‌زنید. به دولت ایران می‌گویید رژیم و رهبر را به اسم کوچک صدا می‌زنید. کلاْ حواس‌تان هست. باید غرتان طوری باشد که پس فردا که رفتید آن‌ور آب بتوانید سرتان را بالا بگیرید. سعی‌تان را بکنید. غر بزنید. بغض کنید. غر بزنید. گریه کنید اگر می‌توانید. آفرین! غر یادتان نرود ولی. بزنید. غر بزنید. غر ...!

ارسال به بالاترین + 2:59

جمعه 1 شهریور1387
بعضی وقت‌ها فاصله بودن و نبودن خیلی کم می‌شود. احساس می‌کنی می‌شود نباشی و هیچ از این جهان کم نشود. این دقیقاْ احساس مرگ است. آن وقت است که می‌توانی تصمیم بگیری و بمیری. دقیق‌تر اینکه از وقتی این احساس به سراغت می‌آید پروسه مردن‌ات شروع می‌شود.‌ بعد به مرگ نزدیک  و نزدیک‌تر می‌شوی و می‌میری آخرش. اولش اما آن‌جاست که حس می‌کنی جلو دنیا و آدم‌ها و روابط و طرز فکر‌شان کم آورده‌ای و درک‌شان نمی‌کنی. بعد از این حس لعنتی است که باید جل و پلاست را جمع کنی ...
ارسال به بالاترین + 1:54

رساله در رجحان adsl بر dial up
پنجشنبه 10 مرداد1387

اصلاً شما بگو مفت؛ والله نمی‌ارزد خاطر نازنین را مکدر کنی به پر شدن قطره‌چکانی آن چوب‌خط لعنتی سبز که حالا بشود یا نشود با آب‌ باریکه‌ای که از dial up می‌چکد. adsl اختیار کنید. هر آینه رستگاری است با آن. فی الدنیا و الآخر‌ة!

ارسال به بالاترین + 3:1

تار آغلادی، من آغلادیم
پنجشنبه 27 تیر1387
جشنواره موسیقی موغام شمال غرب کشور؛ یادواره علی سلیمی

دیروز اختتامیه جشنواره موسیقی موقام یادواره علی سلیمی در اردبیل بود و هوووووم...! ننویسم لذتش در همان اعماق می‌ماند. این‌طوری بهتر است!

پ.ن: بعد از هر کنسرتی این فکر مثل خوره می‌افتد به جانم که اگر شب اول قبری، روز قیامتی یکی از سوال‌هایشان این باشد که چه سازی بلدی چه گلی به سرم بگیرم!

ارسال به بالاترین + 20:53

رپ، فحش، سرعین و باقی ماجرا
سه شنبه 28 خرداد1387
بچه که بودم نمی‌دانم در کدام کلاس دوره راهنمایی در انشایی درباره تهاجم فرهنگی از "رپ" که مد روز بود اعلام انزجار کردم و نوشتم: "رپ به معنی پوچ، توخالی و بی‌محتوا می‌باشد" و بعد یک جمله معترضه‌ای به آن اضافه کردم که آن زمان خیلی به نظرم جالب و جسورانه آمد: "اگر باور ندارید به فرهنگ لغات انگلیسی به فارسی مراجعه کنید!" معلم انشا و همکلاسی‌هایم را نمی‌دانم، ولی خود من هیچ‌وقت به دیکشنری نگاه نکردم بدانم این مترادف که در یک روزنامه‌ای آن را خوانده بودم‌ چقدر درست است. روزگار هم گذشت و عوض شد تا امروز که چند سالی از آن دوران می‌گذرد و رپ دیگر فحش ناموس نیست. حالا همه می‌دانیم رپ به نوعی از موسیقی گفته می‌شود. به لطف تکنولوژی هم انواع و اقسامش را ـ از خارجه‌ای و فارسی‌اش گرفته تا ترکی‌ آذری! ـ شنیده‌ایم و می‌شنویم. ولی آن‌چه که باعث نوشتن این پست و مقدمه طولانی‌اش شد، نه افاضات در باب موسیق و مد، بلکم حیرتی است که از دیروز به آن دچار شده‌ام. دوستی ـ از آن قماش آدمیزاد که قبل از سلام سوال می‌کنند جدید چی داری؟! ـ  آهنگی را برایم بلوتوث کرد که به قول شاعر از هر طرف که رفتم بر حیرتم بیفزود! یک آهنگ ۳ دقیقه‌ای رپ فارسی با صدای استریو و کیفیت فوق‌العاده پر از فحش‌های معمول و غیرمعمول که رپری در مذمت رپر لابد رقیب سروده و اجرا کرده بود. آهنگ مذکور هیچ چیز از آهنگ‌های معمول رپ فارسی که این روزها این‌ور و آن‌ور به گوش‌مان می‌خورد کم نداشت و به اندازه قریب به اتفاق آن‌ها بلکم بیشتر برای سر هم کردن خزعبلاتش زحمت حرفه‌ای کشیده شده بود. آن‌چه که اما مستوجب حیرت شد این‌که آهنگ کذایی در سرعین خودمان ضبط شده بود و خواننده هم از بچه‌های همین‌جا بود و در متن آهنگ هم چند جایی اسم سرعین می‌آمد جهت تاکید بر این‌که رپر مجری در سرعین تک است و فلانی ـ که اتفاقاْ او هم بچه سرعین است! ـ جوجه‌رپری بیشتر نیست. و من از دیروز تا حالا هی دنبال یک دیوار مناسب می‌گردم که این کله‌ام را از فرط حیرت در کار بروبچس این دیار بر آن بکوبم متلاشی شود برود پی کارش!
ارسال به بالاترین + 3:37

نیسگیل
سه شنبه 21 خرداد1387
گذشت. دومین سال هم. شمعدانی‌ها را سپردی و مادر را و بقیه. میدان انقلاب را هیچ‌وقت یادم نمی‌رود. و آن دست دادن آخرین لحظه را و ... و تو را که رفتی. اانگار قرار نبود این رفتن هیچ آمدنی داشته باشد. هیچ برگشتنی ... 
ارسال به بالاترین + 17:53

دامبولی
شنبه 14 اردیبهشت1387
بهار با لپای گلی
با پیرهنِ مخملی
دامنش‌و پر از جوونه کرده
تو باغ چشمون تو خونه کرده

بس که قشنگه چشمات
شهر فرنگه چشمات... D:

ارسال به بالاترین + 2:43

ده
یکشنبه 1 اردیبهشت1387
"ده" کیارستمی را دیدم. گاهی شعار می داد و در لحظاتی چندان متین و فروتن نبود و توی ذوق می‌زد. و البته یک فیلم کاملاْ زنانه بود از بیخ. زنانه‌تر از "سگ‌کشی" حتی. راستی دقت کرده‌اید زنانه‌ترین فیلم‌های تاریخ سینمای ایران را مردها ساخته‌اند؟!
ارسال به بالاترین + 3:35

1387
دوشنبه 12 فروردین1387
همه‌جوره سال مهمی خواهد بود. مطمئنم. امیدوارم اتفاق‌های خوبش بیشتر باشد. برای همه. برای خودم امیدوارم بتوانم کمی از تنبلی‌ام کم کنم. می‌خواستم یک عکس نوروزی بگذارم اینجا. این‌رو پیدا کردم. اگرچه مال زمستونه و سرد. ولی فکر کنم قشنگه. طلوع همیشه خوب و زیباست. یادتونه آخرین باری که دیدینش کی بود؟!

سرعین. زمستانی که گذشت

ارسال به بالاترین + 20:29

بزن آن پرده
چهارشنبه 22 اسفند1386

بزن آن پرده

اگرچند تو را سیم از این ساز گسسته

بزن این زخمه

اگرچند دراین کاسه ی تنبور

نمانده ست صدایی

بزن این زخمه

بر آن سنگ

بر آن چوب

برآن عشق که شاید بردم راه به جایی

پرده دیگر مکن و زخمه به هنجار کهن زن

لانه ی جغد نگر کاسه‌ی آن بربط سُغدی ز خموشی

نغمه سر کن که جهان تشنه‌ی آواز تو بینم

چشمم آن روز مبیناد که خاموش دراین ساز تو بینم

نغمه‌ی توست بزن آنچه که ما زنده بدانیم

اگر این پرده برافتد من و تو نیز نمانیم

اگر چند بمانیم و بگوییم همانیم

 

شعر از شفیعی کدکنی. آلبوم "ساز خاموش" را با صدای شجریان پیدا کنید و بشنوید.

ارسال به بالاترین + 20:28

جای دیگر
سه شنبه 25 دی1386
محرم 86، مسجد جامع سرعین

قصه چیز دیگری‌ست، جای دیگری‌ست ...

ارسال به بالاترین + 20:55

هذیان یک تب سرد
جمعه 21 دی1386

داستان دو خط بیشتر نیست: سرما بیست و چند درجه زیر صفر است. مشکین‌شهر، خلخال، نمین و چند شهر دیگر گاز ندارند. همین. اما فقط وقتی اینجایی می‌فهمی سرمای بیست‌وچند درجه یعنی چی. حالا این‌ها را ول کن. به جهنم سرد است. ولی ما گاز نداریم. به همین راحتی.

ایرانی اگر خودش هم بخواهد در کار مملکت و مملکت‌داری دخالت نکند نمی‌شود. بی‌تدبیری و ندانم‌کاری و بعدش کاسه چه کنم و بگیر برو تا آخر، بعدش هم کمک‌های مردمی است که باید برسد و ماجرا را جمع کند. تا بوده همین بوده. و برای همین است که ایرانی همیشه باید در "صحنه" باشد. نمی‌شود برود مثل آدم زندگی‌اش را بکند و بخواند و بداند و بسازد و آباد کند زندگی‌اش را و خانه‌اش را. باید در صحنه باشد. حالا هیچ کاری هم نکرد نکرد. همین که جزئی از صحنه باشد همکار صحنه‌گردان محسوب می‌شود و دیگر نمی‌آید به کلیت صحنه و صحنه‌گردان گیر بدهد و این مطلوب است لابد. این‌ها را هم ول کن. حالم خوب نیست. نمی‌توانم مثل آدم بنویسم. ولی نگویم هم نمی‌شود. چند تا سوال ساده مزخرف بی‌جواب اینجا می‌نویسم و می‌روم.
۱. نقش دولت در اداره مملکت چیست؟ مگر نه این است که باید اداره کند مملکت را و آب و برق و گاز و رفاه! فراهم کند؟! نه! خداوکیلی دولت چه‌کاره مملکت است؟!
2. مگر تا به حال در این کشور زمستان نمی‌شده؟ مگر بار اول است که زمستان و سرمای شدید اتفاق می‌افتد؟ چرا تا پیش از این مساله‌ای به اسم قطع گاز نداشتیم؟
3. کسی یادش هست آن کتاب جغرافی که توش نوشته بود ایران دومین کشور دارنده ذخایر گاز دنیاست مال سال چندم بود؟!

شقشقه‌ای بود؛ هدرت! اینجا بهتر نوشته‌اند: به افتخار مملکت گل و بلبل، وبلاگ خمیازه

ارسال به بالاترین + 15:10

از روزگار مردم بی‌رسانه
جمعه 14 دی1386
قلیان‌ها چند روزی است که به قول تیتر تاریخی جام‌جم "به خانه‌ها رفته‌اند". در این مدت چیزی که ذهنم را مشغول کرده این است که چرا هیچ‌کس از زبان آن‌هایی که قلیان می‌کشیدند و آن‌ها که از راه ساخت، فروش و سرو قلیان و متعلقات آن روزگار می‌گذراندند حرفی نمی‌زند. همه‌جا پر است از مطالبی که تاکید می‌کند ضرر قلیان شونصد برابر سیگار است و ال و بل. هیچ‌کس از زبان آن کشاورز خوانساری که هفت جدش تنباکو می‌کاشته‌اند و خودش حالا درمانده شده حرفی نمی‌زند. این بی‌رسانه بودن بد دردی است. مهرورزی هم که شامل هر کس و ناکسی نمی‌شود که!

پ.ن: آمارهای غیر رسمی می‌گویند تاکنون ۶۰۰ پروانه کسب با عنوان قهوه‌خانه تنها در استان اردبیل صادر شده است. با یک حساب سرانگشتی می‌شود حدس زد که یک طرح یک‌شبه دیگر به بیکار شدن چند نفر منجر شده است.

ارسال به بالاترین + 14:39

قحطی است
دوشنبه 10 دی1386
"فکر و ذکرمان شد کسب آبرو. چه آبرویی، مملکت رو تعطیل کنید، دارالایتام دایر کنید درست‌تره. مردم نان شب ندارند، شراب از فرانسه می‌آید. قحطی است، دوا نیست، مرض بیداد می‌کند، نفوس حق‌النفس می‌دهند. باران رحمت از دولتی سر قبله عالم است و سیل و زلزله از معصیت مردم. میرغضب بیشتر داریم تا سلمانی. سر بریدن از ختنه سهل‌تر. ریخت مردم از آدمیزاد برگشته، سالک بر پیشانی همه مهر نکبت زده، چشم‌ها خمار از تراخم است، چهره‌ها تکیده از تریاک."

از دیالوگ‌های "حاجی‌واشنگتن" نوشته و ساخته زنده‌یاد علی حاتمی. متن را از شماره ۶۱ مجله "شهروند امروز" تایپ کردم. از پرونده‌ای که برای استاد کار کرده بودند.

ارسال به بالاترین + 23:1

یامان گونون عمری آز اولار
شنبه 24 آذر1386
یادمان باشد که روزی به زندگی برمی‌گردیم. روزی دوباره از ته دل خواهیم خندید و روزی شادی حس نزدیک و روشن و قابل لمس زندگی‌مان خواهد شد. به قول شریعتی "بگذار این سال‌های حرام بگذرد...". در این روزهای سرد یاس لبخند می‌زنیم تا لبخند را فراموش نکنیم. لبخند را فراموش نکنیم ... .
ارسال به بالاترین + 20:31

زود زود آپ می کنم!
یکشنبه 18 آذر1386
1. سرد است. ناجور. من سرعینم.

2. از دست این IE لعنتی به firefox فعلآ نازنین پناهنده شدم. شما این چند روز نبودن را به حساب بدقلقی های IE بگذارید. این طوری بهتر است!

3. "بت خانه مهیا، بابلیان مهنا، شراب ارغوانی، مطرب و ساز و دهل ...". بهزاد فراهانی را در نقش "آذر بت تراش" سریال ابراهیم خلیل الله ببینید. محشر است.

4. سعی می کنم از این به بعد زود زود آپ کنم. مهم نیست برایتان؟! می دانستم!

5. عبارت را حال کردید؟ زود زود آپ کنم!

6. باقی بقایتان.
ارسال به بالاترین + 19:29

درناها
پنجشنبه 1 آذر1386
سال‌های قبل یا برف زودتر از این موقع‌ها می‌آمد یا درناها دیرتر سفر می‌کردند. امروز دیدم‌شان. از بالای سرم گذشتند. صدایشان را هم شنیدم: "کوااا ..." که انگار باید آخرش یک "ک" می‌آمد و نمی‌آمد. اگر بهم نمی‌خندید درد داشت صدای‌شان. برای چه غمگین بودند؟ برف که هنوز نیامده ... . کسی هم دیگر مثل آن سال‌ها روی پشت‌بامش نور افکن نمی‌گذارد که گولشان بزند و بیاوردشان پایین و بگیردشان. از این‌ها گذشته ... آن‌ها که می‌توانند بروند، می‌توانند پرواز کنند، آنها دیگر چرا غمگین بودند ... ؟
ارسال به بالاترین + 1:15

ما هیچ؛ ما هویج!
چهارشنبه 18 مهر1386
۱. سلام!قطرستان!

۲. لای خرت‌وپرت‌های تابستان امسال، دفترچه تکالیف یک دانش‌اموز قطری که توی اتاق هتل جا مانده بود بدجور توی ذوقم زد. "الخلیج العربی" را به اندازه‌ای بزرگ نوشته بودند که "جاسم محمد الجاسم" ۹ساله تا عمر دارد به فکرش هم خطور نکند که ممکن است این خلیج اسم دیگری داشته باشد. یاد حرف های اخیر رئیس پلیس مبارزه با مفاسد اجتماعی ناجا افتادم و رفتار صداوسیما در پخش این صحبت‌ها. بی‌خیال شویم؟! باشد! ملالی نیست جز دوری شما!

۳. این ۱و۲و۳ یعنی این که بعد ده روز که نبودم خیلی نوشتم؛ همین!

ارسال به بالاترین + 22:31

یکشنبه 8 مهر1386
رمضان‌ها جایت خالی‌تر از همیشه است ... .
ارسال به بالاترین + 10:47

می ترسم
جمعه 6 مهر1386
توی صف حسابداری آموزشی دانشگاه اتفاق افتاد. دو دختر به همراه پسری که به نظر فامیل‌شان بود بی‌توجه به صف، برگه انتخاب واحدشان را به مسئول حسابداری دادند. پسری که نوبت او بود اعتراض کرد و با پسر همراه دخترها به جروبحث مشغول شدند. هر دو بیست‌وپنج شش ساله به نظر می‌رسیدند. کار مشاجره داشت بالا می‌گرفت که بالاخره با وساطت بقیه حاضرین در صف آرامش نسبی برقرار شد. ... و درست در همین لحظات اتفاق افتاد. یکی از دخترها با غرور گفت: "ولش کن سعید! تو می‌تونی ببری بدی‌ش یه سال تموم کتکش بزنن. کارمند کم جایی نیستی که!"پسر گفت "هیس!" و من ترسیدم. تازه چشمم خورد به ته‌ریش و آخرین دکمه پیراهن‌اش و چادر دخترها. خیلی ترسیدم.

پ.ن: مطمئن‌ام دختر راست می‌گفت و سعید می‌توانست. برای همین هنوز هم می‌ترسم. من کارمند جای خاصی نیستم. شما چطور؟!

ارسال به بالاترین + 11:31

ساوالان
شنبه 31 شهریور1386
ساوالان
بزرگ است و مغرور؛ نشسته آن بالا.اجازه می‌دهد از سروکولش بالا بروی و بزرگواری را یادت می‌دهد. لبخند می‌زند و اجازه می‌دهد روی شانه‌هایش بایستی و احساس کنی که تو هم ... . خودت ولی خوب می‌دانی که نیستی. بزرگی، اوست. چگونه توصیفت کنم ساوالان؟!

ارسال به بالاترین + 3:29

حس خوبِ نبودن
جمعه 23 شهریور1386
چند روزی است در دسترس نیستم. با تلاشهای مجدانه مسئولان محترم مخابرات اردبیل موبایلم قطع شده و در خلسه‌ای خنک غلت می‌زنم. حس خوبی است. برای تجربه کردنش فقط باید ۸ ماه قبض موبایل پرداخت نکنید!
ارسال به بالاترین + 13:54

... و محسن نامجو که رفت!
سه شنبه 13 شهریور1386
چند سال پیش وقتی شادمهر عقیلی با آلبوم "دهاتی"اش تکانی اساسی به موسیقی پاپ داخلی داه بود جایی به نقل از بی.بی.سی از او با عنوان "سلاح جدید جمهوری اسلامی در مقابل هجوم فرهنگ غربی" یاد شده بود. محسن نامجو نیز اگرچه با شادمهر قابل مقایسه نیست - و این قابل مقایسه نبودن در اینجا قید حالت است نه صفت تفضیلی! - اما همان راهی را برگزید که او انتخاب کرده بود: کوچ از ایران!
محسن نامجونامجو را دوست داشتم و دارم چون در این اپیدمی خفه‌خون گرفتن (!) حرفش را زد و پای حرفش ایستاد. کارهایش را هم کم‌وبیش شنیده‌ام و بیشتر از آن‌که شیفته‌اش شده باشم میخکوب شده‌ام. چیزی شبیه همان حسی که چند سال پیش، پس از شنیدن صدای فرهاد برای اولین بار تجربه‌اش کرده بودم. رفتن او هر چند می‌تواند خمیرمایه مقاله‌ای پر آب‌وتاب درباره فرصت‌سوزی‌های فرهنگی ج.ا باشد، اما خوبی‌اش این است که احتمالآ او حالا بیشتر خواهد خواند و ما بیشتر خواهیم شنید. امیدوارم!

مرتبط:
پرواز با هواپیمائی نامجو ایرلاین از فواد خاک‌نژاد که دوباره به وبلاگستان برگشته.
باب دیلان ایران از نازیلا فتحی، خبرنگار نیویورک تایمز.

ارسال به بالاترین + 0:49

ما سه نفر بودیم ...
جمعه 9 شهریور1386
بیز اوچ کیشیدیک:
بدیرهان، نازلی جان و بن....

نازلی جان سرین یایلاک چیچگی...
بدیرهان، مور داغلارین کاچاغی...
... و بن!

ارسال به بالاترین + 1:48

كافه جمشيد
جمعه 2 شهریور1386
جمشيد و كافه اش! عكس: ساتيار امامي

می گفت: "نمی خوام مثل کافه تیتر ژورنالیستی بشه. هستیم، کارخودمونو می کنیم ولی بی هیاهو و بی سروصدا. نیازی به سروصدا نیست". چند روز پيش، کافه جمشید، کافی شاپ جمشید بایرامی افتتاح شده. آدرسش هم اینجاست: ميدان ونك، خيابان شهيد خدامي، خيابان آفتاب، مركز تجاري آفتاب، شماره 7

ارسال به بالاترین + 20:45

دیدار با یک غول مهربان!
چهارشنبه 31 مرداد1386
رجب ابراهيمي (فرهاد)؛ چه خوب كه آن روز دوربين همراهم بود!

... و هستند کسانی که جهان را می سازند؛ آرام و سخت و فروتنانه. آن سان که اگر نباشند زندگی خالی است از هرچه شور و وزن. با چه می خواستی پر کنی سکوت پوچ این نیمه شب تابستان را، اگر تا پیش از این کسی نگفته بود «فیکریندن گجه لر یاتا بیلمیرم...!»

اسم پیرمرد را جسته و گریخته شنیده بودم تا خرداد ۸۵ که این بار اسمش را در یک نشریه محلی، در آگهی تسلیت فوت پدرم دیدم: رجب ابراهیمی. از آن وقت به بعد بود که برای دیدنش مشتاق شدم. اما ندیده بودمش تا همین چند وقت پیش که آیدین زنگ زد و گفت دارد می رود پیشش. و دیدمش. همه لحظات آن دیدار را به این فکر می کردم که چطور می شود پیرمرد ۷۲ ساله ای مثل او ـ در حالي كه روي ميزش پراست از پرونده هاي قطور كارهاي ساختماني و فاكتورهاي سيمان و ... همين الان از سر و كله زدن با مامور بيمه خلاص شده ـ این گونه نگاهت کند و لبخند بزند و تو در برابر موج انرژی و مهربانی نگاهش محو باشی و لبخند بزنی فقط برای اینکه بتوانی توی چشم هایش نگاه کنی!

دفتر یک شرکت ساختمانی در خیابان والی اردبیل محل کار رجب ابراهیمی (فرهاد)، سراینده ترانه «آیریلیق» است. ترانه ای که از بس در حافظه آذری ها ـ و حتی دیگران ـ رسوب کرده، خیلی ها آن را آهنگی فولکلور و محلی می دانند. متن این ترانه به همراه ترجمه فارسی آن را می توانید اینجا بخوانید. آهنگ این ترانه ساخته زنده یاد علی سلیمی است. یکی از قوی ترین اجراهای آیریلیق را با صدای رشید بهبوداف ـ و نه گوگوش! ـ از اینجا می توانید دانلود کنید. کار بزرگ را اما آیدین فرنگی و دوستانش در مجله نوای ارس انجام داده اند. همه آنچه را که می خواهید درباره این ترانه و شاعرش بدانید در وبلاگ آیدین پیدا می کنید.

پیرمرد مهربان! سایه ات از سرمان کم نشود!

ارسال به بالاترین + 2:44

معجزه ای در راه
جمعه 15 تیر1386
۱. فکر می کنید چه کسی - یا چیزی - می تواند ما را از این وضعیت رکود و سرخوردگی عمومی حاکم بر کشور نجات دهد؟ به ذهنتان فشار نیاورید. معجزه، در راه است.

۲. پست شنبه، دوم تیر ماه (مدیریت از نوع ایرانی) را به صورت یادداشتی برای هفته نامه آوای اردبیل تنظیم کردم و چاپ شد. اگر حوصله خواندنش را دارید این پایین روی ادامه مطلب کلیک کنید.


برای خواندن متن کامل کلیک کنید
ارسال به بالاترین + 23:21

دادستان!
چهارشنبه 13 تیر1386
دادستان
ارسال به بالاترین + 12:47

این پست هیچ ارتباطی به قضیه بنزین ندارد
جمعه 8 تیر1386
مثل این است که دندانت لک افتاده باشد و تو بی خیالش باشی. بعد مدتی یکشب درد بگیرد و امانت را ببرد. بعد فردایش بروی پیش دندانپزشک. ولی دندانپزشکی که پیشش رفته ای مخش همچین یک تاب ناجوری داشته باشد و دندانت را بدون اینکه بی حس کند با انبردست از بیخ بکند و دهنت را ... هیچی، همان از بیخ بکند.

این پست هیچ ارتباطی به قضیه بنزین ندارد؛ گفته باشم!

ارسال به بالاترین + 0:1

احمد کایا در ایران
سه شنبه 22 خرداد1386
گلچینی از ترانه های احمد کایا، موزیسین فقید ترک، به تازگی درقالب دو آلبوم با عنوان جاودانه ها (۱و ۲ ) روانه بازار موسیقی ایران شده است. این در حالی است که برخی از آهنگهای این خواننده در ترکیه مجوز انتشار ندارند. متاسفانه ترجمه هایی که از ترانه های کایا در پشت جلد آلبومها منتشر شده به دل نمی نشیند. من هم خیلی سعی کردم یکی از ترانه ها را ترجمه کنم ولی نتوانستم. بخشی از متن ترانه آدی باختیار (اسمش بختیار) را می نویسم. اگر ترجمه اشکالی داشت آیدین در بخش نظرات اصلاحش میکند!

احمد كايا...
ديارباكر لي ميش، آدي باختيار
سوچي ساز چالماخميش، اورگن ديييم كادار

گچيور اونومدن، گول يوزلي باختيار
يارالي ييم يرده، كالان سازي كادار
...

ترجمه:
اهل دياربكر بود، اسمش بختيار
گناهش ساز زدن بود، تا آنجا كه من مي دانم

چهره خندان بختیار از مقابلم عبور می کند
زخم خورده ام، مثل ساز روي زمين مانده اش

ارسال به بالاترین + 2:52

Quality of Life
جمعه 14 اردیبهشت1386
کیفیت زندگی مردم در کشورهای مختلف موضوعی است که همواره مورد بحث است. البته این بحث در میان قشرهای مختلف مردم به انحاء گوناگون و در سطوح متفاوت مطرح می شود. به هر حال، همین موضوع دست مایه یک سایت شده که با امتیاز دادن به فاکتورهایی از قبیل آزادی، بهداشت، اقتصاد و ...، جدول رده بندی ۱۹۵ کشور جهان را از لحاظ کیفیت زندگی در آنها رسم کرده است. شخصآ چندان به این گونه رده بندی ها اعتقاد و اعتماد ندارم چرا که معتقدم جمع اوری اطلاعات دقیق و قابل استناد در چنین مواردی، کاری بسیار سخت و بزرگ است و بدیهی است یک سایت از عهده انجام چنین کاری بر نمی آید. اگر این سایت را باز کرده اید چندان جدی اش نگیرید. نشان به این نشان که در این رده بندی ایران بالاتر از کشورهای افغنستان، سودان، یمن، سومالی و عراق در رتبه ۱۹۰ قرار گرفته است!
ارسال به بالاترین + 21:43

بیا ببین چی ساخته!
شنبه 8 اردیبهشت1386
اگر چه هواپیمای حامل تیم فوتسال تایلند، به علت مه غلیظ نتوانست در فرودگاه اردبیل بنشیند و شش هزار نفر تماشاگر ضد حالی اساسی خوردند و لی انصافآ ورزشگاه حسین رضازاده بنایی باشکوه و در سطح بین المللی است.

استادیوم رضازاده

نکته جالب مراسم افتتاحیه تشویق شدید علی دایی از سوی تماشاگران اردبیلی بود که پس از مدتها ستاره شان را از نزدیک می دیدند. نکته دیگر هم کم محلی نسبی تماشاگران به حسین رضازاده بود. آنها دایی را بیشتر دوست داشتند انگار!

 

ارسال به بالاترین + 16:1

دوباره زنجیر
سه شنبه 15 اسفند1385

گيرم که در باورتان به خاک نشسته ام 
ساقه های جوانم از ضربه های تبرتان زخم دار است
با ريشه چه می کنيد

 گيرم که بر سر اين بام
بنشسته در کمين پرنده ای
پرواز را علامت ممنوع می زنيد
با جوجه های نشسته در آشيانه چه می کنيد

گيرم که می زنيد
      گيرم که می بريد
             گيرم که می کشيد
  با رويش ناگزير جوانه چه می کنيد

زنجير تا كي؟

تجمع آرام زنان در جلوی دادگاه انقلاب به خشونت کشیده شد
بازداشت بيش از 40 تن از فعالين حقوق زنان
جزییات دستگیری فعالان جنبش زنان
لیست بازداشت شدگان
فعالان زن بازداشت شده دست به اعتصاب غذا زدند
هشت نفر از بازداشت شدگان آزاد شدند

ارسال به بالاترین + 18:4

چانه زنی
پنجشنبه 10 اسفند1385

از بزرگی روایت کنند که در معامله ای که با دیگری داشت، برای مبلغی کم، چانه زنی از حد در گذرانید. او را منع کردند که این مقدار ناچیز بدین چانه زنی نمی ارزد.

گفت: چرا من مقداری از مال خود ترک کنم که مرا یک روز و یک هفته و یک ماه و یک سال و همه عمر بس باشد؟ گفتند: چگونه؟ گفت: اگر به نمک دهم، یک روز بس باشد، اگر به حمام روم، یک هفته، اگر برای حجامت دهم، یک ماه، اگر به جاروب دهم، یک سال، اگر به میخی دهم و در دیوار زنم، همه عمر بس باشد. پس نعمتی که چندین مصلحت من بدان منوط باشد، چرا بگذارم با کوتاهی از دست من برود؟!

 

عبید زاکانی، گزیده طنز، کتاب همشهری

 

ارسال به بالاترین + 19:42

وقتی مردم، مردم می شوند
یکشنبه 22 بهمن1385
تلویزیون ما به راستی احمقانه ترین شیوه را در برخورد با مردم برگزیده است. این روزها ساعتی تماشای تلویزیون کافی است تا بفهمیم مردم، تنها زمانی برای مسئولین این رسانه ارزشمند هستند که نیاز به حضورشان در صحنه احساس شود و لا غیر. در روزهایی که انتخابات یا راهپیمایی و از این قبیل برنامه ها در پیش باشد تلویزیون مهربانانه، جوانان را با پوشش مطابق مد روزشان نشان می دهد. در حالی که همین جوانها که این گونه مقابل دوربین های تلویزیونی بر حق دستیابی ایران به انرژی هسته ای و دیگر مسایل خوشایند نظام تاکید می کنند، در مواقع عادی از سوی این رسانه به هیچ انگاشته می شوند. تلویزیون هرگاه بخواهد مردم را طرفدار جمهوری اسلامی و جمهوری اسلامی را حکومتی مردمی معرفی کند، حتی از پخش نمای کلوز آپ بانوی بد حجاب ایرانی که با آرایش غلیظ از لزوم شرکت مردم در راهپیمایی حرف می زند ابایی ندارد. اما همین مردم، همین جوانها و همین زنان در دیگر اوقات سال از سوی رسانه به اصطلاح ملی هیچ انگاشته می شوند. پخش اخباری که مردم دوست دارند بشنوند زیر هجوم خبرهایی که برای دولت تبلیغ می کنند فراموش می شود. موسیقی مورد علاقه جوانان به هیچ عنوان پخش نمی شود و ... و همه چیز در فضایی آکنده از ریا، چاپلوسی و دروغ ادامه می یابد تا وقتی دیگر که مگر احتیاجی به حضور من و تو باشد. آن وقت است که سراغمان می آیند تا با صورت آرایش کرده و مانتوی کوتاه، با موی میکروبی و ریش گانزی از لزوم کوبیدن مشت محکم به دهن استکبار جهانی حرف بزنیم. این روزها مردم، ما بودیم. من و تو.

ارسال به بالاترین + 12:46

زنده باد سرما
جمعه 22 دی1385
به نظرم اگر این سرمای زمستان نبود یادمان می رفت که زنده ایم. من یکی که حتمآ یادم می رفت. وقتی سردمه یادم میفته که هستم. وجود دارم و از گوشت و پوست و استخوان تشکیل شده ام. سرمای سرعین هم سرماست ها! اینکه می گویند تا مغز استخوان نفوذ می کند، واقعآ نفوذ می کند. دقیقآ هم به همین خاطر است که آدم احساس می کند وجود دارد.
ارسال به بالاترین + 13:51

بازی شب یلدا
دوشنبه 4 دی1385
  1. دقيقآ نمي دونم اين بازي شب يلدا كه سارا دعوتم كرده چي هست! گمونم يه چيزي تو مايه هاي اعتراف و اينا باشه. باشه؟ باشه!
  2. دنيا ارزش نداره كه آدم بعضي چيزارو قايم كنه. هر كي از من در مورد هر چي بپرسه واضح جواب مي دم بهش. گور پدر مصلحت!
  3. حموم رفتن يه كار خوبه. ولي رفتن توي آبگرم معدني يه خوشبختي كامله. واي...! گامش گلي! دو ساله كه به بهشت نرفتم!
  4. مامانم همه چيمه. همه چي يعني همه چي!
  5. تنهايي، تنهايي! خيلي برام عزيزه. هيچي هم جاشو نمي گيره تو زندگيم.

 

خوب بيد؟! حالا من تنها پنج نفر از کجا گیر بیارم دعوت کنم؟! بی خیال! شب یلدا چند شبانه روزی می شه که تموم شده. ایشالا سال بعد!

ارسال به بالاترین + 14:41

جلد شناسنامه ام درد می کند
یکشنبه 3 دی1385
گفتم برای یک بار هم که شده توی این وبلاگ متنی از یک آدم زنده بخوانید!

قيصر امين پور

دردهاي من نگفتني
دردهاي من نهفتني است
دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي که چين پوستينشان
مردمي که رنگ روي آستينشان
مردمي که نام هايشان
جلد کهنه شناسنامه هايشان
درد مي کند
من ولي
تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده سرودنم
درد مي کند

ارسال به بالاترین + 15:50

مادر بزرگ
جمعه 3 آذر1385
اردشیر رستمی در مراسم  بزرگداشت عمران صلاحی در اردبیل شعری به نقل از یک شاعر یونانی گفته، گفتم با این بهانه به وبلاگ برگردم!

"وقتی مادربزرگ مرد
زیر بالشتش عکس مردی را پیدا کردیم
که هیچکداممان تا آن روز
او را ندیده بودیم و نمی شناختیم"

من البته در آن مراسم نبودم، اینها را آیدین برایم تعریف کرد. از کل شعر و اسم شاعر هم همین یادش مانده بود!

ارسال به بالاترین + 23:19

جز خداحافظ خداحافظ صدایی نیست
پنجشنبه 13 مهر1385
آی نسیم سحری!
یه دل پاره دارم
چن می خری؟!

عمران صلاحی
خداحافظ عزیز!

ارسال به بالاترین + 22:47

خداحافظ مادربزرگ!
شنبه 25 شهریور1385
من از مرگ نمی ترسم. وقتی کسی می میرد یعنی قبلآ زاده شده. چنین کسی لابد از هیچ آمده. من از هرگز وجود نداشتن می ترسم ... .

اوريانا فالاچي

خداحافظ فالاچي كبير!

ارسال به بالاترین + 15:51

ت مثل تلخ
سه شنبه 7 شهریور1385
قصه های عامه پسند گاهی یک جور ناجوری هستند که بعد خواندنشان حال آدم مزه ... می دهد. شرمنده بابت کپی پیست؛
 
۱- بابا، امشب خانه نیامد. من و مامان، نشستیم پای تلویزیون و فیلم نگاه کردیم. در فیلم، موجودات وحشتناکی بودند که کله‌ی هم را می‌بریدند و خیلی ترسناک بود. طوری که من توی خودم دستشویی کردم و مامان خیلی عصبانی شد و تلویزیون را خاموش کرد. بعد من را برد دستشویی و کارهایی کرد که می‌دانید. بعد من را به اتاقم برد و سعی کرد که من را بخواباند. وقتی که فکر کرد خوابم برده، برگشت به اتاقش؛ و من تا صبح خوابم نبرد، به‌خاطر گریه‌های مامان.

۲- بابا، امشب هم خانه نیامد. مامان، مدام ساعت را نگاه می‌کرد و من هم مامان را نگاه می‌کردم. بعد، یک‌بار مامان من را نگاه کرد و من خندیدم. مامان هم خندید و وسط خندیدن، یک‌هو زد زیر گریه. بعد من هم به‌خاطر مامان، شروع کردم به گریه‌کردن. مامان مجبور شد من را بخواباند. و دوباره، تا صبح، از گریه‌های مامان خوابم نبرد.

۳- امروز، در مهدکودک، شراره‌جون پرسید که بابای هر کدام‌مان چه‌کاره است. بابای آرمین، خلبان بود و مردم را سوار هواپیما می‌کرد. بابای نیلوفر هم کار می‌کرد و نیلوفر گفت که او چه‌کاره است. ولی من یادم نیست نیلوفر چه گفت. بقیه را هم یادم نیست. شراره‌جون، وقتی از من پرسید که بابای من چه‌کاره است، من گفتم که بابایم شب‌ها خانه نمی‌آید و ماجرای شب‌های قبل را تعریف کردم. بعد شراره‌جون من را نشاند روی زانوهایش و نازم کرد و گفت که حتماً بابای من شغل خیلی مهم و خوبی دارد.
وقتی مامان آمد دنبالم، من از او پرسیدم که بابا چه‌کاره است؟ و او، مثل شراره‌جون، گفت که بابا شغل مهمی دارد.

۴- بابا بالاخره آمد. وقتی من را دید، سر مامان داد کشید و گفت که این دیگر چیست و چرا چیزی درباره‌ی من به او نگفته است. من هم از دست مامان و بابا ناراحت شدم و بعد گریه کردم و رفتم در اتاقم و روی تخت خوابیدم. بعد مامان آمد و من را کمی ناز کرد و خیلی زود رفت. اما من دلم می‌خواست مثل شب‌های قبل، پیشم می‌ماند و تا وقتی که فکر می‌کرد خوابم برده، از اتاق نمی‌رفت.
خوشبختانه مامان امشب گریه نکرد و من توانستم بخوابم و برای همین، خدا را شکر کردم. اما صبح که بیدار شدم، بابا رفته بود و من یادم رفت از او بپرسم که چه‌کاره بوده است.
باید یادم باشد که شغل بابای بعدی را همان‌شب بپرسم... بابا هیچ‌وقت تا صبح نمی‌ماند.
ارسال به بالاترین + 22:44

این دنیا به درد ما نخورد
پنجشنبه 22 تیر1385
"رسول یونان" شاعر محشری است. این دو تا شعرش که اینجا برایتان می نویسم وصف حال جوانی ماست. جوانی من و تو که پشت غبار سیاست گم شد.

۱
آسمان خراش ها
تماشای آسمان را از ما گرفته بودند
بمب های عمل نکرده گشت و گذار در صحراها را
دریا نیز
استخر خصوصی دیکتاتورها بود 
این دنیا به درد ما نخورد
ما در رویاهایمان زندگی کردیم.

۲
تکه های یخ
در پارچ ذوب می شود
مثل جوانی ما
و جوانی ما
ذوب می شود
مثل تکه های یخ در پارچ
چقدر طول کشیده این ظهر تابستان!
این ساعت دیواری باید خوابیده باشد
کار، جایی می لنگد
می لنگد پای خورشید در آسمان.  

ارسال به بالاترین + 23:51

یادم تو را فراموش
یکشنبه 7 خرداد1385
یادم تو را فراموشدیروز وقتی نوجوانان اردبیلی را دیدم که با سنگ و چوب به جان بانک ها و کیوسک های تلفن افتاده بودند، یاد او افتادم. یاد محمد خاتمی عزیز که خیلی چیزها را یادمان داد؛ ولی افسوس که ما شاگردان خوبی نبودیم. ما، هیچ وقت شاگردان خوبی نبودیم!

 

 

 

 

من یک پسر بد بودم
پسر بد شعر
پسر بد خانه
پسر بد کوچه و خیابان
تصویر من بد بود
در آینه های زنگار گرفته
و درست به همین خاطر
هنوز هم که هنوز است
چهره زنگ زده ای دارم.

رسول یونان 

ارسال به بالاترین + 9:46

دوستان اجنبی من!
سه شنبه 2 خرداد1385
از راست: اندرو و یان

این دو تا که می بینید دو پسر ۲۵ ساله اهل جمهوری چک هستند. من دیروز در سرعین باهاشون آشنا شدم. آنها ۵ روزه که وارد ایران شده اند و یک ماه اینجا می مانند. بعد از ایران هم می روند پاکستان و بعد هم هند. در هر کدام از این کشورها هم یک ماه می مانند و صفا می کنند. مسافرت آنها با حداقل هزینه انجام می شود. "یان مولیک" معلم مدرسه ابتدایی است و "اندرو مدک" مهندس کامپیوتر. در این یک شبی که مهمان من بودند با انگلیسی دست و پا شکسته ای از هر دری با هم حرف زدیم. مساله جالب توجه، به غیر از تفاوت سطح امکانات مادی، فرق در نوع نگاهی است که ما و آنها به زندگی داریم. ما یک ملیون تومان می دهیم و موبایل می خریم و آنها تقریبآ با همان مقدار پول دور دنیا می چرخند و از زندگی شان لذت می برند. بگذریم!

ارسال به بالاترین + 13:23

ذوالفنون در اردبیل
سه شنبه 26 اردیبهشت1385
ذوالفنون در اردبیل چه شبی بود ...!

شرح کاملش را اینجا بخوانید.

ارسال به بالاترین + 21:0

آنتی فرهنگ
شنبه 16 اردیبهشت1385
مصادف با ایام نمایشگاه بحث سنگینی بین علما در گرفته و فریاد وافرهنگا به آسمان بلند شده که ایرانی جماعت کتاب می خرند و نمی خوانند. حرف حق جواب ندارد ولی من یکی لذت کتاب خریدن را با هیچ چیز دیگر عوض نمی کنم. شرمنده!

ارسال به بالاترین + 13:33

اردي بهشت
پنجشنبه 14 اردیبهشت1385
شکوفه ها در سرعین

ارسال به بالاترین + 0:29

مااااااااااااااااااا!
سه شنبه 29 فروردین1385
جایی خواندم: "صدای یک گاو، هر صبح، آرامش بخش ترین صدای جهان است." فکر کن! نوستالوژی خفه ات می کند اگر تجربه اش کرده باشی.
... و من تجربه اش کرده ام!
ارسال به بالاترین + 13:55

سانسور
دوشنبه 21 فروردین1385
حكومت از «منع»هايش چه طرفى بربسته است؟ به كدام هدف رسيده است؟ به خيابان ها نگاه كنيم و نتيجه سانسور «پوشش» را ببينيم. به خانه ها برويم و نتيجه سانسور ويدئو و ماهواره را ببينيم. به نوارفروشى ها برويم و نتيجه سانسور موسيقى را ببينيم. به كتابفروشى ها برويم و نتيجه سانسور كتاب را ببينيم. آنجا كه انديشه هاى جدى، هر چند مخالف نظر ما، منع مى شوند، انديشه هاى مبتذل و آسان ياب تر راه خود را باز مى كنند. وقتى ادبيات جدى سانسور شود، ادبيات نازل رونق مى گيرد. وقتى استندال، فلوبر، هسه، جويس، كوندرا و... سانسور شوند، دنيل  استيل، گريشام و... بى رقيب مى تازند. در غياب رسانه هاى تصويرى و صوتى جدى، كانال هاى لس آنجلسى هرچه دلشان خواست به اسم سياست به خورد مردم مى دهند ... .

خشایار دیهیمی، سرمقاله شرق، شنبه ۱۹ فروردین
متن کامل را در ستون سمت چپ این صفحه بخوانید.

ارسال به بالاترین + 23:49

پنج
پنجشنبه 3 فروردین1385

نوروز گولینرم نرمک می‌رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار ...!
عید شما مبارک و سلام. این یک!

آپ‌دیت کردن به تاخیر افتاد چون درگیر طراحی قالب وبلاگ بودم. تکرار نخواهد شد. این دو!

این عکسی که می‌بینید گلی است که ما بین خودمان "نوروز گولی"  صدایش می‌کنیم! موجود جالبی است. یک هفته مانده به بهار با سماجت عجیبی خودش را از لابه‌لای سنگ و برف و خاکی که تازه یخش باز شده بیرون می‌کشد و دلبری می‌کند. حیف که هنوز تکنولوژی به آن اندازه پیشرفت نکرده که بتوان بو را با امواج منتقل کرد. سعی می‌کنم برایتان توصیف کنم: بوی نوروز گولی معجونی است از لطافت خود گل و سختی و زمختی محیط روییدنش. یک مخلوط سحرآمیز که اگر تا حالا به مشامتان نخورده باشد امکان ندارد بتوانید تصور کنید. نوروز گولی بوی زندگی می‌دهد. شاید برای همین است که سرعینی‌ها چند تایی از این گل را سر سفره عیدشان- که البته سفره هفت‌سین نیست - می‌گذارند. چه خوب که نوروز گولی هم مثل  همه‌ی خوب‌ها زود از پیشمان می‌رود. عزیزان همیشه این شکلی‌اند: بلاکش، خواستنی، پاک و ... رفتنی! راستی گفتم چه خوب، چون نوروز گولی سال بعد دوباره می‌روید و من یک بهانه بیشتر برای یک سال دیگر زنده ماندن دارم. این سه!

نبود. سال که تحویل شد مثل همیشه رفتم پیشش. او ولی نبود. همه بودند. بی چشم و بی چراغ اما. سربه زیر و مغموم... . پدربزرگ چشم ما بود. این چهار!

امسال- یا پارسال؟! - همزمان با روییدن اولین نوروز گولی‌ها اکبر گنجی از زندان آزاد شد. بهترین خبر همین حضور تو! یک بغل نوروز گولی به ضمیمه عکس بالا که کار مرتضاست تقدیم به گنجی و همه آنها که دلشان برای آرمان‌های انسانی می‌تپد. راستی می‌دانستید گنجی تمام یک هفته مرخصی خودش در تابستان ۸۱ را در سرعین گذراند؟ شما نمی‌خواهید توی این تعطیلات یک سری این‌جا بزنید؟! این هم از پنج. منتظرم!

ارسال به بالاترین + 2:58

روزی روزگاری اصلاحات
دوشنبه 15 اسفند1384

اصلاحات نوستالوژی این روزهای من است. دلم خیلی می‌گیرد وقتی حال و هوای آن روزها را با امروز مقایسه می‌کنم. آن وقت‌ها از چی حرف می‌زدیم حالا دغدغه‌مون چیه! داشتم توی اتاقم مثلآ خانه‌تکانی می‌کردم که لای خرت‌وپرت‌ها یه مطلبی دیدم که سال 82 تو حال و هوای انتخابات مجلس نوشته بودم. داغ دلم تازه شد! گفتم شما هم بخوانید بد نیست. برای خواندنش روی ادامه مطلب کلیک کنید.


برای خواندن متن کامل کلیک کنید
ارسال به بالاترین + 13:16

سپاس
جمعه 21 بهمن1384
۱. از همه عزیزانی که به هر شکلی که از دستشان بر می آمد فوت پدر بزرگم رو تسلیت گفتند تشکر می کنم. تحمل این مصیبت بدون دلداری های شما ممکن نبود: آیدین، محمد نباتی ، محمد مینایی ، دوست انونی مایز و بقیه دوستانی که روی وب نیستند و برای آوردن نامشان باید به قلبم لینک بدهم. ممنون. امیدوارم به شادیهایتان جبران کنم.

۲. فردا (کدوم فردا؟!!) متن کامل "داستان دختران شهر من" رو میذارم اینجا. قابل توجه همشهری هایی که له له می زدند!

ارسال به بالاترین + 22:32

دلم کمی ایمان می خواهد عالیجناب!
شنبه 15 بهمن1384

عریضه ای به حضور امام حسین، پادشاه پاکیها و خوبیها

عالي‌جناب سلام! صداي ناله‌‌ي ني مي‌آيد. سلام عالي‌جناب! صداي طبل مي‌آيد. صداي ناله‌‌ي ني مي‌آيد. مي‌دانيد عالي‌جناب؛ مي‌خواستم برايتان نامه‌اي بنويسم. حتماً مي‌دانيد. ولي بيشتر از سلام را نمي‌توانم بنويسم. نمي‌دانم. يعني تاب صحبت كردن با شما را ندارم عالي‌جناب. گريه هم نمي‌توانم. خنده‌دار است. گريه هم نمي‌توانم. گفتم خنده‌دار و اين دور از ساحت‌تان. گفتم كه نمي‌‌توانم با شما خوب صحبت كنم. آخر غير از گريستن به حال شما چيز ديگري ياد من نداده‌اند و عجبا كه اين نيز دور از ساحت‌تان. اين گريه از من ساخته نيست. هذيان مي‌گويم. من به شما «فكر» مي‌كنم عالي‌جناب. سعي مي‌كنم كمي شما را بفهمم و اميدوارم اين كمي مرا بس باشد. مي‌خواهم از آرزوهايم براي شما بگويم. از احوالاتي از شما كه تا به حال هيچ‌كس برايم از آنها حرف نزده است. مي‌دانيد؟ ـ چه‌ مي‌گويم؟ حتماً مي‌دانيد ـ اينجا همه شما را دوست دارند. خيلي هم دوست دارند. اما از بس كه دوست‌تان دارند كمتر مي‌رسند كه به شما فكر كنند. يعني تا ياد مصيبتهايي كه كشيده‌ايد مي‌افتند غمي آنها را در برمي‌گيرد و دردي مي‌كشدشان كه نگو و نپرس. هلاك مي‌شوند از بس كه دوست‌تان دارند. از بس كه عاشق شما هستند. من هم نه كه جداي از اين عاشقان‌تان باشم، نه، فقط مي‌خواهم يك جور ديگري با شما باشم. دوست دارم آرزو كنم. عيب كه نيست؟! گفته‌‌اند آرزو بر جوانان عيب نيست و ما هم خب جوانيم ديگر. اما عالي‌جناب! اين آرزوها را من با كس ديگري نمي‌توانم بگويم. يعني كسي محرم‌تر از شما نمي‌شناسم براي اين حرف‌هايي كه به قول يكي حرفهايي هستند براي نگفتن. اما من مي‌گويمشان .

عالي‌جناب! آرزو دارم بدانم رابطه شما با آب چگونه است. پدرم وقتي آب مي‌خورد به شما سلام مي‌كند. خيلي از آنهايي كه مي‌شناسمشان هم همين كار را مي‌كنند. خودم هم همينطور. اما هميشه مي‌خواستم بدانم كه آيا آب اين سلام‌ها را به شما مي‌رساند يا نه. آب آخر خيلي شرمنده شماست. راستش يكي از آرزوهاي من هم اين بود كه براي لحظه‌اي هم كه شده آب باشم و درد فرات را بچشم. يعني بدانم كه چقدر شرمنده شماست كه نخواستيد سرخم كند و آن دشت عطش‌باران را سيراب كند و شرفياب حضورتان شود. من هميشه دلم براي فرات مي‌سوزد و اين سوال را از خودم مي‌پرسم كه شما چرا آب را به حضور نطلبيديد؟ شما كه دوست نزديك كسي هستيد كه اگر بگويد «شو» پس «مي‌شود». كن، فيكون. يعني اراده اگر مي‌كرديد . حكمت. حكمت. لابد حكمتي بوده ديگر؛ و من چقدر از اين كلمه بدم مي‌آيد. از بس كه وقتي چيزي را نمي‌دانيم گردن آن مي‌اندازيم و آرزوي من اين است كه روزي روزگاري اين حكمتها را بدانم. نه كه همه چيز را، ولي دوست دارم همين‌قدر بفهمم كه ديگر نگويم لابد حكمتي بوده. به نظر شما اين آرزوي بزرگي است؟ به نظر من كه خيلي بزرگ است!

عشق به پایان رسید؛ خون تو پایان نداشت...

از آب كه بگذريم عالي‌جناب، من آرزوهاي بزرگتري هم دارم. مي‌خواهم از خود خود شما بدانم. چه زود پررو شدم؛ نه؟! نه از آن اولش كه نمي‌توانستم غير از سلام چيزي بگويم و نه از حالا كه . نمي‌دانم چرا اينطور شد ولي مي‌دانم كه شما بزرگ‌تر از اين حرفهائيد كه به دل بگيريد. راستش را بخواهيد مي‌خواهم از خصوصي‌ترين لحظاتتان بدانم. از آن لحظه‌ها كه هيچ‌كس حرفش را نمي‌زند. نوحه‌اش را نمي‌گويند و سينه و زنجير‌ش را نمي‌زنند. آن‌جا كه عرفات را رها كرديد و با قوم و خويشتان به طرف سرزمين ـ آن موقع چه بود اسمش؟ ـ كربلا يا عراق و يا كوفه و جاي ديگر به راه افتاديد. آخر مگر موسم حج نبود؟ شما حج را نيمه‌كاره رها كرديد؟ اجتماع مسلمانان را؟ مسلمانان را؟ مسلمانان؟ بايد شك كنم؟ آري، بايد به مسلماني آنها شك كرد. ولي خب آرزوي من اين است كه بدانم شما در آن لحظات كه پشت به كعبه كرديد و به آنجا كه مي‌دانستيد ـ حتماً مي‌دانستيد ـ قربان‌گاه شما و نزديك‌ترين كسانتان است رو نهاديد به چه چيزي فكر مي‌كرديد. ماجراي كعبه دل و كعبه گِل؟ راستش را بخواهيد عالي‌جناب من چندان هم مطمئن نيستم كه بتوانم ذره‌اي از آن نيرويي را كه شما را به اين كار واداشت درك كنم. اما چه مي‌شود ذره‌اي از آن ذره ـ چه مي‌دانم؟ هر قدر كه توانش را دارم و شما بهتر مي‌دانيد ـ را داخل اين قلب كوچك بيندازيد؟ ديگر خيلي پرروتر شده‌ام و درخواست هم مي‌كنم. نه؟ چه كنم كه اميدوارم اين نامه به دربار شما برسد و حسرت خواهم خورد كه اگر روزي بفهمم نامه‌ام رسيده و چيزي از حضرتتان نخواسته‌ام.

آرزوهاي مرا برآورده مي‌كنيد عالي‌جناب؟  مي‌دانم كه خيلي است؛ مي‌دانم. اما همين كه ظرفيت برآورده شدنشان را به من بدهيد هم براي هميشه‌ام كافي است. ايمانش را به من بدهيد. ايمانش را. آرزوي بزرگ من كمي ايمان از جنس ايمان خودتان است. خواهش مي‌كنم عالي‌جناب. برآورده‌اش كنيد. خواهش مي‌كنم.

اين نامه به دست شما مي‌رسد. يكي از همين روزها هم مي‌رسد. تاسوعايي، عاشورايي، اربعيني. منتظر لطفتان مي‌مانم. نامه را از طرف همه كساني كه دوست دارند شما را بفهمند امضا مي‌كنم. ارادتمند شما. پسر جواني كه دلش كمي ايمان مي‌خواهد.

 

ارسال به بالاترین + 10:36

داستان دختران شهر من
چهارشنبه 28 دی1384

 عروسکهایشان را می گیرند و عروسشان می کنند. این حکایت دختران سرزمین من است. قصه اما نه چنان ساده است که بتوان با بازیهای کلام از تلخی اش کاست . قصه ، قصه درد است و داستان فرو خوردن درد. تلخ و شیرین هم ! بله ؛ شیرین هم ! چرا که همه حکایت در لفافه ای از تبریک و لبخند و شادباش می گذرد و همین کار تو را سخت می کند که بگویی این بد است . چه کسی می گوید شادی و لبخند و تبریک بد است و چه کسی باور می کند؟!
دختران شهر من اما باور می کنند.همانها که زندگی شان بهار ندیده به تابستان و پاییز رسیده است و زمستان که ناگهان چه زود می رسد. می دانی .... ! نمی خواهم یک گزارش ژورنالیستی  به مرثیه تبدیل شود و تو دلت بسوزد. اما حکایت دختران کم سن و سالی که ازدواج می کنند شرح سوختن است . زنده به گور شدن را فراموش کنید. آنها زنده اند و زندگی نمی کنند . هیچ بدویتی هم در کار نیست. اینجا سرعین است  صدای ما را از قرن بیست و یکم می شنوید .

متن کامل؟! کامینگ سوووووووون... !

ارسال به بالاترین + 14:35

استیصال یعنی چی؟!
یکشنبه 6 آذر1384
حیف که نمی شه از تو گفت، حیف که نمی شه از تو گفت ...!
ارسال به بالاترین + 14:48