![]() |
![]() |
||
![]() |
|||
ترانه "لالهزار" رضا یزدانی روی فیلم "حکم" مسعود کیمیایی. بشنوید.
[پس از باز شدن صفحه روی اسم آهنگ در پلیر کلیک کنید. شروع به خواندن میکند؛ حتی با اینترنت کم سرعت!]
من، گالیلئو گالیلئی، فرزند مرحوم وینچنزو گالیلئی اهل فلورانس، در سن هفتاد سالگی، شخصاً به دادگاه آورده شدهام و در برابر شما عالیجنابان محترم، اسقفها و بازپرسان کلیسای کاتولیک که در برابر تباهکاری بدعتگزاران ایستادهاید زانو میزنم و به کتاب مقدس که در برابر دیدگان من است و در دستان خود میفشارم سوگند یاد میکنم که به هر آنچه کلیسای کاتولیک رم معتقد است، درس میدهد یا در مواعظ بیان میکند، اعتقاد دارم و به لطف خدا در آینده خواهم داشت. من به این مکان مقدّس آمدهام تا بیزاری بجویم از عقیدهی اشتباه سکون و مرکزیّت خورشید که با هر توجیهی یک نظریّهی نادرست است و نباید به آن معتقد شد، آن را درس داد یا از آن دفاع کرد. من برآنم تا با صداقت قلبی و ایمانی بیتظاهر از اذهان شما عالیجنابان و هر کاتولیک معتقدی این بدگمانی شدید را در بارهی خود پاک کنم. من توبه و ابراز تنفّر میکنم از لغزشها، بدعتها و کلاً تمام اشتباهاتی که مخالف با آموزههای کلیسا باشد و آن را لعن میکنم. سوگند میخورم که در آینده نه تنها هیچگاه چیزی که بدگمانی مشابهی را پیرامون من برانگیزد، شفاهاً یا کتباً نگویم و اعلام نکنم بلکه از این پس هرگاه به هر بدعت یا آنچه شبههی بدعتگزاری در آن باشد بربخورم، گویندهی آن را به این مرجع مقدس یا به بازپرسانی که در محلّ اقامتم باشند، معرفی کنم. من قسم میخورم که تمام سختیهایی را که برای پاک شدن من لازم است و از طرف کلیسا برای من در نظر گرفته شده یا خواهد شد، تحمّل کنم و اگر- خدای نکرده- از قولها، اظهارات و سوگندهایم تخلّف کردم، خود را تسلیم تمام رنجها و تنبیههایی نمایم که طبق قوانین مقدس از سوی نهادهای ویژه در برابر مقصّران تصویب و اعلام میشود. پس به لطف خدا و انجیلی که در دستان خود دارم من- آنچنان که پیشتر معرفی کردم، گالیلئو گالیلئی- از عقاید پیشین خود برمیگردم، سوگند یاد میکنم، قول میدهم و خود را به آنچه بالاتر گفتم مقیّد میکنم و شاهد آن توبهنامهی من است که به دست خود امضا کردهام و آنچه شفاهاً گفتم، کلمه به کلمه از روی آن خواندم.
پ. ن: متن ایتالیایی و ترجمهی انگلیسی آن.
شاید هنوز هم
در پشت چشمهای له شده، در عمق انجماد
یک چیز نیمزندهی مغشوش برجای مانده بود
که در تلاش بیرمقش میخواست
ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها
۲. در وانفسای چه بخوانمهای تابستانه ماهنامه نسیم هراز را دریابید. پر است از مطالب خواندنی با طراحی صفحات محشر. این عکس کناری، جلد شماره مردادماهاش است. دوهزار تومن قیمت دارد و میارزد به نظرم.
۳. شهر خالی، جاده خالی، کوچه خالی، خانه خالی ... با صدای نگار خلوا، خواننده تاجیک، از اینجا دانلود کنید. حدود دو و نیم مگابایت حجم دارد و زود دانلود میشود. منبع لینک: این وبلاگ.
عید مردماس
دیب گله داره
دنیا مال ماس
دیب گله داره
سفیدی پادشاس
دیب گله داره
سیاهی رو سیاس
دیب گله داره ...
شعر پریای احمد شاملو، صدای سهیل نفیسی، بشنوید
[پس از باز شدن صفحه روی اسم آهنگ در پلیر کلیک کنید. شروع به خواندن میکند؛ حتی با اینترنت کم سرعت!]

ـ بقیهی پست نمیآد. میخوام حذفش کنم ...
ـ حذف نکردم.
ـ به جای نظر من یادداشت مهرزاد دانش را در سایت سینمای ما بخوانید:
در این فضا تماشایش یک غنیمت دلنشین است
شاید در فضای کنونی، چندان حوصله فیلم و سینما را نداشته باشید و بیشتر راغب باشید در دنیای اخبار و بیانات و رجال مربوطه سیاحت کنید، اما حضورتان در مقابل فیلمی همچون درباره الی، نه تنها هرگز پشیمانتان نخواهد کرد که برعکس انگارههای ذهنی و روحی تان را در این وضعیت، جهتی انسانیتر، اندیشناکتر و تبلوریافتهتر خواهد بخشید.
با من بیا
با من به آن ستاره بیا
به آن ستاره بیا که هزاران سال از انجماد خاک و مقیاسهای پوچ زمین دور است
و هیچکس در آنجا
از روشنی نمیترسد
من در جزیرههای شناور به روی آب نفس میکشم
من در جستجوی قطعهای از آسمان پهناور هستم
که از تراکم اندیشههای پست تهی باشد
روز انتخابات این عکس رو گرفتم. برای سرکشی به نماینده سر صندوقمان رفته بودیم روستای "آلچا"، چسبیده به سبلان ... .
![]()







۲. امیدوارم حرکت انتحاری پخش مناظرهها از تلویزیون همانطور که دارد ظرفیت مردم را برای دانستن بالا میبرد، ظرفیت نظام را هم برای شفافیت بالا ببرد. هزینه تحمل شبکههای خصوصی خیلی کمتر از هزینه اینچنین ترکیدنهای دیگ زودپز اطلاعات است. چند سوپاپ بزرگ روی این دیگ سوار کنید. ضرر نمیکنید.
۳. بدون شک برنده مناظره امشب کروبی و احمدینژاد، موسوی بود چون عیار خویشتنداری و متانتش مشخص شد. کروبی در مقابل امپراتوری دروغ کم آورد و فکر میکنم اگر اجازه بدهد عقلای اطرافش برایش تصمیم بگیرند پس از مناظرهها، به نفع موسوی کنارهگیری خواهد کرد. اما اسم زهرا بنییعقوب را خوب جایی آورد. دستش درد نکند.
۴. تیم ملی امروز مساوی کرد و باز هم امیدمان برای صعود کمتر شد. یادش به خیر روزهایی که همه از فوتبال حرف میزدیم.
* شرح تیتر: فتیله سیاست را عرض میکنم!
و متاسف نیز باشیم. که هنوز عموممان به این گفتگو ایمان نداریم. همه دیدیم که دو نفر همه جور از همدیگر انتقاد مستقیم بیتعارف کردند و هیچ اتفاق ناگواری نیافتاد. چرا از رسانه آزاد میترسیم؟ اینها را به این دلیل میگویم که معلوم نیست بعد از انتخابات هم این فضا همینطور باز باشد. همینطور که این روزها شهر پر از رنگ و شادی است و هیچ اتفاق بدی نمیافتد. همینطور که امروز جوانها با دوست(دختر-پسر)هایشان در خیابانها میگویند و میخندند و هیچ نشانی از گمراهیشان هویدا نیست. زندگی مگر چیزی غیر از این دلخوشیهای کوچک است؟
و آرزو کنیم. آرزو کنیم که این فضا دیگر بسته نشود. ما داریم به زندگی بر میگردیم. کاش کسی جلویمان را نگیرد. چه رویاها که میآیند ... .
- اوهوی! معلومه داری چیکار میکنی؟
- هیچی، میخوام ماچش کنم جیگر!
شیشه عقب کامل پایین آمد. خم شد و سرش را برد تو.
خودش را سپرده بود به سیل جمعیت و سعی میکرد مسیرش به طرف پارکینگ باشد. رفقا بیرون ماشین منتظرش بودند. لبخند میزد. مثل یک برنده.
۲. با چادر مشکی، قاطی مردها دست توی دست پسرک هفت هشت سالهای، از راهرو میرفت که وارد ورزشگاهِ محل سخنرانی کاندیدا شود. سرش پایین بود و صدای پسر جوان پشت سریاش را نمیشنید. بازویش را گرفت: "خانوم ببخشین ... ورودی خانوما از اونوره". برگشت. دنبال پسرک راه افتاد. نگران نوهاش بود که زیر دست و پا نرود.
۳. پیرمرد، شیرین شصت و پنج تا را داشت. یک دسته گل وحشی توی دستش. همه را هم از ریشهشان درآورده بود؛ بابانَه، سولی قَیلان، جوجه گولی ... . با اعتماد به نفس عجیبی به دیوار راهروی جایگاه ویژه تکیه داده بود. دسته گل مال کاندیدا بود.
حمید مصدق
دکتر عبدالکریم سروش خطاب به محمود دولتآبادی که او را در مورد خطاهای صورت گرفته در جریان انقلاب فرهنگی مسوول دانسته، نوشته است:
"... به جستجو برآمدم که قصه چيست و محمود دولتآباد کيست. خبر آوردند خفتهای است در غاری نزديک دولتآباد که پس از 30 سال ناگهان بيخواب شده و دست و رو نشسته به پشت ميز خطابه پرتاب شده و به حيا و ادب پشت کرده و صدا درشت کرده و با «سخافت و شناعت» از معلمی به نام عبدالکريم سروش سخن رانده و او را «شيخ انقلاب فرهنگی» خوانده و دروغ در دغل کرده و متکبرانه با حق جدل کرده است ..."
و محمد مایلیکهن نیز در قسمتی از بیانیهاش خطاب به قلعه نویی نوشته بود:
"... لذا به همین منظور به این آقایان کوتوله و عوام فریب (کل یوم) که حتی فاقد مدرک تحصیلی برای گروهبان قندلی شدن هستند اما لقب ژنرال را یدک میکشند میگویم که از گل دقیقه 90 سایپا و پیامی که آن گل به پهنای ایران عزیز اسلامی داشته؛ پند گرفته و هر چه سریعتر دست از نوچه بازی و نوچه پروری برداشته از کارهای ناثواب و عوام فریبی دست بردارند ..."
بدیهی است که منظورم این نیست که حق با چه کسی است یا نیست. قصد هم ندارم که این دو نفر (سروش و مایلی) را به عنوان جامعه آماری در نظر بگیرم. اما فکر کردن به جایگاه این دو ـ به ویژه دکتر سروش که آوازه سواد آکادمیکاش سر به آسمان میساید ـ باعث ایجاد تردیدهای ذهنی جدی میشود: چرا ما زود از کوره در میرویم؟
تصور کنید یک جواب متین و مستدل از طرف سروش چقدر میتوانست از نظر اخلاقی زیباتر باشد. شما آن شروع آتشین سرشار از حس لجنمال کردن طرف را بیشتر میپسندید یا بخشهای پایانی را که سروش در آن به استدلال و منطق روی آورده؟
پ.ن: این روزها خیلی سعی میکنم به آداب گفتوگو پایبند باشم. احساس میکنم خیلی جواب میدهد. تمرین میکنم. هر روز تمرین میکنم.
آدمها همچنان قهرمانان بیرقیب داستان جهانند و هیچ چیز جذابتر از آنان و زندگیهاشان نیست. دوستشان دارم.
پ.ن: تقدیم به محمدرضا، پسر ۱۹ ساله افغان که از کارش در یک معدن زغال سنگ در بابل ـ گمانم ـ مرخصی گرفته بود و به اصفهان میرفت تا با نامزدش جشن عروسیشان را بگیرند. یعنی الان کجان؟ چیکار میکنن؟ نکنه از ایران رفتن ...؟
۱. اینجا یه آبنماست در بلوار یا پارک چمران شیراز. راست و دروغش گردن راوی؛ گویا "بوس بالای آبشار چمران" همونقدر تو شیراز معروفه که French Kiss تو دنیا!
۲. عکاسی برای من یه تفریح جدی و بیاندازه دوستداشتنیه. چندتایی از عکسهایی رو که به تازگی گرفتم اینجا گذاشتم. این عکس هم یکی از اونهاست؛ که با همه ایرادهای تکنیکیاش دوستش دارم.
۳. کسی میدونه این free2upload چه مرگشه باز؟! این عکس بالای وبلاگ ما رو پرونده، خودش هم نیست کلاً. من هم حس آپلود تیکه تیکهی دوباره رو ندارم خب!
۴. این عکسها را ببینیدها!
۵. شماره ۴ یک نکته انحرافی داشت؛ طبلیقات بود.
چه کسی می داند موضوع انشای امروز فوتبال ما چیست؟ از چه باید بنویسیم؟ از باختن به عربستان جلوی یکصد هزار نفر؟ از برکناری علی دایی؟ از سردرگمی و شلم شوربای فدراسیون در انتخاب مربی تیم ملی؟ لابد اینها دیگر موضوعات سوختهاند. شاید باید از مایلیکهن بنویسیم که به چه لطافتی سرمربی تیم ملی شد و ثابت کرد که کامروایی نتیجه محتوم سحرخیزی است. اما بیایید بگذاریم و بگذریم این بار را. این شب ژنده رختآویزی برای قبای ژنده فوتبال ایرانی ندارد. این بار بیایید از خودمان بنویسیم دوستان. از خود خودمان؛ ما مردم ایران!
دشمنان ابدی
نازنین مردمانی هستیم ما. از صدر تا ذیل و از کوچک تا بزرگ. بنویسیم از خودمان و از بزرگترها شروع کنیم. از علی آقای دایی که بالا بلند و تند و تیز و باشکوه و دست نیافتنی آن بالا بود و هست شاید هنوز. تصویر اول نزدیک است: خبرنگار عصبانی آماتور در سوال اول کنفرانس خبری بعد از بازی با عربستان از او سوال نامربوط میپرسد و علی دایی نامربوطترین جواب ممکن را میدهد و غیرحرفهایترین رفتار ممکن را با او دارد. انتظار هم البته دارد که حق را به او بدهیم. به او که خندههایش با دوستان و بازیکنانش است و عصبانیتش مال مردم و فریادهایش را بر سر خبرنگاران میکشد. چگونه حق را به او بدهیم که هیچگاه کنار مردم و همردیف با آنان نایستاده است؟ نه؛ یادمان نرفته که چه شادیها برایمان آفریده است. چه روزها که با گل زدن هایش به هوا پریدهایم و چه شبها که با خاطری خوش از او سر بر بالین گذاشتهایم. اما به خودمان هم حق بدهیم که حالا، امروز روز، که روبروی ما میایستد و با ما چون دشمنان حرف میزند کمی از او دلخور باشیم.
بیندازیم دور این عینک حیای ایرانی را، بدرانیم این پرده شرم را. با حقیقت مثل حقیقت روبرو شویم و آن را ببینیم. آنگونه که بزرگی همچون "مسعود بهنود" میبیند و مینویسد: "آنچه با علی دایی کردیم هیچ جامعهای با قهرمان خود نکرد، آنچه علی دایی با خود کرد هیچ دشمنی با دشمن نکرد و آنچه سیاست با زندگانی ما میکند هیچ سوهانی با روح ما نکرد".
دروغهای واقعی
چه کسی میتواند حساب کند که از برکناری دایی تا انتخاب مایلیکهن چه تعداد خبر دروغ شنیده است؟ از شایعاتی از این و آن شنیدهاید صرفنظر کنید. به آرشیو سایت خبرگزاریها سر بزنید و اخباری را که با تیتر احتمالی "آخرین خبر: فلانی سرمربی تیم ملی شد" فهرست کنید. بعد به اینها اضافه کنید دروغهایی را که از زبان مسوولان فدراسیون مخابره شده است مبنی بر اینکه فلانی میآید و بهمانی نمیآید. چرا راه دور برویم. برنامه نود چهارشنبه شب را به خاطر بیاورید که علی کفاشیان گفت با شایط پیش آمده گزینه مایلیکهن دیگر مد نظرمان نیست.
از نمونهها بگذریم. حالا داستان ما این است که با این حجم دروغهایی که گفتنش از شنیدن آن عادیتر شده چه کنیم. اینها حساسیت گوش ما را به دورغ کاهش میدهد و باعث میشود که هرگز نتوانیم به چشمهای دروغگو نگاه کنیم و بر او بغریم که چرا دروغ میگویی. اینها باعث میشود ما فرق دروغ و و حقیقت را تشخیص ندهیم و زندگیمان در آکوایومی پر از دروغهای واقعی بگذرد و بگندد. یاد کورش کبیر به خیر و نیکی که دیر زمانی دور از اهورامزدا خواسته بود مردم سرزمینش را از خشکسالی و دروغ ایمن دارد. حالا ولی دروغ واقعیت کثیف جامعه ماست. عجبا که خشکسالی نیز!
این زندگی سینوسی ما
رفتار جامعه ـ فوتبال ـ ایرانی روی نموداری سینوسی حرکت میکند که مولفه عمودی آن هیجان و مولفه افقی آن فراموشی است. ما به شدت یادمان رفته است که ۱۲ سال پیش با مایلیکهن چه کردیم. هر آدم منصفی میتواند تایید کند جوی که آن زمان علیه مایلیکهن وجود داشت به مراتب بدتر از جو فعلی علیه علی دایی بود. شیشههای خانه مادر پیر مایلی کهن را ما مردمان شکستیم. جای شکرش باقی است که امروز کسی به شیشههای خانه مادر علی دایی فکر نمیکند. این یعنی مایلیکهن امروز از حضیض برخاسته است. و البته هم او از "اوج" بر این حضیض نشسته بود. ما یک سال قبلترش او را به خاطر پیروزی شش دوی مقابل کره میپرستیدیم. شک نکنید که این ماجرای پرستش در صورت صعود تیم ملی به جام جهانی تکرار خواهد شد.
این نسیان و خطاکاری عمومی کی از جامعه ما رخت بر خواهد بست؟ دانشجوی ما خاتمیِ رییس جمهور را در دانشگاه هو میکند و میگوید برو و چهار سال بعد برای نامزد شدن او در انتخابات کمپین تشکیل میدهد و التماس میکند. نمونهها فراوانند و ای بسا ناگفتنی. ذهن ایرانی به اصلاح فکر نمیکند. این ذهن "همه یا هیچ"پسند نامتعادل یا به سوی اوج و پرستش میرود یا به سمت قعر و تنفر و "با کلّه" هم میرود.
چه کنیم؟! تلاش کنیم و آرزو که حداقل مولفههای افقی و عمودی این نمودار عوض شوند. افقیاش با دانایی و عمودیاش با شور با شعور.
گریه در آب
تا زمانی که در فضایی اینچنین آمیخته با دوغ و توهم و هیجانزدگی زندگی میکنیم طرفی ا زیستن نخواهیم بست. خوشیمان موقت خواهد بود و گریستنمان مثل گریه ماهی در آب که اشکش نه دیده میشود و نه تاثیری دارد بر بیکران دریا. حالا چه با مایلی و چه بی او، چه به جام جهانی برویم و چه نه،بر ماست که به سوی خوشبختی دایمی حرکت کنیم. با شور و شعور و دانایی این ممکن خواهد بود. آیا از ما برمیآید؟ تاریخ میگوید آری.
توضیح: این یادداشت در شماره امروز روزنامه دنیای فوتبال چاپ نشد. استاد فرمودند زیادی تند است. ما هم گفتیم باشد.
- این ماشین کنترلیا چند قیمته؟
- پنج و پونصد.
- پایینتر چی دارین؟
- این عروسکا سه و هشصده، اون کلت هست سه تومن، قاب عکس دو و پونصدی هم هست.
- نه کمتر ... هزار، هزار و پونصد اینا ...
- ... [فروشنده به آقای محترم نگاه میکند]
- آخه میدونین چیه؛ میخوام حال بابای دوستشُ بگیرم! مرتیکه هر وقت کادو میده یه کتاب میده دست بچهم، خجالتم نمیکشه!
به خاطر تلاشهایش برای جلب توجه جامعه مجازی و حقیقی به بیماری شهرام شیدایی و همچنین پوشش رسانهای این موضوع تا تامین هزینه های درمان این شاعر و مترجم که روی تخت بیمارستان با سرطان مری مبارزه میکند.
* کل ماجرا را در لینکهای پایین همین پست (۱ تا ۱۵) پی بگیرید.
پینوشت:
۱. من کمی پسفاز ذاتی دارم و به طور معمول دیر مینویسم. این وضعیت وقتی مسافرت باشم تشدید میشود. بنابراین ایرادتان در مورد زمان دیدار و تاخیر در نوشتناش کاملاْ وارد است.
۲. راستی یادش به خیر؛ خاتمی! یک زمانی این نامه را برایش نوشته بودم و کلی رفیق بودیم.
۳. گزارش کامل این دیدار و حرفهای خاتمی را اینجا بخوانید.
۴. بازگشت به جمله آخر بند ۲؛ هنوز هم هستیم البته!
۵. این سایت free2upload چه مرگش شده که همه عکسهای مارو پرونده؟
ما که قبلاً هم کم آورده بودیم ولی این عکس دیگه آخرشه! حجاب کماکان یکی از معماهای ظاهراً "به این زودیها حل نشدنی" ذهن دوگانه ایرانی جماعت است. ما بالاخره تکلیفمان روشن نیست که حجاب محدودیت است یا مصونیت یا چی کلاً! این لینک اول متن را بخوانید؛ بیشتر توضیح دادهام.

عکس، یکی از این فورواردیهاست که inbox به inbox میچرخند. امیدوارم کسی از ناموس مردم دراین عکس حضور نداشته باشد!
اینها موضوعات داغ امروز سایت بالاترین هستند. داغ مثل زمستان.
مرتبط:
راز این جنایت یا چه کسانی کودکان غزه را میکشند؟
الان؛ دو هزار کیلومتر آنطرفتر
Happy Christmas, Happy Murder [مجموعهای از لینکها در وبلاگ سرزمین رویایی]
۲. یعنی آدم وقتی حس نوشتن ندارد هم باید بنویسد؟ چه مسخره!
پ.ن: "یادم آمد"ها نوستالهای روزهای رفتهاند. چیزهایی که یادآوریشان حس خوشآیندی به آدم میدهد. عبارتِ یادم آمد را از این ترانه گرفتهام. با صدای دلکش از اینجا بشنوید.
پ.ن: فیلم خوبی هم بوده گویا. من که دوست داشتم.
بشینیم و گاهی هم به این فکر کنیم که کمی آرامش هم بد نیست. به این بیندیشیم که آسودگی هم حق ماست. بگذاریم هوای آرامش به ریههایمان برود. برویم درسمان را بخوانیم. کتاب و مجلهمان را بخوانیم. فیلممان را ببینیم. زندگیمان را بکنیم. بگذاریم آنها هم سیاستشان را بکنند. حال میکنند لابد این شکلی. ما چرا اصرار داریم منت کسی را به گردهمان بیاوریم؟ ما چرا هی اصرار داریم قاتی این بازی لوس و گاهی حال به همزن شویم؟
دوستان! یک بار هم که شده بیایید "در صحنه" نباشیم. به نمایش روی صحنه نگاه کنیم و برویم پی زندگیمان. اینطوری وقتی خواستیم روزی به صحنه برگردیم ـ مطمئناْ برمیگردیم؛ بشر جهان سومی کرم در صحنه بودن دارد! ـ به این فکر میکنیم که این یک نمایش است و ما حق داریم طرف یکی از آدمها را بگیریم یا نگیریم. اینطوری حداقل موج نیستیم که کسی سوارمان شده باشد.
نگاه پابلو نرودا به زندگی به همان اندازه که انسانی و آرام و شاد است، تکاندهنده نیز هست. این شعرش میتواند مانیفیست زندگی ماهایی باشد که شاید چند وقتی است زندگی کردن یادمان رفته.
به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر سفر نكنی
اگر كتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نكنی
به آرامي آغاز به مردن میكنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی
وقتی نگذاری ديگران به تو كمك كنند
به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر بردهی عادات خود شوی
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی
تو به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سركش
و از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش وامیدارند
و ضربان قلبت را تندتر میكنند
دوری كنی
تو به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر هنگامي كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكنی
اگر ورای روياها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگیات
ورای مصلحتانديشی بروی . . .
امروز زندگي را آغاز كن
امروز مخاطره كن
امروز كاری كن
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن …
پابلو نرودا

عکسهای بالا را همه دیدهاند. اگر ندیدهاید روی اسمها در پاراگراف بالا کلیک کنید. عکس پایین اثر هنگامه گلستان است و آنطور که در منبعش نوشته شده مربوط است به "آخرین روز قبل از حجاب در ایران؛ سال ۵۷".
بهتر است در کنار همه مسایلی که راه خود را در زندگی گنگمان گم کردهاند و هیچ چیز دربارهشان نمیدانیم کلمه حجاب را با فونت درشت اضافه کنیم. هر چند که مسایلی مهمتر از آن وجود داشته باشد.
*راحت شدی؟ همینُ میخواستی؟!

برند NIMANY معرف لباسهای نیماست. اگر سایت برایتان فیل.تر شده و دسترسی به فیل.ترشکن ندارید این پایین کلیک کنید تا عکس چندتایی از لباسها را همینجا ببینید.
اصلاً شما بگو مفت؛ والله نمیارزد خاطر نازنین را مکدر کنی به پر شدن قطرهچکانی آن چوبخط لعنتی سبز که حالا بشود یا نشود با آب باریکهای که از dial up میچکد. adsl اختیار کنید. هر آینه رستگاری است با آن. فی الدنیا و الآخرة!

پ.ن: بعد از هر کنسرتی این فکر مثل خوره میافتد به جانم که اگر شب اول قبری، روز قیامتی یکی از سوالهایشان این باشد که چه سازی بلدی چه گلی به سرم بگیرم!
بس که قشنگه چشمات
شهر فرنگه چشمات... D:

بزن آن پرده
اگرچند تو را سیم از این ساز گسسته
بزن این زخمه
اگرچند دراین کاسه ی تنبور
نمانده ست صدایی
بزن این زخمه
بر آن سنگ
بر آن چوب
برآن عشق که شاید بردم راه به جایی
پرده دیگر مکن و زخمه به هنجار کهن زن
لانه ی جغد نگر کاسهی آن بربط سُغدی ز خموشی
نغمه سر کن که جهان تشنهی آواز تو بینم
چشمم آن روز مبیناد که خاموش دراین ساز تو بینم
نغمهی توست بزن آنچه که ما زنده بدانیم
اگر این پرده برافتد من و تو نیز نمانیم
اگر چند بمانیم و بگوییم همانیم
شعر از شفیعی کدکنی. آلبوم "ساز خاموش" را با صدای شجریان پیدا کنید و بشنوید.
داستان دو خط بیشتر نیست: سرما بیست و چند درجه زیر صفر است. مشکینشهر، خلخال، نمین و چند شهر دیگر گاز ندارند. همین. اما فقط وقتی اینجایی میفهمی سرمای بیستوچند درجه یعنی چی. حالا اینها را ول کن. به جهنم سرد است. ولی ما گاز نداریم. به همین راحتی.
ایرانی اگر خودش هم بخواهد در کار مملکت و مملکتداری دخالت نکند نمیشود. بیتدبیری و ندانمکاری و بعدش کاسه چه کنم و بگیر برو تا آخر، بعدش هم کمکهای مردمی است که باید برسد و ماجرا را جمع کند. تا بوده همین بوده. و برای همین است که ایرانی همیشه باید در "صحنه" باشد. نمیشود برود مثل آدم زندگیاش را بکند و بخواند و بداند و بسازد و آباد کند زندگیاش را و خانهاش را. باید در صحنه باشد. حالا هیچ کاری هم نکرد نکرد. همین که جزئی از صحنه باشد همکار صحنهگردان محسوب میشود و دیگر نمیآید به کلیت صحنه و صحنهگردان گیر بدهد و این مطلوب است لابد. اینها را هم ول کن. حالم خوب نیست. نمیتوانم مثل آدم بنویسم. ولی نگویم هم نمیشود. چند تا سوال ساده مزخرف بیجواب اینجا مینویسم و میروم.
۱. نقش دولت در اداره مملکت چیست؟ مگر نه این است که باید اداره کند مملکت را و آب و برق و گاز و رفاه! فراهم کند؟! نه! خداوکیلی دولت چهکاره مملکت است؟!
2. مگر تا به حال در این کشور زمستان نمیشده؟ مگر بار اول است که زمستان و سرمای شدید اتفاق میافتد؟ چرا تا پیش از این مسالهای به اسم قطع گاز نداشتیم؟
3. کسی یادش هست آن کتاب جغرافی که توش نوشته بود ایران دومین کشور دارنده ذخایر گاز دنیاست مال سال چندم بود؟!
شقشقهای بود؛ هدرت! اینجا بهتر نوشتهاند: به افتخار مملکت گل و بلبل، وبلاگ خمیازه
پ.ن: آمارهای غیر رسمی میگویند تاکنون ۶۰۰ پروانه کسب با عنوان قهوهخانه تنها در استان اردبیل صادر شده است. با یک حساب سرانگشتی میشود حدس زد که یک طرح یکشبه دیگر به بیکار شدن چند نفر منجر شده است.
از دیالوگهای "حاجیواشنگتن" نوشته و ساخته زندهیاد علی حاتمی. متن را از شماره ۶۱ مجله "شهروند امروز" تایپ کردم. از پروندهای که برای استاد کار کرده بودند.
۲. لای خرتوپرتهای تابستان امسال، دفترچه تکالیف یک دانشاموز قطری که توی اتاق هتل جا مانده بود بدجور توی ذوقم زد. "الخلیج العربی" را به اندازهای بزرگ نوشته بودند که "جاسم محمد الجاسم" ۹ساله تا عمر دارد به فکرش هم خطور نکند که ممکن است این خلیج اسم دیگری داشته باشد. یاد حرف های اخیر رئیس پلیس مبارزه با مفاسد اجتماعی ناجا افتادم و رفتار صداوسیما در پخش این صحبتها. بیخیال شویم؟! باشد! ملالی نیست جز دوری شما!
۳. این ۱و۲و۳ یعنی این که بعد ده روز که نبودم خیلی نوشتم؛ همین!
پ.ن: مطمئنام دختر راست میگفت و سعید میتوانست. برای همین هنوز هم میترسم. من کارمند جای خاصی نیستم. شما چطور؟!

نامجو را دوست داشتم و دارم چون در این اپیدمی خفهخون گرفتن (!) حرفش را زد و پای حرفش ایستاد. کارهایش را هم کموبیش شنیدهام و بیشتر از آنکه شیفتهاش شده باشم میخکوب شدهام. چیزی شبیه همان حسی که چند سال پیش، پس از شنیدن صدای فرهاد برای اولین بار تجربهاش کرده بودم. رفتن او هر چند میتواند خمیرمایه مقالهای پر آبوتاب درباره فرصتسوزیهای فرهنگی ج.ا باشد، اما خوبیاش این است که احتمالآ او حالا بیشتر خواهد خواند و ما بیشتر خواهیم شنید. امیدوارم!
مرتبط:
پرواز با هواپیمائی نامجو ایرلاین از فواد خاکنژاد که دوباره به وبلاگستان برگشته.
باب دیلان ایران از نازیلا فتحی، خبرنگار نیویورک تایمز.
نازلی جان سرین یایلاک چیچگی...
بدیرهان، مور داغلارین کاچاغی...
... و بن!
می گفت: "نمی خوام مثل کافه تیتر ژورنالیستی بشه. هستیم، کارخودمونو می کنیم ولی بی هیاهو و بی سروصدا. نیازی به سروصدا نیست". چند روز پيش، کافه جمشید، کافی شاپ جمشید بایرامی افتتاح شده. آدرسش هم اینجاست: ميدان ونك، خيابان شهيد خدامي، خيابان آفتاب، مركز تجاري آفتاب، شماره 7
... و هستند کسانی که جهان را می سازند؛ آرام و سخت و فروتنانه. آن سان که اگر نباشند زندگی خالی است از هرچه شور و وزن. با چه می خواستی پر کنی سکوت پوچ این نیمه شب تابستان را، اگر تا پیش از این کسی نگفته بود «فیکریندن گجه لر یاتا بیلمیرم...!»
اسم پیرمرد را جسته و گریخته شنیده بودم تا خرداد ۸۵ که این بار اسمش را در یک نشریه محلی، در آگهی تسلیت فوت پدرم دیدم: رجب ابراهیمی. از آن وقت به بعد بود که برای دیدنش مشتاق شدم. اما ندیده بودمش تا همین چند وقت پیش که آیدین زنگ زد و گفت دارد می رود پیشش. و دیدمش. همه لحظات آن دیدار را به این فکر می کردم که چطور می شود پیرمرد ۷۲ ساله ای مثل او ـ در حالي كه روي ميزش پراست از پرونده هاي قطور كارهاي ساختماني و فاكتورهاي سيمان و ... همين الان از سر و كله زدن با مامور بيمه خلاص شده ـ این گونه نگاهت کند و لبخند بزند و تو در برابر موج انرژی و مهربانی نگاهش محو باشی و لبخند بزنی فقط برای اینکه بتوانی توی چشم هایش نگاه کنی!
دفتر یک شرکت ساختمانی در خیابان والی اردبیل محل کار رجب ابراهیمی (فرهاد)، سراینده ترانه «آیریلیق» است. ترانه ای که از بس در حافظه آذری ها ـ و حتی دیگران ـ رسوب کرده، خیلی ها آن را آهنگی فولکلور و محلی می دانند. متن این ترانه به همراه ترجمه فارسی آن را می توانید اینجا بخوانید. آهنگ این ترانه ساخته زنده یاد علی سلیمی است. یکی از قوی ترین اجراهای آیریلیق را با صدای رشید بهبوداف ـ و نه گوگوش! ـ از اینجا می توانید دانلود کنید. کار بزرگ را اما آیدین فرنگی و دوستانش در مجله نوای ارس انجام داده اند. همه آنچه را که می خواهید درباره این ترانه و شاعرش بدانید در وبلاگ آیدین پیدا می کنید.
پیرمرد مهربان! سایه ات از سرمان کم نشود!
۲. پست شنبه، دوم تیر ماه (مدیریت از نوع ایرانی) را به صورت یادداشتی برای هفته نامه آوای اردبیل تنظیم کردم و چاپ شد. اگر حوصله خواندنش را دارید این پایین روی ادامه مطلب کلیک کنید.
این پست هیچ ارتباطی به قضیه بنزین ندارد؛ گفته باشم!
...
ديارباكر لي ميش، آدي باختيار
سوچي ساز چالماخميش، اورگن ديييم كادار
گچيور اونومدن، گول يوزلي باختيار
يارالي ييم يرده، كالان سازي كادار
...
ترجمه:
اهل دياربكر بود، اسمش بختيار
گناهش ساز زدن بود، تا آنجا كه من مي دانم
چهره خندان بختیار از مقابلم عبور می کند
زخم خورده ام، مثل ساز روي زمين مانده اش

نکته جالب مراسم افتتاحیه تشویق شدید علی دایی از سوی تماشاگران اردبیلی بود که پس از مدتها ستاره شان را از نزدیک می دیدند. نکته دیگر هم کم محلی نسبی تماشاگران به حسین رضازاده بود. آنها دایی را بیشتر دوست داشتند انگار!
گيرم که در باورتان به خاک نشسته ام
ساقه های جوانم از ضربه های تبرتان زخم دار است
با ريشه چه می کنيد
گيرم که بر سر اين بام
بنشسته در کمين پرنده ای
پرواز را علامت ممنوع می زنيد
با جوجه های نشسته در آشيانه چه می کنيد
گيرم که می زنيد
گيرم که می بريد
گيرم که می کشيد
با رويش ناگزير جوانه چه می کنيد

تجمع آرام زنان در جلوی دادگاه انقلاب به خشونت کشیده شد
بازداشت بيش از 40 تن از فعالين حقوق زنان
جزییات دستگیری فعالان جنبش زنان
لیست بازداشت شدگان
فعالان زن بازداشت شده دست به اعتصاب غذا زدند
هشت نفر از بازداشت شدگان آزاد شدند
از بزرگی روایت کنند که در معامله ای که با دیگری داشت، برای مبلغی کم، چانه زنی از حد در گذرانید. او را منع کردند که این مقدار ناچیز بدین چانه زنی نمی ارزد.
گفت: چرا من مقداری از مال خود ترک کنم که مرا یک روز و یک هفته و یک ماه و یک سال و همه عمر بس باشد؟ گفتند: چگونه؟ گفت: اگر به نمک دهم، یک روز بس باشد، اگر به حمام روم، یک هفته، اگر برای حجامت دهم، یک ماه، اگر به جاروب دهم، یک سال، اگر به میخی دهم و در دیوار زنم، همه عمر بس باشد. پس نعمتی که چندین مصلحت من بدان منوط باشد، چرا بگذارم با کوتاهی از دست من برود؟!
عبید زاکانی، گزیده طنز، کتاب همشهری
خوب بيد؟! حالا من تنها پنج نفر از کجا گیر بیارم دعوت کنم؟! بی خیال! شب یلدا چند شبانه روزی می شه که تموم شده. ایشالا سال بعد!

دردهاي من نگفتني
دردهاي من نهفتني است
دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي که چين پوستينشان
مردمي که رنگ روي آستينشان
مردمي که نام هايشان
جلد کهنه شناسنامه هايشان
درد مي کند
من ولي
تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده سرودنم
درد مي کند
"وقتی مادربزرگ مرد
زیر بالشتش عکس مردی را پیدا کردیم
که هیچکداممان تا آن روز
او را ندیده بودیم و نمی شناختیم"
من البته در آن مراسم نبودم، اینها را آیدین برایم تعریف کرد. از کل شعر و اسم شاعر هم همین یادش مانده بود!
![]()
خداحافظ عزیز!

خداحافظ فالاچي كبير!
۱
آسمان خراش ها
تماشای آسمان را از ما گرفته بودند
بمب های عمل نکرده گشت و گذار در صحراها را
دریا نیز
استخر خصوصی دیکتاتورها بود
این دنیا به درد ما نخورد
ما در رویاهایمان زندگی کردیم.
۲
تکه های یخ
در پارچ ذوب می شود
مثل جوانی ما
و جوانی ما
ذوب می شود
مثل تکه های یخ در پارچ
چقدر طول کشیده این ظهر تابستان!
این ساعت دیواری باید خوابیده باشد
کار، جایی می لنگد
می لنگد پای خورشید در آسمان.
دیروز وقتی نوجوانان اردبیلی را دیدم که با سنگ و چوب به جان بانک ها و کیوسک های تلفن افتاده بودند، یاد او افتادم. یاد محمد خاتمی عزیز که خیلی چیزها را یادمان داد؛ ولی افسوس که ما شاگردان خوبی نبودیم. ما، هیچ وقت شاگردان خوبی نبودیم!
من یک پسر بد بودم
پسر بد شعر
پسر بد خانه
پسر بد کوچه و خیابان
تصویر من بد بود
در آینه های زنگار گرفته
و درست به همین خاطر
هنوز هم که هنوز است
چهره زنگ زده ای دارم.
رسول یونان
این دو تا که می بینید دو پسر ۲۵ ساله اهل جمهوری چک هستند. من دیروز در سرعین باهاشون آشنا شدم. آنها ۵ روزه که وارد ایران شده اند و یک ماه اینجا می مانند. بعد از ایران هم می روند پاکستان و بعد هم هند. در هر کدام از این کشورها هم یک ماه می مانند و صفا می کنند. مسافرت آنها با حداقل هزینه انجام می شود. "یان مولیک" معلم مدرسه ابتدایی است و "اندرو مدک" مهندس کامپیوتر. در این یک شبی که مهمان من بودند با انگلیسی دست و پا شکسته ای از هر دری با هم حرف زدیم. مساله جالب توجه، به غیر از تفاوت سطح امکانات مادی، فرق در نوع نگاهی است که ما و آنها به زندگی داریم. ما یک ملیون تومان می دهیم و موبایل می خریم و آنها تقریبآ با همان مقدار پول دور دنیا می چرخند و از زندگی شان لذت می برند. بگذریم!
خشایار دیهیمی، سرمقاله شرق، شنبه ۱۹ فروردین
متن کامل را در ستون سمت چپ این صفحه بخوانید.
نرم نرمک میرسد اینک بهارآپدیت کردن به تاخیر افتاد چون درگیر طراحی قالب وبلاگ بودم. تکرار نخواهد شد. این دو!
این عکسی که میبینید گلی است که ما بین خودمان "نوروز گولی" صدایش میکنیم! موجود جالبی است. یک هفته مانده به بهار با سماجت عجیبی خودش را از لابهلای سنگ و برف و خاکی که تازه یخش باز شده بیرون میکشد و دلبری میکند. حیف که هنوز تکنولوژی به آن اندازه پیشرفت نکرده که بتوان بو را با امواج منتقل کرد. سعی میکنم برایتان توصیف کنم: بوی نوروز گولی معجونی است از لطافت خود گل و سختی و زمختی محیط روییدنش. یک مخلوط سحرآمیز که اگر تا حالا به مشامتان نخورده باشد امکان ندارد بتوانید تصور کنید. نوروز گولی بوی زندگی میدهد. شاید برای همین است که سرعینیها چند تایی از این گل را سر سفره عیدشان- که البته سفره هفتسین نیست - میگذارند. چه خوب که نوروز گولی هم مثل همهی خوبها زود از پیشمان میرود. عزیزان همیشه این شکلیاند: بلاکش، خواستنی، پاک و ... رفتنی! راستی گفتم چه خوب، چون نوروز گولی سال بعد دوباره میروید و من یک بهانه بیشتر برای یک سال دیگر زنده ماندن دارم. این سه!
نبود. سال که تحویل شد مثل همیشه رفتم پیشش. او ولی نبود. همه بودند. بی چشم و بی چراغ اما. سربه زیر و مغموم... . پدربزرگ چشم ما بود. این چهار!
امسال- یا پارسال؟! - همزمان با روییدن اولین نوروز گولیها اکبر گنجی از زندان آزاد شد. بهترین خبر همین حضور تو! یک بغل نوروز گولی به ضمیمه عکس بالا که کار مرتضاست تقدیم به گنجی و همه آنها که دلشان برای آرمانهای انسانی میتپد. راستی میدانستید گنجی تمام یک هفته مرخصی خودش در تابستان ۸۱ را در سرعین گذراند؟ شما نمیخواهید توی این تعطیلات یک سری اینجا بزنید؟! این هم از پنج. منتظرم!
اصلاحات نوستالوژی این روزهای من است. دلم خیلی میگیرد وقتی حال و هوای آن روزها را با امروز مقایسه میکنم. آن وقتها از چی حرف میزدیم حالا دغدغهمون چیه! داشتم توی اتاقم مثلآ خانهتکانی میکردم که لای خرتوپرتها یه مطلبی دیدم که سال 82 تو حال و هوای انتخابات مجلس نوشته بودم. داغ دلم تازه شد! گفتم شما هم بخوانید بد نیست. برای خواندنش روی ادامه مطلب کلیک کنید.
۲. فردا (کدوم فردا؟!!) متن کامل "داستان دختران شهر من" رو میذارم اینجا. قابل توجه همشهری هایی که له له می زدند!
عریضه ای به حضور امام حسین، پادشاه پاکیها و خوبیها
عاليجناب سلام! صداي نالهي ني ميآيد. سلام عاليجناب! صداي طبل ميآيد. صداي نالهي ني ميآيد. ميدانيد عاليجناب؛ ميخواستم برايتان نامهاي بنويسم. حتماً ميدانيد. ولي بيشتر از سلام را نميتوانم بنويسم. نميدانم. يعني تاب صحبت كردن با شما را ندارم عاليجناب. گريه هم نميتوانم. خندهدار است. گريه هم نميتوانم. گفتم خندهدار و اين دور از ساحتتان. گفتم كه نميتوانم با شما خوب صحبت كنم. آخر غير از گريستن به حال شما چيز ديگري ياد من ندادهاند و عجبا كه اين نيز دور از ساحتتان. اين گريه از من ساخته نيست. هذيان ميگويم. من به شما «فكر» ميكنم عاليجناب. سعي ميكنم كمي شما را بفهمم و اميدوارم اين كمي مرا بس باشد. ميخواهم از آرزوهايم براي شما بگويم. از احوالاتي از شما كه تا به حال هيچكس برايم از آنها حرف نزده است. ميدانيد؟ ـ چه ميگويم؟ حتماً ميدانيد ـ اينجا همه شما را دوست دارند. خيلي هم دوست دارند. اما از بس كه دوستتان دارند كمتر ميرسند كه به شما فكر كنند. يعني تا ياد مصيبتهايي كه كشيدهايد ميافتند غمي آنها را در برميگيرد و دردي ميكشدشان كه نگو و نپرس. هلاك ميشوند از بس كه دوستتان دارند. از بس كه عاشق شما هستند. من هم نه كه جداي از اين عاشقانتان باشم، نه، فقط ميخواهم يك جور ديگري با شما باشم. دوست دارم آرزو كنم. عيب كه نيست؟! گفتهاند آرزو بر جوانان عيب نيست و ما هم خب جوانيم ديگر. اما عاليجناب! اين آرزوها را من با كس ديگري نميتوانم بگويم. يعني كسي محرمتر از شما نميشناسم براي اين حرفهايي كه به قول يكي حرفهايي هستند براي نگفتن. اما من ميگويمشان… .
عاليجناب! آرزو دارم بدانم رابطه شما با آب چگونه است. پدرم وقتي آب ميخورد به شما سلام ميكند. خيلي از آنهايي كه ميشناسمشان هم همين كار را ميكنند. خودم هم همينطور. اما هميشه ميخواستم بدانم كه آيا آب اين سلامها را به شما ميرساند يا نه. آب آخر خيلي شرمنده شماست. راستش يكي از آرزوهاي من هم اين بود كه براي لحظهاي هم كه شده آب باشم و درد فرات را بچشم. يعني بدانم كه چقدر شرمنده شماست كه نخواستيد سرخم كند و آن دشت عطشباران را سيراب كند و شرفياب حضورتان شود. من هميشه دلم براي فرات ميسوزد و اين سوال را از خودم ميپرسم كه شما چرا آب را به حضور نطلبيديد؟ شما كه دوست نزديك كسي هستيد كه اگر بگويد «شو» پس «ميشود». كن، فيكون. يعني اراده اگر ميكرديد… . حكمت. حكمت. لابد حكمتي بوده ديگر؛ و من چقدر از اين كلمه بدم ميآيد. از بس كه وقتي چيزي را نميدانيم گردن آن مياندازيم و آرزوي من اين است كه روزي روزگاري اين حكمتها را بدانم. نه كه همه چيز را، ولي دوست دارم همينقدر بفهمم كه ديگر نگويم لابد حكمتي بوده. به نظر شما اين آرزوي بزرگي است؟ به نظر من كه خيلي بزرگ است!

از آب كه بگذريم عاليجناب، من آرزوهاي بزرگتري هم دارم. ميخواهم از خود خود شما بدانم. چه زود پررو شدم؛ نه؟! نه از آن اولش كه نميتوانستم غير از سلام چيزي بگويم و نه از حالا كه …. نميدانم چرا اينطور شد ولي ميدانم كه شما بزرگتر از اين حرفهائيد كه به دل بگيريد. راستش را بخواهيد ميخواهم از خصوصيترين لحظاتتان بدانم. از آن لحظهها كه هيچكس حرفش را نميزند. نوحهاش را نميگويند و سينه و زنجيرش را نميزنند. آنجا كه عرفات را رها كرديد و با قوم و خويشتان به طرف سرزمين ـ آن موقع چه بود اسمش؟ ـ كربلا يا عراق و يا كوفه و جاي ديگر به راه افتاديد. آخر مگر موسم حج نبود؟ شما حج را نيمهكاره رها كرديد؟ اجتماع مسلمانان را؟ مسلمانان را؟ مسلمانان؟ بايد شك كنم؟ آري، بايد به مسلماني آنها شك كرد. ولي خب آرزوي من اين است كه بدانم شما در آن لحظات كه پشت به كعبه كرديد و به آنجا كه ميدانستيد ـ حتماً ميدانستيد ـ قربانگاه شما و نزديكترين كسانتان است رو نهاديد به چه چيزي فكر ميكرديد. ماجراي كعبه دل و كعبه گِل؟ راستش را بخواهيد عاليجناب من چندان هم مطمئن نيستم كه بتوانم ذرهاي از آن نيرويي را كه شما را به اين كار واداشت درك كنم. اما چه ميشود ذرهاي از آن ذره ـ چه ميدانم؟ هر قدر كه توانش را دارم و شما بهتر ميدانيد ـ را داخل اين قلب كوچك بيندازيد؟ ديگر خيلي پرروتر شدهام و درخواست هم ميكنم. نه؟ چه كنم كه اميدوارم اين نامه به دربار شما برسد و حسرت خواهم خورد كه اگر روزي بفهمم نامهام رسيده و چيزي از حضرتتان نخواستهام.
آرزوهاي مرا برآورده ميكنيد عاليجناب؟ ميدانم كه خيلي است؛ ميدانم. اما همين كه ظرفيت برآورده شدنشان را به من بدهيد هم براي هميشهام كافي است. ايمانش را به من بدهيد. ايمانش را. آرزوي بزرگ من كمي ايمان از جنس ايمان خودتان است. خواهش ميكنم عاليجناب. برآوردهاش كنيد. خواهش ميكنم.
اين نامه به دست شما ميرسد. يكي از همين روزها هم ميرسد. تاسوعايي، عاشورايي، اربعيني. منتظر لطفتان ميمانم. نامه را از طرف همه كساني كه دوست دارند شما را بفهمند امضا ميكنم. ارادتمند شما. پسر جواني كه دلش كمي ايمان ميخواهد.
عروسکهایشان را می گیرند و عروسشان می کنند. این حکایت دختران سرزمین من است. قصه اما نه چنان ساده است که بتوان با بازیهای کلام از تلخی اش کاست . قصه ، قصه درد است و داستان فرو خوردن درد. تلخ و شیرین هم ! بله ؛ شیرین هم ! چرا که همه حکایت در لفافه ای از تبریک و لبخند و شادباش می گذرد و همین کار تو را سخت می کند که بگویی این بد است . چه کسی می گوید شادی و لبخند و تبریک بد است و چه کسی باور می کند؟!
دختران شهر من اما باور می کنند.همانها که زندگی شان بهار ندیده به تابستان و پاییز رسیده است و زمستان که ناگهان چه زود می رسد. می دانی .... ! نمی خواهم یک گزارش ژورنالیستی به مرثیه تبدیل شود و تو دلت بسوزد. اما حکایت دختران کم سن و سالی که ازدواج می کنند شرح سوختن است . زنده به گور شدن را فراموش کنید. آنها زنده اند و زندگی نمی کنند . هیچ بدویتی هم در کار نیست. اینجا سرعین است صدای ما را از قرن بیست و یکم می شنوید ….
متن کامل؟! کامینگ سوووووووون... !
recent posts
sites
archive