
پ.ن: بعد از هر کنسرتی این فکر مثل خوره میافتد به جانم که اگر شب اول قبری، روز قیامتی یکی از سوالهایشان این باشد که چه سازی بلدی چه گلی به سرم بگیرم!
بس که قشنگه چشمات
شهر فرنگه چشمات... D:

بزن آن پرده
اگرچند تو را سیم از این ساز گسسته
بزن این زخمه
اگرچند دراین کاسه ی تنبور
نمانده ست صدایی
بزن این زخمه
بر آن سنگ
بر آن چوب
برآن عشق که شاید بردم راه به جایی
پرده دیگر مکن و زخمه به هنجار کهن زن
لانه ی جغد نگر کاسهی آن بربط سُغدی ز خموشی
نغمه سر کن که جهان تشنهی آواز تو بینم
چشمم آن روز مبیناد که خاموش دراین ساز تو بینم
نغمهی توست بزن آنچه که ما زنده بدانیم
اگر این پرده برافتد من و تو نیز نمانیم
اگر چند بمانیم و بگوییم همانیم
شعر از شفیعی کدکنی. آلبوم "ساز خاموش" را با صدای شجریان پیدا کنید و بشنوید.
داستان دو خط بیشتر نیست: سرما بیست و چند درجه زیر صفر است. مشکینشهر، خلخال، نمین و چند شهر دیگر گاز ندارند. همین. اما فقط وقتی اینجایی میفهمی سرمای بیستوچند درجه یعنی چی. حالا اینها را ول کن. به جهنم سرد است. ولی ما گاز نداریم. به همین راحتی.
ایرانی اگر خودش هم بخواهد در کار مملکت و مملکتداری دخالت نکند نمیشود. بیتدبیری و ندانمکاری و بعدش کاسه چه کنم و بگیر برو تا آخر، بعدش هم کمکهای مردمی است که باید برسد و ماجرا را جمع کند. تا بوده همین بوده. و برای همین است که ایرانی همیشه باید در "صحنه" باشد. نمیشود برود مثل آدم زندگیاش را بکند و بخواند و بداند و بسازد و آباد کند زندگیاش را و خانهاش را. باید در صحنه باشد. حالا هیچ کاری هم نکرد نکرد. همین که جزئی از صحنه باشد همکار صحنهگردان محسوب میشود و دیگر نمیآید به کلیت صحنه و صحنهگردان گیر بدهد و این مطلوب است لابد. اینها را هم ول کن. حالم خوب نیست. نمیتوانم مثل آدم بنویسم. ولی نگویم هم نمیشود. چند تا سوال ساده مزخرف بیجواب اینجا مینویسم و میروم.
۱. نقش دولت در اداره مملکت چیست؟ مگر نه این است که باید اداره کند مملکت را و آب و برق و گاز و رفاه! فراهم کند؟! نه! خداوکیلی دولت چهکاره مملکت است؟!
2. مگر تا به حال در این کشور زمستان نمیشده؟ مگر بار اول است که زمستان و سرمای شدید اتفاق میافتد؟ چرا تا پیش از این مسالهای به اسم قطع گاز نداشتیم؟
3. کسی یادش هست آن کتاب جغرافی که توش نوشته بود ایران دومین کشور دارنده ذخایر گاز دنیاست مال سال چندم بود؟!
شقشقهای بود؛ هدرت! اینجا بهتر نوشتهاند: به افتخار مملکت گل و بلبل، وبلاگ خمیازه
پ.ن: آمارهای غیر رسمی میگویند تاکنون ۶۰۰ پروانه کسب با عنوان قهوهخانه تنها در استان اردبیل صادر شده است. با یک حساب سرانگشتی میشود حدس زد که یک طرح یکشبه دیگر به بیکار شدن چند نفر منجر شده است.
از دیالوگهای "حاجیواشنگتن" نوشته و ساخته زندهیاد علی حاتمی. متن را از شماره ۶۱ مجله "شهروند امروز" تایپ کردم. از پروندهای که برای استاد کار کرده بودند.
۲. لای خرتوپرتهای تابستان امسال، دفترچه تکالیف یک دانشاموز قطری که توی اتاق هتل جا مانده بود بدجور توی ذوقم زد. "الخلیج العربی" را به اندازهای بزرگ نوشته بودند که "جاسم محمد الجاسم" ۹ساله تا عمر دارد به فکرش هم خطور نکند که ممکن است این خلیج اسم دیگری داشته باشد. یاد حرف های اخیر رئیس پلیس مبارزه با مفاسد اجتماعی ناجا افتادم و رفتار صداوسیما در پخش این صحبتها. بیخیال شویم؟! باشد! ملالی نیست جز دوری شما!
۳. این ۱و۲و۳ یعنی این که بعد ده روز که نبودم خیلی نوشتم؛ همین!
پ.ن: مطمئنام دختر راست میگفت و سعید میتوانست. برای همین هنوز هم میترسم. من کارمند جای خاصی نیستم. شما چطور؟!

نامجو را دوست داشتم و دارم چون در این اپیدمی خفهخون گرفتن (!) حرفش را زد و پای حرفش ایستاد. کارهایش را هم کموبیش شنیدهام و بیشتر از آنکه شیفتهاش شده باشم میخکوب شدهام. چیزی شبیه همان حسی که چند سال پیش، پس از شنیدن صدای فرهاد برای اولین بار تجربهاش کرده بودم. رفتن او هر چند میتواند خمیرمایه مقالهای پر آبوتاب درباره فرصتسوزیهای فرهنگی ج.ا باشد، اما خوبیاش این است که احتمالآ او حالا بیشتر خواهد خواند و ما بیشتر خواهیم شنید. امیدوارم!
مرتبط:
پرواز با هواپیمائی نامجو ایرلاین از فواد خاکنژاد که دوباره به وبلاگستان برگشته.
باب دیلان ایران از نازیلا فتحی، خبرنگار نیویورک تایمز.
نازلی جان سرین یایلاک چیچگی...
بدیرهان، مور داغلارین کاچاغی...
... و بن!
می گفت: "نمی خوام مثل کافه تیتر ژورنالیستی بشه. هستیم، کارخودمونو می کنیم ولی بی هیاهو و بی سروصدا. نیازی به سروصدا نیست". چند روز پيش، کافه جمشید، کافی شاپ جمشید بایرامی افتتاح شده. آدرسش هم اینجاست: ميدان ونك، خيابان شهيد خدامي، خيابان آفتاب، مركز تجاري آفتاب، شماره 7
... و هستند کسانی که جهان را می سازند؛ آرام و سخت و فروتنانه. آن سان که اگر نباشند زندگی خالی است از هرچه شور و وزن. با چه می خواستی پر کنی سکوت پوچ این نیمه شب تابستان را، اگر تا پیش از این کسی نگفته بود «فیکریندن گجه لر یاتا بیلمیرم...!»
اسم پیرمرد را جسته و گریخته شنیده بودم تا خرداد ۸۵ که این بار اسمش را در یک نشریه محلی، در آگهی تسلیت فوت پدرم دیدم: رجب ابراهیمی. از آن وقت به بعد بود که برای دیدنش مشتاق شدم. اما ندیده بودمش تا همین چند وقت پیش که آیدین زنگ زد و گفت دارد می رود پیشش. و دیدمش. همه لحظات آن دیدار را به این فکر می کردم که چطور می شود پیرمرد ۷۲ ساله ای مثل او ـ در حالي كه روي ميزش پراست از پرونده هاي قطور كارهاي ساختماني و فاكتورهاي سيمان و ... همين الان از سر و كله زدن با مامور بيمه خلاص شده ـ این گونه نگاهت کند و لبخند بزند و تو در برابر موج انرژی و مهربانی نگاهش محو باشی و لبخند بزنی فقط برای اینکه بتوانی توی چشم هایش نگاه کنی!
دفتر یک شرکت ساختمانی در خیابان والی اردبیل محل کار رجب ابراهیمی (فرهاد)، سراینده ترانه «آیریلیق» است. ترانه ای که از بس در حافظه آذری ها ـ و حتی دیگران ـ رسوب کرده، خیلی ها آن را آهنگی فولکلور و محلی می دانند. متن این ترانه به همراه ترجمه فارسی آن را می توانید اینجا بخوانید. آهنگ این ترانه ساخته زنده یاد علی سلیمی است. یکی از قوی ترین اجراهای آیریلیق را با صدای رشید بهبوداف ـ و نه گوگوش! ـ از اینجا می توانید دانلود کنید. کار بزرگ را اما آیدین فرنگی و دوستانش در مجله نوای ارس انجام داده اند. همه آنچه را که می خواهید درباره این ترانه و شاعرش بدانید در وبلاگ آیدین پیدا می کنید.
پیرمرد مهربان! سایه ات از سرمان کم نشود!
۲. پست شنبه، دوم تیر ماه (مدیریت از نوع ایرانی) را به صورت یادداشتی برای هفته نامه آوای اردبیل تنظیم کردم و چاپ شد. اگر حوصله خواندنش را دارید این پایین روی ادامه مطلب کلیک کنید.
این پست هیچ ارتباطی به قضیه بنزین ندارد؛ گفته باشم!
...
ديارباكر لي ميش، آدي باختيار
سوچي ساز چالماخميش، اورگن ديييم كادار
گچيور اونومدن، گول يوزلي باختيار
يارالي ييم يرده، كالان سازي كادار
...
ترجمه:
اهل دياربكر بود، اسمش بختيار
گناهش ساز زدن بود، تا آنجا كه من مي دانم
چهره خندان بختیار از مقابلم عبور می کند
زخم خورده ام، مثل ساز روي زمين مانده اش

نکته جالب مراسم افتتاحیه تشویق شدید علی دایی از سوی تماشاگران اردبیلی بود که پس از مدتها ستاره شان را از نزدیک می دیدند. نکته دیگر هم کم محلی نسبی تماشاگران به حسین رضازاده بود. آنها دایی را بیشتر دوست داشتند انگار!
گيرم که در باورتان به خاک نشسته ام
ساقه های جوانم از ضربه های تبرتان زخم دار است
با ريشه چه می کنيد
گيرم که بر سر اين بام
بنشسته در کمين پرنده ای
پرواز را علامت ممنوع می زنيد
با جوجه های نشسته در آشيانه چه می کنيد
گيرم که می زنيد
گيرم که می بريد
گيرم که می کشيد
با رويش ناگزير جوانه چه می کنيد

تجمع آرام زنان در جلوی دادگاه انقلاب به خشونت کشیده شد
بازداشت بيش از 40 تن از فعالين حقوق زنان
جزییات دستگیری فعالان جنبش زنان
لیست بازداشت شدگان
فعالان زن بازداشت شده دست به اعتصاب غذا زدند
هشت نفر از بازداشت شدگان آزاد شدند
