تبليغاتX
وقت‌کُشی
وقت‌کُشی
==================== Main Column ==================== -->

فلسفه فوتبال
پنجشنبه 5 شهریور1388
نشریه معظم اطلاعات حکمت و معرفت که از جراید زیر مجموعه موسسه عریض و طویل اطلاعات است ـ و این اطلاعات با آن اطلاعات یک فرق‌های همچین اساسی دارد ـ در شماره اخیر خود پرونده‌ای برای فلسفه‌ فوتبال منتشر کرده که هوووووم! یعنی آقاجان به قدری این مطالب خواندنی است برای من که سهمیه‌بندی‌اش کرده‌ام و هر روز فقط چند صفحه‌اش را می‌خوانم از ترس تمام شدن. نیست کمی هم این مطالب فلسفی برای ذهن من سنگین است، به صورت قطره‌چکانی تزریقش می‌کنم به مغزم که هنگ نکند. به شدت هم دوست دارم یاد بگیرم این مطالب را و سعی می‌کنم نحوه خواندنش "درسی" باشد و نه "روزنامه‌ای".

خواندن یک چنین پرونده‌ای برای هر فوتبال‌نویس، کانّه نماز شب بر پیغمبران، واجب است. شما نیز اگر لذت این مکاشفه کاغذی را از دست بدهید یک مقادیری از عمرتان بر فنا خواهد بود. گفتیم مکاشفه کاغذی که تشریف ببرید دم دکه و ۵۰۰ تومن بدهید و ۸۴ صفحه اطلاعات و حکمت و معرفت فوتبالی بخرید و اینقدر این سایت را بالا و پایین نکنید که آن‌جا نمی‌شود خواند این همه را. این مطالب پایینی خلاصه‌مانندی است از آن‌جاها که خوانده‌ام و دوست‌تر داشته‌ام:

اطلاعات حکمت و معرفت

سرمقاله
جهان ما به فوتبال چه نيازی دارد؟
رضا داوری اردکانی - استاد فلسفه دانشگاه تهران - رييس فرهنگستان علوم
[متن کامل]
...
فوتبال در اين جهان چه جايگاهی دارد و چه می‌کند و اگر نباشد چه می‌شود؟ از آخر آغاز کنيم. فوتبال نمی‌تواند نباشد. يعني با هيچ نيرويی نمی‌توان فوتبال را از جهان مدرن حذف کرد. مراد اين نيست که اگر فوتبال نباشد مردم اعتراض می‌کنند و براي بودنش فشار می‌آورند. قدرت فوتبال فرع علائق روانشناسی اشخاص نيست بلکه امری ورای آنست و در زندگی مردم و در رسانه‌ها و حتی در روابط بين‌المللی مقام و اثری دارد که سياست‌ها و حکومت‌ها نمی‌توانند در مورد آن هر تصميمی که بخواهند بگيرند.
...
در ابتدا اهميت اين توجه و علاقه معلوم نبود و گاهی گمان می‌شد که يک پناهگاه غفلت يا مخدري پيدا شده است که مي توان جوانان پرشور و هيجان را به آنجا حواله داد و از توجهي که مردمان به آن می‌کنند، مثلاً براي پنهان داشتن و پوشاندن ناروايی‌ها و نادرستی‌ها و ايجاد زمينه فريب بهره برد. چنان‌که در حدود چهل سال پيش وقتی چندين زندانی را به اين عنوان که قصد فرار داشته‌اند به رگبار بسته بودند، روزنامه‌ها با حروف بسيار درشت تيتر زدند که رئيس باشگاه پرسپوليس «سيلی محکمی به صورت صفر ايرانياک زد» و دو سه روز بعد هم با عذرخواهی و پرداخت مبلغی که در آن ايّام کم نبود اما در قبال پولی که اکنون فوتباليست‌ها می‌گيرند، هيچ بود؛ قضيه به خوبی و خوشی فيصله يافت و کشته شدن زندانيان در آن غوغای جنگ و آشتی محو شد. پيداست که فوتبال در تعديل و تنظيم و برانگيختن احساسات مردم جهان اثر مسلم دارد اما آن بهره برداري سياسي که مثال زدم بيشتر متعلق به وضع استبداد در جهان توسعه نيافته است. اکنون فوتبال مهم‌تر از آنست که برای تحت‌الشعاع قرار دادن يک خبر سياسی به کار گرفته شود.
...
فوتبال حرفه‌ای نه صرف رقابت در ميدان بازی برای رسيدن به شهرت و سود و قدرت بلکه جنگی بزرگ در يک ميدان کوچک و سمبوليک است که می‌توان آن را مثال و نمونه‌ای از درآميختن آزادی و ضرورت، دوستی و خشونت، قدرت و ضعف، پيروزی و شکست، شادی و غم، اميد و نوميدی، مهر و کين و سست‌همتی و استواری همت و خلاصه رنگ باختن همه تقابل هايی دانست که تا اين زمان در عداد مسلمات بوده است.
...
ما همه به فوتبال نياز داريم و اين نياز چندان شديد است که تلويزيون مي تواند در زماني که مسابقات مهم همزمان برگزار ميشود نتيجه و خبر بـازي را نگويد که دوستداران ناگزير باشند تا صبح بيدار بمانند و مسابقه را ببينند و مهم و معني دار اين که کسي هم اعتراض نکند.
...
عصر جديد با هنر و فلسفه نو آغاز شد و هنر رمان نويسي نيز در آغاز اين عصر پديد آمد و بعضي علايق فرهنگي و هنري جاي خالي علايق سست شده ديني را گرفت. اکنون که آن علايق هم سست شده و هنر بزرگ ديگر وجود ندارد فوتبال مي خواهد آن کاستي ها را تدارک کند. شايد بسياري اين سخن را نپذيرند زيرا نمی‌خواهند يا نمی‌توانند بينديشند که اين جهان چه جهان عجيبی شده است. اين انديشه آرامش را از ما می‌گيرد و زندگی را بسيار دشوار می‌کند.
...
علم و فلسفه و تکنولوژی در نظر ظاهر از زمان استقلال دارند اما وقتی به تعليم و تربيت مي رسيم ناگزير بايد معلوم باشد که چه چيز را بايد آموخت و زمان اقتضای چه آموزش‌هايی دارد و مردمان را براي چه جامعه‌ای و چگونه بايد تربيت کرد. اين صرفاً يک امر اتفاقی نيست که بنيانگذاران فوتبال ايران غالباً معلم و بعضي نيز استاد تعليم و تربيت بوده‌اند. اگر کسی تجدد را فی‌الجمله درک نکرده باشد نمی‌تواند به فوتبال علاقه داشته باشد.
...
فوتبال جزء لوازم جهان ما شده است و در گردش چرخ اين جهان سهم و جايگاهي دارد. به قسمي که اگر نباشد گردش کارها مختل مي شود يا اگر مي گوئيد هم اکنون اختلال در اين گردش پديدار شده است، مي گويم نبود فوتبال اين اختلال را شدت مي بخشد. فوتبال صرفاً در آن جهت که ما آن را دوست می‌داريم وجود ندارد بلکه جهان ما به آن نياز دارد و علاقه ما نيز بر اثر اين نياز شدت پيدا کرده است.

رهایی از خودفریبی در آیینه فوتبال
فلسفه فوتبال در گفت‌وگو با بیژن عبدالکریمی استادیار دانشگاه آزاد واحد تهران شمال - منیره پنج‌تنی
[متن کامل]
...
ما نه حق داريم و نه اساساً مي توانيم در روزگار کنونی از تاريخ محلی، بومی و قومی خود، مستقل از تاريخ يکپارچه شده جهانی سخن بگوييم. سرنوشت ما با همه جهان پيوند خورده است و ما نمی‌توانيم خود را مستقل از همه جهان در نظر بگيريم و مدعي باشيم که ما با همه جهان دارای تفاوت‌هايي اساسی و بنيادين هستيم.
...
امروز پديده فوتبال، با همه شعائر، آيين ها، فرهنگ، آداب و رسوم، نتايج و لوازمش، در کشور ما نيز حضوري چشمگير دارد، درست مثل همه جاي دنيا. اساساً امروزه همه جهان به شدت يکدست شده است. شما به هر کجای جهان که پا می‌گذاريد، رنگ و بوی کم و بيش مشابهی را استشمام مي کنيد، فرودگاه ها، هتل ها، راديو و تلويزيون ، سوپرمارکت‌ها، نحوه رويارويی با شورش‌ها و اعتراض‌ها، لباس‌های ضدشورش، گازهای اشک‌آور و ... نيز فوتبال با همه آيين ها و شعائرش.
...
ما نيز مثل بقيه جهان شده‌ايم و ادعاهای ما مبنی بر تفاوت‌های بنيادين ما با بقيه جهان ره به جايی نمی‌برد. حضور پديدار فوتبال با همه آيين‌ها، شعائر و نيز نتايج و لوازمش در کشور ما گواه صادقی است بر اين حقيقت. اين نوعی خودفريبی است که بپنداريم صرفاً با تلاوت چند آيه قرآن در آغاز مسابقات فوتبال در استاديوم‌ها يا با دعوت جوانان و ورزشکاران به تمسک به جوانمردی و ارزش‌های والای انسانی علی بن ابی‌طالب يا حسين بن علی، مي توانيم فوتبال، تو بگو عالم مدرن و همه پديدارهای آن را تحت سيطره جهان بينی و ارزش‌های سنتی و مقدس خويش درآوريم. پديدار فوتبال و گسترش همه آيين‌ها و شعائرش در کشور ما نيز، به خوبی شکست ما در تحميل جهان‌بينی و ارزش‌هايمان به جهان مدرن را نشان می‌دهد. ما بايد بپذيريم که همه تلاش‌هاي دُن کيشوت‌وار ما، براي قدسی‌سازی اين جهان بالذات عرفی و سکولار به شکست انجاميده است. اين صرف ادعای بنده نيست، بلکه پديدار فوتبال، ارزش‌ها و فرهنگ آن و ميليون‌ها تماشاچی مؤمن به آيين و شعائر آن، همچون بسيار ديگری از پديدارها، اين حقيقت بزرگ و انکارناشدنی را آشکار می‌کنند.
...
در روزگار مدرن، که فردگرايی و انديويدوآليسم افراطی سراسر کره زمين را فرا گرفته است تا آنجا که هر کس صرفاً به خود و منافع خويش می‌انديشد و ديگر کم‌تر کسی احساس تعلق به يک «ما» را می‌کند، باشگاه‌های ورزشی می‌توانند احساس تعلق به يک تيم، که نمادی از يک مؤسسه، شرکت يا کارخانه است، ايجاد کرده، براي ساعاتی «احساس ما بودن» را، بدون هيچ‌گونه تعارضی ميان من کارگر و اوی سرمايه‌دار، شکل دهند. همچنين در روزگاری که حتي احساسات ناسيوناليستی تضعيف گشته است و ديگر هيچ کس از پان عربيسم و پان ايرانيسم و پان ترکيسم و ... سخن نمي گويد و به تعبير آن شاعر «قبيله يعني يک نفر»، تيم هاي ملي مي توانند احساس «يک ملت بودن» را به ما القا کنند. وقتي تيم ملی هر کشوری پيروز می‌شود، «همه ملت» احساس پيروزی می‌کنند، حال فرق نمی‌کند که هر فرد در کجای هرم قدرت سياسی و اقتصادی قرار گرفته باشد. ...

 

ارسال به بالاترین + 16:16

بیانیه
شنبه 6 تیر1388
بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن

۱) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان می‌دارد «تشکیل‏ اجتماعات‏ و راه‌ پیمایی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است»- رعایت کنند.

۲) ما قانون‌ شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری‌ِ مجدد انتخابات هستیم.

۳) حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت می‌کنیم، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.

پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایرانی

Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential elections and the subsequent events

1) We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people’s legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran’s Constitution which emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam."

2) We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election.

3) Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government.

A part of the large community of Iranian bloggers
June 26, 2009

ارسال به بالاترین + 3:8

منابع B خبری
چهارشنبه 27 خرداد1388
این روزها جاهایی که بتوان از آن‌ها اخبار دقیق تجمع‌ها واتفاقات اخیر را پیدا کرد حکم کیمیا را دارند. چند وبلاگ نویس سعی می‌کنند تنها اخبار موثق را پوشش دهند و جمع‌آوری کنند. یکی از آن‌ها آق‌بهمن است که انصافاً تا امروز جریان وقایع را خوب پوشش داده. قلم نیوز هم آدرسش را عوض کرده و فعلاً موثق‌ترین منبع خبری میرحسین است. این‌ها را معرفی کردم که گول شایعات را نخورید. اگر فیل.ترشکن دارید به بی‌بی‌سی فارسی هم می‌توانید اعتماد کنید. از این‌جا هم می‌توانید با اینترنت کم‌سرعت تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی را آنلاین تماشا کنید.

استاده ام چو شمع ...

ارسال به بالاترین + 0:37

اردبیل، دیشب
پنجشنبه 21 خرداد1388
نیم ساعت از ۱۲ شب گذشته بود که زنگ زدم به دوستی تا اوضاع اردبیل را بپرسم. گفت بیا که یکی از زیباترین شب‌های جهان است. دوربین را برداشتم و نیم ساعت بعد اردبیل بودم. آن‌چه که می‌دیدم خارج از حد تصور بود. این عکس‌ها فقط گوشه‌هایی از این حضور غافلگیر کننده مردم در خیابان‌ها را نشان می‌دهند. همیشه خوشحال خواهم بود که این روزهای تاریخی را دیدم. دوستت دارم ایران.

اردبیل، دیشب

اردبیل، دیشب

اردبیل، دیشب

اردبیل، دیشب

اردبیل، دیشب

اردبیل، دیشب

اردبیل، دیشب

ارسال به بالاترین + 14:1

در ستایش گفت‌گو
پنجشنبه 14 خرداد1388
مناظره امشب برای من قبل از هر چیزی یادآور زیبایی‌های گفت‌گو بود. این‌گونه بیشتر به ارزش‌های مردی پی می‌بریم که گفت‌گو را یادمان داد. به احترام خاتمی عزیز، تمام قد بایستیم و کلاه از سر برداریم.

و متاسف نیز باشیم. که هنوز عموم‌مان به این گفت‌گو ایمان نداریم. همه دیدیم که دو نفر همه جور از همدیگر انتقاد مستقیم بی‌تعارف کردند و هیچ اتفاق ناگواری نیافتاد. چرا از رسانه آزاد می‌ترسیم؟ این‌ها را به این دلیل می‌گویم که معلوم نیست بعد از انتخابات هم این فضا همین‌طور باز باشد. همین‌طور که این روزها شهر پر از رنگ و شادی است و هیچ اتفاق بدی نمی‌افتد. همین‌طور که امروز جوان‌ها با دوست(دختر-پسر)هایشان در خیابان‌ها می‌گویند و می‌خندند و هیچ نشانی از گمراهی‌شان هویدا نیست. زندگی مگر چیزی غیر از این دل‌خوشی‌های کوچک است؟

و آرزو کنیم. آرزو کنیم که این فضا دیگر بسته نشود. ما داریم به زندگی بر می‌گردیم. کاش کسی جلویمان را نگیرد. چه رویاها که می‌آیند ... .

مرتبط:
شهر در تصرف رنگ‌ها و آرزوها است

ارسال به بالاترین + 3:43

ماهی ها گریه می کنند
پنجشنبه 20 فروردین1388
یادداشتی بر فوتبال ایرانی و رفتارهای ما ایرانی‌ها

چه کسی می داند موضوع انشای امروز فوتبال ما چیست؟ از چه باید بنویسیم؟ از باختن به عربستان جلوی یکصد هزار نفر؟ از برکناری علی دایی؟ از سردرگمی و شلم شوربای فدراسیون در انتخاب مربی تیم ملی؟ لابد این‌ها دیگر موضوعات سوخته‌اند. شاید باید از مایلی‌کهن بنویسیم که به چه لطافتی سرمربی تیم ملی شد و ثابت کرد که کامروایی نتیجه محتوم سحرخیزی است. اما بیایید بگذاریم و بگذریم این بار را. این شب ژنده رخت‌آویزی برای قبای ژنده فوتبال ایرانی ندارد. این بار بیایید از خودمان بنویسیم دوستان. از خود خودمان؛ ما مردم ایران!

دشمنان ابدی
نازنین مردمانی هستیم ما. از صدر تا ذیل و از کوچک تا بزرگ. بنویسیم از خودمان و از بزرگ‌ترها شروع کنیم. از علی آقای دایی که بالا بلند و تند و تیز و باشکوه و دست نیافتنی آن بالا بود و هست شاید هنوز. تصویر اول نزدیک است: خبرنگار عصبانی آماتور در سوال اول کنفرانس خبری بعد از بازی با عربستان از او سوال نامربوط می‌پرسد و علی دایی نامربوط‌ترین جواب ممکن را می‌دهد و غیرحرفه‌ای‌ترین رفتار ممکن را با او دارد. انتظار هم البته دارد که حق را به او بدهیم. به او که خنده‌هایش با دوستان و بازیکنانش است و عصبانیتش مال مردم و فریادهایش را بر سر خبرنگاران می‌کشد. چگونه حق را به او بدهیم که هیچ‌گاه کنار مردم و هم‌ردیف با آنان نایستاده است؟ نه؛ یادمان نرفته که چه شادی‌ها برای‌مان آفریده است. چه روزها که با گل زدن هایش به هوا پریده‌ایم و چه شب‌ها که با خاطری خوش از او سر بر بالین گذاشته‌ایم. اما به خودمان هم حق بدهیم که حالا، امروز روز، که روبروی ما می‌ایستد و با ما چون دشمنان حرف می‌زند کمی از او دلخور باشیم.

بیندازیم دور این عینک حیای ایرانی را، بدرانیم این پرده شرم را. با حقیقت مثل حقیقت روبرو شویم و آن را ببینیم. آن‌گونه که بزرگی هم‌چون "مسعود بهنود" می‌بیند و می‌نویسد: "آن‌چه با علی دایی کردیم هیچ جامعه‌ای با قهرمان خود نکرد، آن‌چه علی دایی با خود کرد هیچ دشمنی با دشمن نکرد و آن‌چه سیاست با زندگانی ما می‌کند هیچ سوهانی با روح ما نکرد".

دروغ‌های واقعی
چه کسی می‌تواند حساب کند که از برکناری دایی تا انتخاب مایلی‌کهن چه تعداد خبر دروغ شنیده است؟ از شایعاتی از این و آن شنیده‌اید صرف‌نظر کنید. به آرشیو سایت خبرگزاری‌ها سر بزنید و اخباری را که با تیتر احتمالی "آخرین خبر: فلانی سرمربی تیم ملی شد" فهرست کنید. بعد به این‌ها اضافه کنید دروغ‌هایی را که از زبان مسوولان فدراسیون مخابره شده است مبنی بر این‌که فلانی می‌آید و بهمانی نمی‌آید. چرا راه دور برویم. برنامه نود چهارشنبه شب را به خاطر بیاورید که علی کفاشیان گفت با شایط پیش آمده گزینه مایلی‌کهن دیگر مد نظرمان نیست.

از نمونه‌ها بگذریم. حالا داستان ما این است که با این حجم دروغ‌هایی که گفتنش از شنیدن آن عادی‌تر شده چه کنیم. این‌ها حساسیت گوش ما را به دورغ کاهش می‌دهد و باعث می‌شود که هرگز نتوانیم به چشم‌های دروغ‌گو نگاه کنیم و بر او بغریم که چرا دروغ می‌گویی. این‌ها باعث می‌شود ما فرق دروغ و و حقیقت را تشخیص ندهیم و زندگی‌مان در آکوایومی پر از دروغ‌های واقعی بگذرد و بگندد. یاد کورش کبیر به خیر و نیکی که دیر زمانی دور از اهورامزدا خواسته بود مردم سرزمینش را از خشک‌سالی و دروغ ایمن دارد. حالا ولی دروغ واقعیت کثیف جامعه ماست. عجبا که خشک‌سالی نیز!

این زندگی سینوسی ما
رفتار جامعه ـ فوتبال ـ ایرانی روی نموداری سینوسی حرکت می‌کند که مولفه عمودی آن هیجان و مولفه افقی آن فراموشی است. ما به شدت یادمان رفته است که ۱۲ سال پیش با مایلی‌کهن چه کردیم. هر آدم منصفی می‌تواند تایید کند جوی که آن زمان علیه مایلی‌کهن وجود داشت به مراتب بدتر از جو فعلی علیه علی دایی بود. شیشه‌های خانه مادر پیر مایلی کهن را ما مردمان شکستیم. جای شکرش باقی است که امروز کسی به شیشه‌های خانه مادر علی دایی فکر نمی‌کند. این یعنی مایلی‌کهن امروز از حضیض برخاسته است. و البته هم او از "اوج" بر این حضیض نشسته بود. ما یک سال قبل‌ترش او را به خاطر پیروزی شش دوی مقابل کره می‌پرستیدیم. شک نکنید که این ماجرای پرستش در صورت صعود تیم ملی به جام جهانی تکرار خواهد شد.

این نسیان و خطاکاری عمومی کی از جامعه ما رخت بر خواهد بست؟ دانشجوی ما خاتمیِ رییس جمهور را در دانشگاه هو می‌کند و می‌گوید برو و چهار سال بعد برای نامزد شدن ‌او در انتخابات کمپین تشکیل می‌دهد و التماس می‌کند. نمونه‌ها فراوانند و ای بسا ناگفتنی. ذهن ایرانی به اصلاح فکر نمی‌کند. این ذهن "همه یا هیچ"پسند نامتعادل یا به سوی اوج و پرستش می‌رود یا به سمت قعر و تنفر و "با کلّه" هم می‌رود.

چه کنیم؟! تلاش کنیم و آرزو که حداقل مولفه‌های افقی و عمودی این نمودار عوض شوند. افقی‌اش با دانایی و عمودی‌اش با شور با شعور.

گریه در آب
تا زمانی که در فضایی این‌چنین آمیخته با دوغ و توهم و هیجان‌زدگی زندگی می‌کنیم طرفی ا زیستن نخواهیم بست. خوشی‌مان موقت خواهد بود و گریستن‌مان مثل گریه ماهی در آب که اشکش نه دیده می‌شود و نه تاثیری دارد بر بی‌کران دریا. حالا چه با مایلی و چه بی او، چه به جام جهانی برویم و چه نه،بر ماست که به سوی خوشبختی دایمی حرکت کنیم. با شور و شعور و دانایی این ممکن خواهد بود. آیا از ما برمی‌آید؟ تاریخ می‌گوید آری.

توضیح: این یادداشت در شماره امروز روزنامه دنیای فوتبال چاپ نشد. استاد فرمودند زیادی تند است. ما هم گفتیم باشد.

ارسال به بالاترین + 2:45

می‌نویسم شکل خنده، می‌نویسم شکل فریاد
چهارشنبه 16 بهمن1387
ننوشتن آدمی را دور می‌کند از هرچه که هست. پرت می‌شوی گوشه‌ای و نیست می‌شوی. یادم تو را فراموش می‌شوی. هیچ می‌شوی ... و این ابتدای ویرانی است.
ارسال به بالاترین + 15:45

گفتگو با محمدرضا فروتن
چهارشنبه 15 آبان1387

سوپراستار یا بازیگر بودن مهم نیست
مهم این است که آدم بهتری باشی

گفت‌و‌گو با محمدرضا فروتن در شرایط خاصی انجام شد. اواخر سال گذشته در هیاهوی پشت صحنه فیلم «عیار 14» منصور شهبازی در سرعین و پس از آن که چانه‌زدن‌های‌مان برای چاپ این گفت‌و‌گو در یک نشریه سراسری به نتیجه نرسید قرار گذاشتیم گفت‌و‌گویمان تنها در یکی از نشریات محلی استان چاپ شود. آن هم به قول خودش فقط به احترام آذری زبان‌ها. اما انگار قسمت نبود که این مصاحبه منتشر شود. به هر حال چاپ این گفتگو ماند تا همین چند روز پیش که با تلاش‌های سیریش‌وار(!) حمید رستمی در شماره اخیر نشریه مهر اردبیل منتشر شد.

یک تذکر خیلی مهم این که از همه کپی‌پیست‌کاران عزیز خواهش می‌کنم این یکی رو بی‌خیال بشن. از روزنامه‌چی‌های عزیز هم می‌خوام به تعهد اخلاقی بین مصاحبه شونده و مصاحبه‌گر احترام بذارن و این مصاحبه‌رو جای دیگه‌ای چاپ نکنن. اوکی؟! مرسی؛ جبران کنیم ایشالا!

محمدرضا فروتن
با محمدرضا فروتن بیشتر از سینما، درباره خودش حرف زدیم. درباره «آیین محمدرضا فروتن بودن» شاید. او هم کم نگذاشت و برخلاف آن‌چه که در ابتدای مصاحبه گفت خیلی از حرف‌هایش را زد. این البته یک احتمال است. اما من یک نتیجه قطعی از مصاحبه با این بازیگر حالا جا افتاده و کم حرف گرفتم و آن اینکه اسم بعضی از آدم‌ها به طرز عجیبی با شخصیت‌شان جور است.

چرا کم مصاحبه می‌کنی؟
دوست دارم وقتی حرفی برای گفتن دارم حرف بزنم. از اینکه عده‌ای دوست داشته باشند من حرف بزنم ولی من حرفی برای زدن نداشته باشم نتیجه‌ای حاصل نمی‌شود. وقتی خود من حرفی برای گفتن و آمادگی حرف زدن را داشته باشم ساکت نمی‌مانم. الان البته مدت‌هاست که آمادگی حرف زدن را ندارم. الان هم به احترام مردم خوب سرعین و اردبیل و اینکه دوست داشتم از این همه لطفشان که نسبت به من و گروه در طول فیلمبرداری داشتند تشکر کنم با شما مصاحبه می کنم. البته این هم هست که شاید فقط بخشی از حرف‌هایم را اینجا بگویم.

 این که از حاشیه دوری می‌کنی هم در ادامه همان کم حرف بودنت است؟
من شخصاً هیچ‌وقت متن و حاشیه را برای خودم تفکیک نمی‌کنم. فکر می‌کنم این به شکل و «بود» آدم‌ها در زندگی‌شان بستگی دارد. شاید مشغولیاتی در زندگی‌ام دارم که هیچ وقت دنبال آن‌چه که شما حاشیه می‌نامیدش نباشم. و از این بابت خدا را شکر می‌کنم که نعمت زندگی کردن و عشق ورزیدن به من داده.

تو همیشه موقعیت این را داشتی که به یک سوپراستار تبدیل بشی. منظورم اینه که می‌تونستی عنوان «چشم آبی سینمای ایران» را مال خودت بکنی و نکردی. آیا این معنی‌اش اینه که در دو راهی بازیگر خوب بودن و سوپراستار بودن اولی را انتخاب کردی؟
صادقانه بگویم که این چیزها همواره برایم زودگذر و بی‌اهمیت بود. چیزهای خیلی مهم‌تری توی زندگی هست. مهم اینه که بازیگر قابلی باشی. مهم‌تر اینه که آدم قابلی باشی. این از همه چیز مهم‌تر است.

همین بازیگری که گفتی آیا به عنوان یک حرفه جدا از زندگی‌ات به آن نگاه می‌کنی؟
جزیی از زندگی‌ام است. برای من خود بازیگری وقتی جلوی دوربین قرار می‌گیرم تفریحه. اما فکر می‌کنم که سینما تفریح‌گاه نیست. برای همین فضا و روابطی را که در سینما حاکم است و رقابت‌ها و تنگ‌نظری‌های حاکم بر سینما را دوست نداشته‌ام.

در این بازیگری و این سینما سقف محمدرضا فروتن را تا کجا می‌دانی؟
واقعاً هیچ سقفی برای خودم متصور نیستم. سقفم... سقفم سقف دلمه. سقفم سقف روحم و عشقمه.

این سقف به نظر خیلی بلند می‌آید.
لطف داری. امیدوارم درونی داشته باشم که بتوانم خوب و زیبا منعکس‌اش کنم. و فکر می‌کنم لازمه این کار اینه که یک بازیگر جدا از خصوصیات فیزیکی و ظاهری‌اش بتواند با همان خصوصیات درونی اش روی تماشاچی تأثیر بگذارد. از این نظر فکر می‌کنم شخصیت خود بازیگر در تأثیرگذار بودن کارش خیلی مهمه. مهم اینه که من کارم را طوری انجام بدهم که تماشاچی لذت ببرد و باورم کند و سعی کنم در کارهایی ظاهر بشم که وقت آدم ها را نگیرم و برایشان یک مطلبی داشته باشم.

در کارهایت جایی بوده که این موضوع به چشمت آمده باشد؟ یعنی بعدش با خودت بگویی «این خودش بود، همونی که می‌خواستم». صحنه‌ای که خودت را تکان داده باشد....
آره. پیش آمده که یک دفعه جاری شده‌ام. گاهی حس کرده‌ام که به شدت و خوب جاری شده‌ام. ولی کم پیش آمده. صحنه هایی بوده که گیر کرده‌ام واقعاً کمک خواسته‌ام. از این دنیا کمک خواسته‌ام. از صاحبش کمک خواسته‌ام. و بعد جاری شده‌ام.

موردی از این صحنه ها یادت هست؟
در صحنه‌ای در فیلم «وقتی همه خواب بودند» دستهایم را رو به آسمان دراز می‌کنم و می گویم «خونه خدا باید اون بالا باشه، اون بالاست، بالای ابرا...» وقتی این را می‌گفتم احساس می‌کردم که دارم ربط پیدا می‌کنم به آن جا.

از فیلم هایت کدام را بیشتر دوست داری؟
فیلم‌های زیر پوست شهر، شب یلدا، قرمز، دو زن، متولد ماه مهر، به آهستگی، باغ های کندلوس، وقتی همه خواب بودند و این اواخر کنعان فیلم هایی بوده که دوست‌شان دارم.

در فیلم دیدن‌هایت چی؟ اصلاً صحنه‌ای بوده که دیده باشی و بعد با خودت بگویی که کاش این را من بازی می‌کردم؟
نه... پیش نیامده؛ نه. یک سری نقش‌هایی را دوست داشتم کار کنم. مثلاً نقش‌های تاریخی. ولی کم پیش آمده. فقط «شاه خاموش» را کار کرده‌ام که این فیلم را هم دوست دارم البته. اما نه... صحنه ای که بگویم کاش من بازی‌اش می‌کردم نبوده و پیش نیامده. و به قسمت و سهم خودم قانع و راضی ام.

هیچ وقت دوست نداشتی «قیصر» را بازی کنی مثلاً؟!
[محکم می گوید] نه! قیصر مال بهروز وثوقی است. همان قیصری که هست مال مردم است. نه؛ اصلا!

حتی اگر مسعود کیمیایی بخواهد بازسازی‌اش کند و به تو پیشنهاد کند...؟!
نه. قیصر دیگر نباید ساخته شود. چون دیگر امروز قیصری نیست که فیلم‌ش ساخته شود. قیصر همانی است که یک بار ساخته شده. [...].

دوست داری اسم بعضی از آدم ها را بگویم و نظرت را درباره شان توی یک جمله بگویی؟
نه. به کار کسی چی کار داریم؟ حوصله داری؛ ول کن!

خب از علایقت بگو.
الان تمرین سوارکاری می کنم. فیلم می‌بینم، کتاب می‌خوانم، زندگی می‌کنم، آدم‌ها را دوست دارم. اینها علایق من‌اند.

این طور که من از بچه‌های گروه درباره‌ات پرسیدم احساس می‌کنم خیلی مواظب هستی. مواظب خودتی. در عین اینکه با همه گرم می‌گیری، فاصله‌ات را نگه می‌داری. گوشت نمی‌خوری و از این قبیل. من تعبیرم این است که محمدرضا فروتن در یک محفظه شیشه‌ای خاص خود ساخته زندگی می‌کند.
راستش را بخواهی دوست دارم آدم بهتری باشم. دارم تمرین می‌کنم. تمرین می‌کنم که آدم بهتری باشم. و نه فقط در قلبم و پیش خودم، بلکه توی اجتماع. وقتی هر لحظه ممکن است در شرایطی قرار بگیری که مثل بمب منفجرت کند. دوست دارم در چنین شرایطی بتوانم عکس العمل خوبی داشته باشم. دوست دارم بدانم آیا واقعاً می‌توانم نفسم را درگیر قضایای زندگی نکنم یا نه. آن «اصل» من یک وجود خیلی برتر است که می تواند به همه این موانع جور دیگری نگاه کند.

ارسال به بالاترین + 1:2

از رنجی که می‌بریم
چهارشنبه 10 مهر1387
آیدین آب در خوابگه مورچگان ریخته. او سر زخم کهنه‌ای را باز کرده که مثل سرطان در همه جای روزنامه‌نگاری این مملکت ریشه دوانده. زخم مفت‌نویسی. علایم این درد کهنه این است که عده‌ای در نهایت پررویی دوست دارند شمای روزنامه‌نگار با جان و دل برای روزنامه‌شان زحمت بکشید و مطلب تولید کنید و در قبال زحمتتان افتخار چاپ شدن اسم‌تان در روزنامه را داشته باشید. خب! شاید اگر روزنامه‌نگار نباشید و اصولاْ به دنبال این افتخار باشید موضوع برای‌تان مهم نباشد. شاید هم واقعاْ افتخار کنید که اسم و مطلب‌تان در روزنامه چاپ می‌شود. اما برای آن کس که اسم‌اش روزنامه‌نگار است و هزینه زندگی‌اش از نوشتن برای روزنامه تامین می‌شود دردی از این بزرگ‌تر متصور نیست. چرا پرطمطراق می‌نویسم؟! وقتی توی روزنامه‌نگار دست در جیب‌ات می‌کنی و می‌بینی پول تاکسی سوار شدن نداری و بعد یادت می‌افتد سه ماه است که حقوق نگرفته‌ای و بعدتر یاد دعوای دو ماه پیش‌ات با صاحب‌خانه می‌افتی از خودت بدت می‌آید. این تازه منصفانه‌ترین حالت است. از زندگی‌ات متنفر می‌شوی. از اسم دهن‌پرکن شغلت بیزار می‌شوی. از مدعیان دروغین "حقِ مردم" حالت به هم می‌خورد. مگر همین‌ها نیستند که حق‌ات را نمی‌دهند؟! کدام حق کدام مردم پس؟ خود تو حق نداری مگر؟

وقتی اعصابم داغان است نمی‌توانم درست بنویسم. این لینک‌ها را دنبال کنید. شما را در جریان کل قضیه می‌گذارند.

در وبلاگ آیدین فرنگی:
آنچه بر سر روزنامه‌نگاران حق‌التحرير می‌آيد
متن نامه آیدین به انجمن صنفی روزنامه‌نگاران
در بیان اعتراض خود تردید نکنیم
چه لذتی در این نهفته که به روزنامه‌ای مطلب بدهیم که حق‌التحریرمان را بعد از شش ماه هم پرداخت نمی‌کند؟ چه دلیلی برای این کار وجود دارد؟ ما مطلب رایگان بنویسیم تا اعتبار روزنامه جناب ناشر بیشتر شود؟! دوستان نویسنده تا کی باید به این بازی ادامه بدهیم؟
چند پرسش از خانم مفیدی، دبیر انجمن صنفی روزنامه‌نگاران ايران
از خانم مفیدی می‌پرسم چرا به‌رغم بی‌نتیجه بودن مذاکرات‌شان با آقای خدابخش هیچ اطلاع‌رسانی‌ای در اینباره نکرده‌اند؟ و اگر مذاکرات‌شان نتیجه‌بخش بوده، پس چرا نتیجه‌ای رویت نمی‌شود؟

گفتگوهای رادیو زمانه با:
نیلوفر محبعلی
در ایران روزنامه مستقل نداریم
آرش حسن‌نیا
حاکمیت، دشمن مشترک روزنامه‌نگار و کارفرماست
فریده غائب
به روزنامه‌نگاران منتقد سخت می‌گذرد

وبلاگ ژیلا بنی‌یعقوب:
چه کسی قرار است روزنامه‌نگاران را درک کند
چند هفته پیش من و تعدادی از همکارانم در روزنامه سرمایه برای همیشه این روزنامه را ترک کردیم.سه نفر از گروه اجتماعی و چهارنفر از گروه اقتصادی.دلایل برای هرکس مختلف و متفاوت بود اما فصل هایی مشترک داشت:نبود امنیت روانی و اقتصادی ،مشکلات متعدد صنفی ،مدیریت غیرشفاف و ...

وبلاگ بهمن احمدی امویی:
چه کسی مدعی روزنامه نگاران است
دست کم چهار نفر از اعضای هیات مدیره انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران برای روزنامه هایی کار می کنند که روزنامه‌نگاران‌شان بیشترین مشکلات صنفی را دارند. روزنامه های شرق ، اعتماد ، کارگزاران و سرمایه از جمله این روزنامه‌ها هستند ...

وبلاگ فریده غائب:
آزارهای جنسی از نوع روانی در حاکمیت مردانه یک روزنامه
فحش های جنسی را چطور باید توجیه و تحمل کرد؟ چطور باید بپذیرم سردبیرم به خاطر خنداندن دیگران و یا انبساط خاطر خودش فحش های جنسی از دهانش خارج می شود.فحش هایی که حتی به خاطر مسائل کاری هم رد و بدل نمی شود و اغلب راهی است برای تفریح کردن مردان

ارسال به بالاترین + 4:41

من؟! پان؟! صدای آمریکا؟!!
دوشنبه 21 مرداد1387
جستجوی اسم خودتان در گوگل گاهی نتایج محیرالعقولی دارد. در مورد من این جستجو علاوه بر مشاهده سایت‌های مرتبط، باعث شده به سایت‌هایی برخورد کنم که مطالبی از من را بدون اجازه مجدداْ منتشر کرده‌اند. یکی از این سایت‌ها بخش آذری شبکه عریض و طویل voa است که ترجمه گزارشم در مورد دختران سرعین را که آیدین برای بخش آذری سایت کانون زنان ایرانی انجام داده بود منتشر کرده است. از آن افتضاح‌تر اقدام سایتی است با عنوان "شبکه دیدگاه: نیروهای سرنگونی‌طلب متحد شوید" (!!) که نسخه فارسی این گزارش را که در روزنامه سرمایه و سایت کانون زنان ایرانی منتشر شده بود دوباره انتشار داده. اما از این‌ها اعصاب‌خردکن‌تر چند سایت پان‌ترک هستند که اسم من را پای بیانیه‌های پان‌ترکیستی نوشته‌اند! خزعبلاتی که در سایت‌ها و وبلاگ‌هایی از قبیل حرکت بيداری ملی آذربايجان جنوبی، ستارخان، اردبیلین خیطابیه سی تحت عنوان بیانیه(!) و از این قبیل آمده، سخیف‌تر و مزخرف‌تر و چرندتر از آن‌اند که روزی خواسته باشم امضای من پای آن‌ها بخورد. آن هم من‌ی که حالم از هر چه پان و پان‌بازی است ـ می‌خواهد ترکیسمی‌اش باشد یا ایرانیسمی‌اش یا هر کوفتیسمی دیگرش ـ به هم می‌خورد.
ارسال به بالاترین + 2:56

گزارشی از اجرای لی لی افشار در خانه هنرمندان
شنبه 19 مرداد1387
گزارش زیبایی از کنسرت لی‌لی افشار گیتاریست برجسته ایرانی در مجله اینترنتی زیگ زاگ منتشر شده و از آن‌جا که این مجله نیز مشمول مسدودینگ (!) شده و با حفظ همه حقوق نویسنده، خانم مرضیه رسولی، و البته بدون اجازه گرفتن از ایشان این متن را این‌جا کپی پیست می‌کنم. حیف است نخوانید.

لیلی افشار

با احساس بنوازید

گزارشی از اجرای لی‌لی افشار در خانه هنرمندان

" «سنه دَ گالماز»، قطعه سنتی آذربایجانی که «رشید بهبودف» آن را اجرا کرد و پنجشنبه ۱۷ مرداد «لی‌ لی‌ افشار» در سالن «بتهوون» خانه هنرمندان ایران آن را با گیتارش نواخت، داستان مردی است که از دختری تقاضای ازدواج می‌ کند و دختر مدام پیشنهاد او را رد می‌ کند و در نهایت مرد به او می‌ گوید هیچ چیز برایت نمی ماند،‌ حتی خوشگلی ‌ات.
این داستان یکی از چند داستان آهنگسازان مختلفی بود که لی‌ لی افشار آن را با سازش بازگو کرد. بیشتر این داستان‌ ها، حکایت دخترانی بود که سحر می ‌کردند، سحر می‌ شدند و دست نیافتنی بودند. مثلاً در دومین قطعه این کنسرت زنی را به جرم جادوگری و رواج خرافات و عقاید دینی به سمت محل اعدام می‌ برند و این قطعه با یک تم و هفت واریاسیون ماجرای سفر به سوی مرگ را شرح می داد..."


برای خواندن متن کامل کلیک کنید
ارسال به بالاترین + 3:23

حسین رضازاده؛ یادش بخیر!
دوشنبه 7 مرداد1387

گزارشم در روزنامه دنیای فوتبال شنبه درباره انصراف رضازاده از المپیک. جمله‌ای که به رنگ قهوه‌ای نوشته شده در متن چاپ شده در روزنامه حذف شده بود و کل مطلب سکته کرده بود!

 

اردبیلی‌ها در شوک انصراف رضازاده

کسی چه می‌داند

 

رضازاده

عصر اولین پنج‌شنبه مردادماه است و سرعین روز شلوغ و پرهیاهویی را می‌گذراند. خیلی از اردبیلی‌ها ترجیح داده‌اند ۲۰ کیلومتر راه بیایند و آخر هفته‌شان را در سرعین سپری کنند و این چهره شهر را شلوغ‌تر نشان می‌دهد. در قهوه‌خانه‌ای پایین‌تر از میدان گامیش‌گلی، میدان اصلی شهر، بومی‌ها و مسافرین تنگ هم نشسته‌اند. خنکای نسیم عصرگاهی سبلان با بوی دود تنباکوی خوانسار فضای مطبوعی به قهوه‌خانه داده. امتداد صدای قل قل را مرد قهوه‌چی می‌شکند. کنترل تلویزیون را برمی‌دارد و دکمه قرمز را می‌زند. تصویر هنوز روشن نشده صدای آشنای فریاد "ابالفضل..." در قهوه‌خانه می‌پیچد. تصاویر میکس شده می‌آید. حسین رضازاده در المپیک ۲۰۰۴ آتن. سرها به سمت تلویزیون روی دیوار برمی‌گردد. پسر جوان روی صندلی‌اش جابه‌جا می‌شود و خبر را اعلام می‌کند: "گفته‌اند به المپیک نمی‌رود". خبر اما کهنه‌تر از آن است که توجهی برانگیزد. همه محو تصاویرند. انگار که پخش زنده باشد همه رفته‌اند به چهار سال پیش. تلویزیون ناتوانی حریفان را نشان می‌دهد و قهرمان را که کمربندش را سفت می‌کند. "چلیک..." گیره انتهای وزنه‌ها بسته می‌شود. مشت‌های گره شده به دور میله... "یا بالفضل..." ولبخند زیر وزنه ۲۶۳ کیلویی ... تصویر فید می‌شود به استودیوی برنامه کولاک. رضازاده مهمان برنامه است. سرها اما از تلویزیون برمی‌گردد و غبار نوستالژی آرام می‌نشیند روی چهره‌ها. انگار که همه دوست دارند این آخرین تصویر ذهنشان از قهرمان باشد. صدای مجری برنامه را لهجه شمالی مرد میان‌سالی قطع می‌کند: "چرا نرفت؟" و کمی آرامتر رو به دوستش ادامه می‌دهد: " میگن دوپینگ کرده، راسته؟!". پیرمرد اردبیلی میز روبرویی دود قلیان را به تندی بیرون می‌فرستد و رویش را از مرد شمالی به سمت همشهری‌هایش برمی‌گرداند و غر می‌زند: "کَس سه‌سوی بابا!" [ببر صداتو بابا!] و به ترکی، بلندتر، رو به همه و با پوزخندی می‌گوید: "اینه دیگه!همیشه منتظریم یکی زمین بخوره تا له‌اش کنیم. ما اینیم!" مرد شمالی از گفته‌اش پشیمان می‌شود: "نه، من هم شنیدم. ولی مصدومه، دکترها گفتن مفصلاش ساییده شده." همه مشتری‌های قهوه‌خانه وارد بحث می‌شوند و صداها در هم می‌روند. پیرمرد اردبیلی اما حواسش به تلویزیون است. کسی به صحبت‌های مجری توجه ‌نمی‌کند. حرف‌های رضازاده هم به گوش نمی‌رسد. پیرمرد نیم نگاهی به ریموت کنترل روی میز می‌اندازد. بحث بین مشتری‌های دیگر بالا گرفته. منصور، صاحب مغازه عسل فروشی روبروی قهوه‌خانه که به خاطر هیکل درشت و شباهتش به پهلوان گاهی از سوی دوستانش به شوخی به‌عنوان پسرخاله رضازاده به مسافران غریبه معرفی می‌شود، ماجرا را مربوط به حضور رضازاده در تبلیغات ماهواره‌ای می‌داند و سعی می‌کند پسرخاله فرضی‌اش را تبرئه کند: خب قهرمان مگر پول برای زندگی‌اش نمی‌خواهد؟ مگر وقتی ترکیه نرفت چی بهش دادند؟ رفته توی ماهواره تبلیغ کرده، این‌ها هم نگذاشته‌اند برود المپیک!" دیگران اما دوست دارند ازخاطرات خوب حرف بزنند: "هروقت وزنه می‌زد پدرم گریه‌اش می‌گرفت." این را ابراهیم، مشتری ثابت قهوه‌خانه و دوست مرد قهوه‌چی می‌گوید و با "حیف شد"ی ساکت می‌شود. داود، مرد قهوه‌چی، فکرش پی حرف‌های منصور است و توهم توطئه: "آدام نه بیلسین!" [کسی چه می‌داند!] پیرمرد اردبیلی همچنان محو تلویزیون است. تصویر رضازاده در عزاداری محرم اردبیل و فریاد "ابالفضل..." زیر برف. پرده اشک آشکارا چشم‌های پیرمرد را پوشانده. تصویر را تار می‌بیند لابد... .

بیرون قهوه‌خانه همچنان شلوغ است. هوا هم تاریک شده. درخشش لامپ‌های بیلبوردی از فاصله دور نگاه را می‌دزدد: رضازاده در حال سرکشیدن بطری آب معدنی است.

 

 

 

ارسال به بالاترین + 12:50

سرعین یعنی بهار
دوشنبه 20 اسفند1386
۱. خبرنگار روزنامه جام‌جم برای گزارشی که از جشنواره مجسمه های یخی سرعین نوشته تیتر زده "سرعین بهار نمی‌شناسد" و در قسمتی از آن نوشته:
"... سرعين هيچ آمادگي اي براي پذيرايي از مهمان را ندارد. نه در زمستاني چنان زيبا و نه در آن تابستان رنگارنگ و بهار زيباتر از همه . سرعين هنوز با مفهوم گردشگري و مسافر پس از سال ها پذيرايي فصلي از مهمانان که بيشتر عرب هاي حاشيه خليج فارس ، عربستان و گردشگران ايراني را شامل مي شود، هنوز به گردشگر و مسافر به چشم يک غريبه نگاه مي کند. گران فروشي ها و بالا و پايين کردن نرخ کرايه ماشين ها و رعايت نکردن اصول بهداشتي در مجتمع هاي آبگرم ، نشان مي دهد که سرعين تا منطقه نمونه گردشگري شدن راه زيادي دارد. اينجاست که پيشنهاد احداث يک دانشگاه يکي از راهکارهاي لازم براي ايجاد يک منطقه نمونه گردشگري مطرح مي شود."

این نوشته اعصاب ملت رو ریخته به هم. کوچیک و بزرگ می‌گن بشکنه دستمون که نمک نداره. خبرنگار جام‌جم یک هفته مهمون سرعینی‌ها بوده. جام‌جم پرفروشترین روزنامه سرعینه. چند روز پیش ملت از تحریم این روزنامه حرف می‌زدن. می‌گفتن یکی دو روز نخریم اقلاْ! یه چیزی در این مورد نوشتم. چاپ شد می‌ذارمش اینجا.

۲. علی دایی سرمربی تیم ملی شده. خیلی وقت پیش البته! گفتم که فکر نکنید الان فهمیدم!! یه کوچولو هم در این مورد نوشتم که تو شماره اخیر "نوای ارس" چاپ شد. حوصله شو دارین بخونین؟!

۳. چند روز پیش کیارستمی سرعین بود. عمراْ اگه باورتون بشه!

۴. تا آخر سال یه پست توپ می‌ذارم عوض همه تنبلیام.

۵. حالم خوب نیست. مثل همه شب عیدای این سال‌های آخر و اخیر.

ارسال به بالاترین + 1:6

شرق اندوه
پنجشنبه 6 دی1386
متاسفانه اینجا هنوز جهان سوم است. با همان جذابیت‌های خبری تاسف‌برانگیز .... بی‌نظیر بوتو چند دقیقه پیش ترور شد.
ارسال به بالاترین + 19:3

بوی برلین می آید
سه شنبه 4 دی1386
کیهان را سال‌ها می‌خواندم. بچه بودیم و ایدئولوژی مد روزگار. ـ و این نه به این معنی است که حالا بزرگ شده‌ایم؛ مد روزگار عوض شده لابد! ـ امروز هم کیهان خریدم. به خاطر عکس پایین که از جشن شب چله چلچراغ در صفحه اولش کار کرده بود و "چله‌نشینی اصلاح‌طلبان" را تیتر کرده بود. راستش کمی ترسیدم. نکند چلچراغ را هم ببندند؟ شوی کنفرانس برلین که یادتان نرفته؟! 

چلچراغ روی جلد کیهان

ارسال به بالاترین + 18:52

فقط روزنامه نگاران مانده اند
پنجشنبه 10 آبان1386
روزنامه‌نگاران. فقط همین‌ها مانده‌اند. آخرین سربازها را هم بکشید. این چند سنگر را هم بگیرید. دنیا مال شما. برای ریاست جمهوری قالیباف و امثال او البته باید تلاش کنید. خیلی بیشتر از این‌ها هم باید تلاش کنید. چون بالاخره مردم مزه نیمه کرم‌خورده سیب اصولگرایی را چشیده‌اند و دیگر به این راحتی‌ها  - به نیمه ظاهرآ سالمش هم حتی- اعتماد نمی‌کنند. زورتان را بزنید!

اما نمی‌توانید. هرگز نخواهید توانست. رویش جوانه، ناگزیر است. عشق می‌ماند و زندگی هم.

مرتبط:
ما چرا می پرسیم، ما چرا می فهمیم ... الناز انصاری را از روزنامه اعتماد استعفا کردند!
اعتراض 222 روزنامه نگار به اخراج روزنامه نگاران بيانيه جمعی از روزنامه‌نگاران نسبت به نقض حقوق صنفی. کامنتهای این متن را هم بخوانید. این نظرات حرف دل همه روزنامه‌نگاران شهرستانی هم هست.
مینودر و آن عکس کذایی در قزوین هفته‌نامه‌ای را به خاطر این عکس که دو سال پیش در یک آگهی کار کرده بود توقیف کردند. اصل ماجرا گویا این بوده که این نشریه در یکی از شماره‌های اخیرش از انتصاب همسر استاندار به عنوان مشاور استاندار انتقاد کرده!
داستان اونی که گفت: "نه" آرش حسن‌نیا ماجرای اخراج شدنش از روزنامه اعتماد ملی را شرح می‌دهد. او ظاهرآ از خودی‌ها خورده است!
در لجن نفس می کشیم وبلاگ صمیمانه‌تر؛ محمدجواد روح.

ارسال به بالاترین + 20:27

گاف جام جم
جمعه 24 فروردین1386
نسخه امروز (پنجشنبه) روزنامه جام جم از کیوسک های روزنامه فروشی اردبیل ( و احتمالآ سراسر ایران) جمع آوری شد. این روزنامه در صفحه ۱۵ ضمیمه علمی اش برای مقاله ای علمی درباره اینشتین و نظریاتش از عکس زیر استفاده کرده بود! شما را نمی دانم ولی من یاد حیات نوی مرحوم افتادم. روحش شاد!

محمودجون بی خیال!

ارسال به بالاترین + 2:1

چیزی به این جهان اضافه کن
چهارشنبه 8 فروردین1386

این سرمقاله شماره ویژه نوروز نوای ارس بود. این شماره احتمالآ آخرین شماره ای بود که از زیر دست ما بیرون می آمد. عیدتون بازم خیلی مبارک!

 

یکم: سالی را پشت سر گذاشتیم و سالی دیگر را آغاز می کنیم. زندگی مان اما منتظر شمارش ما نمی ماند. سالها و اعدادی که به آنها نسبت داده ایم ظرف هایی موهوم هستند که فقط به درد مدرج کردن و اندازه گیری عمر ما می خورند. حقیقت همین کلمه سه حرفی است: عمر. مهلتی که برای زندگی کردن داریم.  صحبت از کمی و افزونی آن دردی را دوا نمی کند. اما اینکه زندگی مان را چگونه برگزار کنیم موضوع مهمی است.

از عمر گفتم وچند و چون زندگی و سخن این سرمقاله ناگهانی از حد و حدود یک روزنامه نگار جوان فراتر رفت. اما این چند جمله را هم تحمل کنید: مهلت من و شما برای زندگی هر چقدر که باشد، فرصتی برای زادن و افزودن است. اگر «هستیم» باید که بزاییم و بیفزاییم. هر چند که این آفرینش گرهی کوچک باشد بر تارو پود فرشی به وسعت جهان.
دوم: مجله تایم هر سال کس یا کسان معدودی را به عنوان انسان سال جهان برمی گزیند. انتخاب این مجله در سالی که گذشت بسیار جالب توجه بود. تایم در سال گذشته «شما» را به عنوان مرد سال انتخاب کرد. روی جلد شماره ویژه مجله تایم برخلاف رویه معمول که به عکس افراد تعلق داشت، نمایی از یک مانیتور و کیبورد کامپیوتر نقش بسته بود و عبارت عجیبی روی آن به چشم می خورد: «انسان سال: تو. یعنی همان کسی که خودش را در آینه نگاه می کند». کامپیوتر در این میان تنها به عنوان وسیله ای ارتباطی مفهوم داشت و مهم «شما»یی بودید که جهان را می ساختید.
سوم: دقت کرده اید به اینکه امید به زندگی ما برگشته؟! آه، نه! اینطور نوشتن اصلآ درست نیست و باید اول شاهد مثال آورد و مقدمه چید. ولی آن وقت مطلب به درازا می کشد و کسی حوصله نمی کند آن را بخواند. بله؛ این بهانه خوبی است! ولی خداوکیلی به این دقت کرده اید که امید به زندگی ما برگشته؟! نق نزنید دیگر؛ قبول کنید! یک سال پیش همین وقت ها را به یاد بیاورید. وقتی که فکر می کردید باخته اید و همه چیز تمام شده. دیدید که دنیا به آخر نرسید؟ همین دنیای تنگ و تار بی مروت با آن روزگار لعنتی اش که دمار همه مان را درآورده، فعلآ تا اعلام خبر کشف دنیایی بهتر، مناسب ترین گزینه من و شما برای زندگی است. استثنائآ در این یک مورد حق با مجریان برنامه های صبحگاهی صداوسیماست: امیدوار و شاد باشید و به زندگی لبخند بزنید!
چهارم: این یک پیشنهاد بی شرمانه و دوستانه است. همین مطلب را که خواندید مجله را ببندید و خودتان را به اولین درختی که آن دور و بر هست برسانید. به دقت به درخت نگاه کنید. روی شاخه های نازک و کوچکش گره مانند های ریزی خواهید دید. یعنی چه که می گویید خب؟! ببینید و حالش را ببرید دیگر. دارد «زنده» می شود: «شکوه رستن اینک، طلوع فروردین...»

پنجم: زیادی جسارت شد. «حافظ موسوی» با این چند خط شعر همه آنچه را که می خواستم بنویسم گفته. گفتم این شعر را آخر بیاورم مگر مطلب من را هم بخوانید!

زندگی همیشه که اینجور پیچ و تاب نخواهد داشت
بد نیست گاهی هم دستی به موهایت بکشی
وبا درخت و باغچه صحبت کنی
پنهان نمی کنم که پیش از این سطرها
«دوستت دارم» را می خواسته ام بنویسم
حالا کمی صبر کن
بهار که آمد
فکری به حال آسمان تو
و سطرهای پنهانی خودم خواهم کرد

 

ارسال به بالاترین + 0:38

نوای ارس
سه شنبه 1 اسفند1385
با چند نفر از دوستان در اردبیل مشغول انتشار ماهنامه ای هستیم به نام نوای ارس. هر چند اگر محک معیارهای حرفه ای به میان آید، این نشریه محصول دندان گیری نیست اما در وانفسای مطبوعات محلی، برای خودش غنیمتی به حساب می آید. تاکنون دو شماره از این نشریه توسط گروه ما منتشر شده و استقبال از آن بد نبوده. دو تا عکس پایین تصویر جلدهای این دو شماره است. در شماره اول گزارشی از مرکز ترک اعتیاد تولد دوباره اردبیل نوشته بودم. در شماره اخیر هم دو تا مصاحبه کرده بودم که در پست های بعدی می گذارمشان.

نواي ارس 2 نواي ارس 1

ارسال به بالاترین + 17:17

تولد در مرداب
پنجشنبه 16 آذر1385

انجمن معتادان گمنام اردبیل جای عجیبی بود. خیلی جای عجیبی بود. یک فضای بی نهایت صمیمی با کمترین امکانات ممکن که بنا به گفته خودشان، بیشتر از سازمان های عریض و طویل دیگر از جمله بهزیستی و ... آمار معتاد ترک کرده دارند.
این گزارش در شماره آبان ماه ماهنامه "نوای ارس" منتشر شد. 

 

سوز سرماي عصر پائيزي اردبيل پوست را خشك مي‌كند. مزارع سبزي در جاده «آب بيگلو» در سكوت غمگيني خود را براي يك زمستان سخت ديگر آماده مي‌كنند. يكدستي سرد محيط را سنگهاي قرمز رنگي به هم مي‌زنند كه با خوش سليقگي تمام رنگ‌آميزي شده‌اند. سنگها كنار هم چيده شده‌اند و مسيري فرعي را در سه كيلومتري جاده اردبيل به آب‌بيگلو مشخص مي‌كنند. انتهاي اين مسير تقريباً 100 متري فرعي به ورودي محوطه‌اي مي‌رسد كه مشخصه آن ديوارهاي رنگ‌آميزي شده و شعارهاي روي ديوارهاست: «يا علي گفتيم و عشق آغاز شد»

خودمان را به دو سه نفري كه پشت در ايستاده معرفي مي‌كنيم و اجازه ورود مي‌خواهيم. از اتاقك كنار در كه روي ديوارش نوشته شده «مراقبت» مسوول مركز را صدا مي‌كنند. الدار مردي با چهره‌اي كه سنش را حدود 38 ـ 37 ساله نشان مي‌دهد به استقبالمان مي‌آيد و با هماهنگي او وارد مي‌شويم. مقابلمان محوطه‌اي حدوداً هزار متري قرار دارد كه كف آن از خاك و مقداري شن پوشيده شده. يك سمت حياط را رديف اتاقهايي تشكيل مي‌دهد كه كل امورات انجمن در آنها مي‌گذرد. ته حياط هم اتاقي است كه اسم رسمي‌اش اتاق سم‌زدايي است و آنجا بين خودشان به شوخي «خمارخانه» صدايش مي‌كنند. هفت هشت نفري دورمان حلقه مي‌زنند. صحبت‌ها گل مي‌كند. قرار مي‌گذاريم از اسامي مستعار استفاده كنيم. زود صميمي مي‌شوند و مستقيم مي‌روند سر اصل مطلب. عليرضا 32 سال دارد: «من 10 سال پشت سر هم مواد مي‌كشيدم. در اين مدت حتي نشده بود بيشتر از 12 ساعت را بدون مواد سر كنم. همه راههاي ترك را هم امتحان كرده‌ام. يك ميليون و دويست هزار تومن خرج دوا و دكتر كردم. دست و پايم را بستند و دو هفته خوابيدم. اين جاي زخم روي ساق پايم مال آن روزهاست. ولي آمدم بيرون و باز هم كشيدم. ولي امروز 15 روزه كه اينجا هستم و يك قرص سرماخوردگي هم نخوره‌ام.»

 

برای خواندن ادامه گزارش این پایین کلیک کنید


برای خواندن متن کامل کلیک کنید
ارسال به بالاترین + 15:31

ما جشن نمی خواهیم
دوشنبه 16 مرداد1385
جنگ ها در مي‌گيرند و انسان‌ها كشته مي‌شوند. سياست‌مداران به دنيا گند مي‌زنند و آشوب به پا مي‌كنند. ما اما چون «سيزيف» محكوم به عذاب هستيم. ما بايد همهء اين‌ها را روايت كنيم. مطمئن باشيد كه هيچ خبرنگاري حتي اگر بهترين گزارش‌ها را از يك جنگ مخابره كند از كار خود لذت نخواهد برد. ما بايد راوي درنده‌خويي انسان‌ها باشيم...

متن کامل یادداشتم به مناسبت روز خبرنگار را در روزنامه سرمایه بخوانید

ارسال به بالاترین + 22:48

این درس بزرگ
دوشنبه 26 تیر1385
در ایام برگزاری جام جهانی مطلبی برای نشریه آوای اردبیل نوشته بودم که اگر حوصله اش را دارید روی ادامه مطلب کلیک کنید و بخوانید. البته اگر حوصله اش را دارید.


برای خواندن متن کامل کلیک کنید
ارسال به بالاترین + 10:41

بالاخره !!
شنبه 3 تیر1385
عروسك‌هايشان را مي‌گيرند و عروس‌شان مي‌كنند. اين حكايت دختران شهر من است; قصه اما نه چنان ساده است كه بتوان با بازي‌هاي كلام از تلخي‌اش كاست. قصه، قصهء درد است و داستان فروخوردن درد. تلخ و شيرين هم! بله; شيرين هم! چرا كه همهء حكايت در لفافه‌اي از تبريك و لبخند و شادباش مي‌گذرد و همين. كار تو را سخت مي‌كند كه بگويي اين بد است. چه كسي مي‌گويد شادي و لبخند و تبريك بد است و چه كسي باور مي‌كند؟! دختران شهر من اما باور مي‌كنند. همان‌ها كه زندگي‌شان بهار نديده به تابستان و پاييز رسيده است و زمستان كه ناگهان چه زود مي‌رسد. مي‌داني... نمي‌خواهم يك گزارش ژورناليستي  به مرثيه تبديل شود و تو دلت بسوزد! اما حكايت دختران كم سن و سالي كه ازدواج مي‌كنند شرح سوختن است. زنده به گور شدن را فراموش كنيد. آن‌ها زنده‌اند و زندگي نمي‌كنند.  اين‌جا «سرعين» است; صداي ما را از قرن بيست‌ويكم مي‌شنويد.

به دلیل یک مجموعه رفتار ژورنالیستی غیر حرفه ای گزارشی که نوشته بودم پس از حدود شش بار انتشار (!!) در سایت ها و نشریات سراسری و محلی مختلف و با چند ماه تاخیر در این وبلاگ منتشر می شود. متن کامل این گزارش را در روزنامه سرمایه بخوانید. همچنین این گزارش در سایت کانون زنان ایرانی نیز منتشر شده است. ترجمه آذری آیدین فرنگی از این گزارش نیز در همین سایت منتشر شده که خواندنش خالی از لطف نیست.

ارسال به بالاترین + 20:26

ای خدا بعضی هایمان را هدایت کن!
جمعه 5 خرداد1385
۱. قضیه کاریکاتور روزنامه ایران هر چه بوده تا حالا تمام شده یا در حال تمام شدن است. این روزها هم همه جا پر است از تحلیل و اظهار نظر. چند نکته ای که اینجا می خوانید تکمله ای است بر این نوشته ها.

۲. دو هفته قبل از چاپ کاریکاتور کذایی ایران جمعه، دکتر مختاریان عضو شورای سردبیری روزنامه ایران، در خانه مطبوعات اردبیل کلاس روزنامه نگاری داشت. دوستان خبرنگار اردبیلی می توانند شهادت بدهند که این آدم چقدر بر لحاظ کردن منافع ملی در چاپ هر مطلب تاکید می کرد. در همین کلاس او صفحه ای از شماره های اخیر روزنامه جمهوری اسلامی را به عنوان نمونه ای از بی ملاحظگی و در نظر نگرفتن منافع ملی نشان داد که در آن مطلبی با این تیتر به چشم می خورد:"یک خانواده ترک چهار دست و پا راه می روند!" مختاریان با قاطعیت می گفت اگر جای مدعی العموم بودم در این روزنامه را گل می گرفتم!

۳. تعطیلی روزنامه ایران و به زندان رفتن مانا نیستانی خواسته هیچ آذری عاقلی نمی تواند باشد. این که بیش از صد نفر از نان خوردن بیفتند - که به جرات می گویم هیچ تقصیری در این ماجرا نداشتند- و در این وانفسای مطبوعات، یک تریبون - روزنامه ایران، خوب یا بد به هر حال یک تریبون است- تعطیل شود دردی را از ما دوا نخواهد کرد.

۴.کاریکاتور روزنامه ایران بهانه ای شد تا عقده های فرو خورده آذریها سر باز کند. عقده هایی که حاصل ندانم کاری های دولت در طول سالیان است. اما چه خوب است حالا که دولت اعتراضات را به حق می داند و تایید می کند مانیز خواسته هایمان را عقلایی کنیم. اگر قرار است جمهوری اسلامی امتیازی به آذری زبانان بدهد ما چرا خواسته هایمان را در حد مطالبات سخیفی چون تعطیلی روزنامه ایران و زندانی شدن مانا نیستانی پایین بیاوریم؟ تدریس زبان ترکی در مدارس مناطق آذری نشین می تواند یکی از این خواسته های به حق باشد که در صورت تحقق هم به نفع دولت خواهد بود و هم به نفع ما آذری ها.

۵. خیلی دوست دارم بدانم آنهایی که ادعاهای مزخرفی چون "ایران شمالی" را نسبت به جمهوری آذربایجان مطرح می کردند این روزها حالشان چطور است!

۶. ای خدا! همه ما را به راه راست هدایت کن! نمی شود؟! باشد؛ اقلآ بعضی هایمان را هدایت کن دیگر!

ارسال به بالاترین + 15:26

عاشقان در غربت
شنبه 19 فروردین1385
حکایت روزنامه نگار محلی حکایت عاشق در غربت است. ما در حالی سودای یک نشریه محلی حرفه ای را در سر می پرورانیم که توانایی انتشار آن را نداریم. به عبارت واضح تر نه نیروی انسانی امتحان پس داده این کار در استانی مثل اردبیل موجود است و نه پشتوانه مالی آن. سرمایه گذاری در این بخش نیز دارای ریسک بالایی است. با این حال سرمایه دارانی که می توانند بدون دغدغه زیان مادی در این بخش سرمایه گذاری کنند نیز در این باره احساس نیاز نمی کنند. به نظرم باید به تمام روزنامه نگاران نخبه شهرستانی این حق را داد که مهاجرت به تهران و کار در یک نشریه سراسری را به عنوان تنها راه وصال معشوقشان برگزینند.
چه می شد اگر ما نیز می توانستیم ...!
ارسال به بالاترین + 1:23

جلوی ما را بگیرید لطفآ!
جمعه 5 اسفند1384

زندگی در شهر کوچکی مثل سرعین جذابیت ها و مخاطرات خاص خودش را دارد. سال قبل در یک همچین روزهایی با تعدادی از بچه های علاقه مند به کارهای فرهنگی تصمیم گرفتیم یک سازمان غیردولتی در سرعین تشکیل بدهیم. بعد حدود هشت ماه دوندگی بالاخره توانستیم مجوز بگیریم. صرف نظر از سنگ اندازی های دولتی و بوروکراسی اداری، آن چه که مایه تعجب ما بود چوب لای چرخ گذاشتن های تعدادی از همشهریان بود. این البته ازناآگاهی آنان از صورت مساله و "توهم توطئه" ناشی می شد. به هر حال با تصویب اساسنامه و تایید انتخابات شورای مرکزی توسط سازمان ملی جوانان "سازمان غیر دولتی خانه امید نسل سوم" تشکیل شد. اساسنامه و شرح اهداف و زمینه های فعالیت این سازمان به زودی در این وبلاگ قرار خواهد گرفت.

اما ماجراهای خانه ما گویی تمامی نخواهد داشت! ما قصد داشتیم – هنوز هم داریم- در بهار سال آینده نشریه داخلی خانه را منتشر کنیم. برای همین اقدام به برگزاری کلاسهای رایگان روزنامه نگاری کردیم. پریروز اولین جلسه را با حضور تعدادی از اعضای خانه در محل ساختمان آموزشگاهی که متعلق به آقای لطفی - از اعضای شورای مرکزی - است تشکیل دادیم. اما چند ساعت پس از پایان کلاس دو نفر لباس شخصی که خود را مامورین حفاظت اطلاعات یکی از نهادها معرفی کرده بودند شبانه سراغ آقای لطفی می آیند و او را تهدید می کنند که اگر برگزاری کلاسها ادامه پیدا کند اقدام به پلمپ آموزشگاه خواهند کرد. استدلالشان هم جالب بوده: "این آموزشگاه پسرانه است و شما حق تشکیل کلاس مختلط را ندارید". به هر حال برای آنکه دردسر بیشتری برای آقای لطفی ایجاد نشود به صورت موقت کلاسها را تعطیل کردیم. اما سوالهای بسیاری هنوز بی پاسخ مانده است: مختلط بودن کلاس آموزشگاهی که از آموزش و پرورش مجوز گرفته چه ارتباطی به حفاظت اطلاعات فلان نهاد دارد که شبانه سراغ مسئول آموزشگاه می آیند و ...؟! والبته سوالهای عمیق تری نیز هست: انتشار یک نشریه داخلی در شهری مثل سرعین منافع چه کسانی را به خطر می اندازد؟

ارسال به بالاترین + 22:24