![]() |
![]() |
||
![]() |
|||

...
با این حال، با این همه گرفتاری گفتم: «راه بیفتیم با آیدین برویم گاومیش گلی.»
آیدین گفت: «با این حال پدر؟»
گفتم: «کاری که از دست من و تو ساخته نیست. هست؟»
و راه افتادیم. شورآبی سر راهمان بود. وقتی به سرعین رسیدیم مردم داشتند میآمدند. تا ساعت نه شب همهنوز میآمدند. و از نیمهشب جل و پلاسشان را جمع میکردند و رفته رفته خلوت میشد. شبهای تابستان وقتی همه از گرما تب میکردند، آنجا سرد بود. چراغهای زنبوری را میدیدی که بر در و دیوارها آویخته بودند و نور چراغها و فسفسشان آدم را خسته میکرد. یک عده شل و پل به طرف آبگرم میرفتند. عصاییها و زمینگیرها جلو آبمعدنی «ژنرال» صف کشیده بودند. آنجا از همه جا شلوغتر بود. میگفتند در زمان جنگ یک ژنرال انگلیسی در آن آبگرم پاهای چلاقش را راه انداخته است، و حالا در ارتش انگلستان مثل شیر امر و نهی میکند. عدهای حوله بر دوش برمیگشتند، با کلاهی به سر و شالی به کمر، یا پالتویی بر دوش.

قهوهخانهها پر بود. بستنیفروشیها پر بود. سیراب شیردانیها پر بود. گوشه و کنار آن خیابان مارپیچ و خاکی دستفروشها ردیف شده بودند. دهشاهی به پنج هزار. کی به کی بود؟ هرکس میخواست پول در بیاورد میتوانست یک گهی با خودش بردارد و به سرعین بیاورد. سلمانی چروکیدهای تند و تند ریش میزد به یک تومان. سر و ریش را توی شهر پنجهزار میگرفتند، ولی او ریش میزد یک تومان. گلدان مریم گلی قشنگی هم گذاشته بود روی پیشخوانش و روی آن نوشته بود، فروشی. گفتم: «چند؟» و دیدم سه تا گل دارد و هرکدام از گلهاش یک رنگ است، قرمز، آبی، زرد.
گفت: «صد تومان.»
گفتم: «بیانصاف.»
آیدین در تمام مدت ساکت بود. نه حرف میزد، نه میخندید، نه علاقهای داشت. ما لباس و حوله بر نداشته بودیم. ولی وقتی از استیشن اتاق چوبی پیاده شدیم یکراست به آبگرم گاومیش گلی رفتیم. هوای آنجا با جاهای دیگر فرق داشت. بخار آبجوش به آسمان میرفت و کج و کولهها ریخته بودند توی گودال آبگرم. دو شیشه آب آلبالو گرفتم، بعد هم دو سیگار. هر دو را آتش زدم. گفتم: «بکش.»
گفت: «سیگاری نیستم.»
گفتم: «من هم نیستم. ولی میچسبد.» هیچ علاقهای نشان نمیداد و به راه نمیآمد. به آنهایی نگاه میکرد که در آن چرکاب داغ زجر میکشیدند و اصرار داشتند که در آب بمانند.
...
مرتبط:
عکسهای رئوف محسنی از آبگرم گاومیش گلی
عکسهایی از سرعین قدیم
درباره رمان
دوست خوب زنجانیام رامین سلطانی عزیز در سه پستی که درباره سرعین نوشته (3 و 2 و 1) از منظر یک ناظر بیرونی نگاه جالبی به سرعین داشته و به نکات قابل تاملی اشاره کرده. تعدادی از نکات مورد اشاره در این نوشتهها اما بر اساس پیشداوریهایی انجام شده که درستیشان محل تردید است. جملهای مثل "سرعین شهر خوشبختی نیست" نمیتواند حکم منصفانهای درباره شهری باشد که حداکثر دو سه روز در آن اقامت کردهای. فارغ از این مسایل، باید نکاتی را یادآوری کنم که فقط با زندگی در سرعین میشود به آنها و ارزششان پی برد. بعضی از این نکات را میگویم و میگذرم از نقد سطر به سطر که در حوصله نمیگنجد.
۱. سرعین دزد ندارد. در فصل بدون مسافر میتوانید ماشینتان را با درهای باز کنار خیابان پارک کنید و بروید. احدی چپ نگاهش نمیکند.
۲. آمار اعتیاد در سرعین در مقایسه با شهرهای اطراف و مشابه به شدت پایین است. این مساله در مقایسه روستاهای اطراف سرعین هم مشهود است. روستاهای توریستی آمار اعتیاد پایینتری دارند.
۳. "طلب فرهنگ از سرعین" انتظار عبثی نیست. گرچه سرعین خصوصیات یک پایتخت فرهنگی را ندارد اما در حد خودش تحصیلکرده و کتابخوان و از این قبیل هم کم ندارد. برنامههای فرهنگی هم در مقایسه با مرکز استان به اندازه کافی در سرعین برگزار میشود.
تکمله: سرعین دوران گذار پر سرعتی را از سر میگذراند. روند گذر از سنت به مدرنیته در این شهر بسیار سریع است و این تضادها و چالشهای گذار را درشتنمایی میکند. بحث سنگینی است صحبت از کشاورزان سابقی که امروز هیوندای سانتافه سوار میشوند. بگذریم!

recent posts
sites
archive