تبليغاتX
وقت‌کُشی
وقت‌کُشی
==================== Main Column ==================== -->

تولد در مرداب
پنجشنبه 16 آذر1385

سوز سرماي عصر پائيزي اردبيل پوست را خشك مي‌كند. مزارع سبزي در جاده «آب بيگلو» در سكوت غمگيني خود را براي يك زمستان سخت ديگر آماده مي‌كنند. يكدستي سرد محيط را سنگهاي قرمز رنگي به هم مي‌زنند كه با خوش سليقگي تمام رنگ‌آميزي شده‌اند. سنگها كنار هم چيده شده‌اند و مسيري فرعي را در سه كيلومتري جاده اردبيل به آب‌بيگلو مشخص مي‌كنند. انتهاي اين مسير تقريباً 100 متري فرعي به ورودي محوطه‌اي مي‌رسد كه مشخصه آن ديوارهاي رنگ‌آميزي شده و شعارهاي روي ديوارهاست: «يا علي گفتيم و عشق آغاز شد»

خودمان را به دو سه نفري كه پشت در ايستاده معرفي مي‌كنيم و اجازه ورود مي‌خواهيم. از اتاقك كنار در كه روي ديوارش نوشته شده «مراقبت» مسوول مركز را صدا مي‌كنند. الدار مردي با چهره‌اي كه سنش را حدود 38 ـ 37 ساله نشان مي‌دهد به استقبالمان مي‌آيد و با هماهنگي او وارد مي‌شويم. مقابلمان محوطه‌اي حدوداً هزار متري قرار دارد كه كف آن از خاك و مقداري شن پوشيده شده. يك سمت حياط را رديف اتاقهايي تشكيل مي‌دهد كه كل امورات انجمن در آنها مي‌گذرد. ته حياط هم اتاقي است كه اسم رسمي‌اش اتاق سم‌زدايي است و آنجا بين خودشان به شوخي «خمارخانه» صدايش مي‌كنند. هفت هشت نفري دورمان حلقه مي‌زنند. صحبت‌ها گل مي‌كند. قرار مي‌گذاريم از اسامي مستعار استفاده كنيم. زود صميمي مي‌شوند و مستقيم مي‌روند سر اصل مطلب. عليرضا 32 سال دارد: «من 10 سال پشت سر هم مواد مي‌كشيدم. در اين مدت حتي نشده بود بيشتر از 12 ساعت را بدون مواد سر كنم. همه راههاي ترك را هم امتحان كرده‌ام. يك ميليون و دويست هزار تومن خرج دوا و دكتر كردم. دست و پايم را بستند و دو هفته خوابيدم. اين جاي زخم روي ساق پايم مال آن روزهاست. ولي آمدم بيرون و باز هم كشيدم. ولي امروز 15 روزه كه اينجا هستم و يك قرص سرماخوردگي هم نخوره‌ام.»

قصه از كجا شروع شد

«فروهر تشويقي» ايراني مقيم لس‌آنجلس امريكا به حدي در اعتياد پيشرفت مي‌كند كه همه‌ چيزش را در زندگي از دست مي‌دهد. او كه پولي براي مراجعه به پزشك ترك اعتياد نداشته در آستانه مرگ به مركز خيريه‌اي معرفي مي‌شود و در آنجا بدون هيچ دارو و هزينه‌اي اعتيادش را ترك مي‌كند. روش كار به قدري به نظرش جالب مي‌آيد كه تصميم مي‌گيرد هر طور شده اين روش را به ايران بياورد. به ايران مي‌آيد و با جلب همكاري نهادهاي مختلف بالاخره اولين مركز «تولد دوباره» را در كرج راه‌اندازي مي‌كند. امروز، پس از نرديك به پنج سال فعاليت، آقاي تشويقي و همكاري با سازمان‌هاي داخلي و بين‌المللي از جمله يونسكو، 54 مركز ترك اعتياد در ايران داير شده است. مركز اردبيل هم تقريباً چهار، پنج ماهي مي‌شود كه تاسيس شده و در اين مدت 160 نفر معتاد در اين مركز موفق به ترك شده‌اند. طبق آمارهاي غير رسمي اين شيوه موفقترين روش در بين روشهاي به كار رفته به شمار مي‌‌آيد و بيشترين آمار پاكي را داشته است.

چرا، چگونه؟!

اين شيوه ترك اعتياد اصولاً بر پايه علم روان‌شناسي پي‌ريزي شده است. الدار براي ما توضيح مي‌دهد كه چرا اين روش موفق بوده. او از خودش مثال مي‌زند و مي‌گويد: «وقتي من معتاد وارد اين جمع مي‌شوم اولاً داوطلبانه اين كار را مي‌كنم و ثانياً داخل جمع افرادي مي‌شوم كه قيافه و سرگذشت همه آنها تقريباً مثل خودم است. به همين خاطر احساس مي‌كنم كه من هم مي‌توانم چون آنها توانسته‌اند.» روش كلي كار به اين شكل است كه افرادي كه موفق به ترك شده و به جامعه برمي‌گردند با مشاهده معتادي كه وضعيتي مشابه وضعيت قبلي خودشان دارد وجود چنين مركزي را به او خبر مي‌دهند و تشويقش مي‌كنند كه به آنجا برود. كاظم 55 ساله، ماجراي خودش را شرح مي‌دهد: «37 سال بود كه مواد مصرف مي‌كردم و در اين مدت همه روشهاي ترك را امتحان كرده بودم. تا اينكه يك روز توي پارك نشسته بودم كه به من گفتند كه يك همچين جايي وجود دارد. من پرسيدم آنجا موادي، ترياكي چيزي هست يا نه؟ گفتند قرص استامينوفن هم نيست. گفتم برين بابا! شب كه آمدم خونه به خودم گفتم آخه كاظم! تا كي مي‌خواي ادامه بدي؟ تمومش كن آدم شو ديگه!»‌ آهي مي‌كشد و ادامه مي‌دهد: «از تلويزيون شنيدم كه شب وفات امام موسي‌كاظمه. متوسل شدم و ازش خواستم كمكم كنه. فرداي آن شب آمدم اينجا ديدم بيشترشان مثل خودمند. البته خيلي جوان بودند. گفتند بايد سيبيلت را بزنيم. نگذاشتم. مدتي كارشان را ديدم و فهميدم فقط مردي و مردانگي است كه باعث مي‌شود اينطور با علاقه كار كنند. گفتم هر چه شما بگوييد. حتي ابروهايم را هم بزنيد!» كاظم 4 ماهي مي‌شود كه پاك است. او حالا مسوول قسمت سم‌زدايي كانون است. خدمت او در اينجا داوطلبانه و به پاس خدمتي است كه به او شده است. تمامي مسوولان كانون هم كمابيش سرگذشتي مثل او دارند. الدار 14 ماه پاكي دارد و به اصطلاح خودشان 14 ماهه است. لفظ قلم و زيبا صحبت مي‌كند. مي‌گويد تحصيلات چنداني ندارد ولي گاهي چيزهايي مي‌نويسد. الان هم دارد سرگذشت زندگي خود را مي‌نويسد. او درباره روش ترك مي‌گويد: «وقتي معتادي وارد كانون شد، پس از معرفي خودمان به هم سعي مي‌كنيم تا مي‌توانيم روحيه‌اش را بالا ببريم و به او برسيم. بعد، چهار پنج روز بسته به شدت اعتيادش در اتاق سم‌زدايي بستري‌اش مي‌كنيم. اين دوره از سخت‌ترين دوره‌هاست چون هيچ دارويي به معتاد داده نمي‌شود و فقط از لحاظ روحي كمكش مي‌كنيم. با او صحبت مي‌كنيم. غذايش را مي‌دهيم و استحمام و اصلاحش را انجام مي‌دهيم. در اين مدت بخش عمده‌اي از سم مواد مخدر از بدن بيمار خارج مي‌شود. پس از اين براي بيمار جشن پاكي مي‌گيريم. در تابستان توي همين حياط دور هم مي‌نشستيم و جشن‌مان اين بود كه يك سطل آب سرد روي سر طرف خالي مي‌كرديم و مي‌گفتيم و مي‌خندييم تا احساس تنهايي نكند.»

طول استاندارد دوره درمان در اين مركز 28 روز است. بنابر اساسنامه كانون تولد دوباره اين دوره شامل 12 مرحله است كه از معرفي و پذيرش شروع مي‌شود و تا درمان كامل و بازگشت به جامعه ادامه مي‌يابد. در مرحله چهارم معتاد به جرايمي كه به علت اعتياد مرتكب آن شده اعتراف مي‌كند. اين اعترافات ثبت مي‌شود و جالب اينكه در مرحله هشتم به معتاد فرصت و امكان داده مي‌شود تا از جامعه و افرادي كه به آنها ضرر زده جبران خسارت كند. پس از پايان دوره بنابر وظيفه‌اي اخلاقي كه فرد بر روي دوش خود احساس مي‌كند تا جايي كه در توان دارد براي خدمت در مركز وقت مي‌گذارد و بخشي از هزينه‌هاي مركز را تامين مي‌كند.

سم‌زدايي با روحيه

معتاد در ابتداي ورود به انجمن در اتاق سم‌زدايي بستري مي‌شود. ولي «بستري شدن» به هيچ‌وجه فعل مناسبي براي آن چه كه در اين اتاق انجام مي‌شود نيست. اتاق سم‌زدايي گوشه‌اي از محوطه است كه براي صرفه‌جويي در هزينه ساخت آن دو ديوار كنار ديوارهاي حياط ساخته‌اند و سقف آن را با ايرانيت پوشانده‌اند. كف اتاق را با موكت‌هاي كهنه‌اي پوشانده‌اند. داخل اتاق پنج نفر خوابيده‌اند. رويشان پتوهاي كهنه و مندرسي انداخته‌اند. بخاري نفتي رنگ و رو رفته‌اي گوشه اتاق خاموش است. وقتي وارد اتاق مي‌شويم يكي‌شان بيدار مي‌شود و مي‌نشيند. دو روز است كه اينجا آمده. 28 ساله است و ليسانس شيمي دارد. درد دارد و نمي‌تواند بيشتر صحبت كند.كاظم بلند مي‌گويد ماشالله! بقيه برايش دست مي‌زنند و تشويقش مي‌كنند. اين تشويق تنها چيزي است كه مي‌تواند باعث شود معتاد شرايط سخت اتاق سم‌زدايي را تحمل كند. خبري از امكانات نيست و تنها نكته مثبت فضا، شكوه رفتار انساني بچه‌هاي انجمن در كمك بي‌چشمداشت به همدردشان است. به معتاد تازه وارد غذا مي‌دهند و برايش صحبت مي‌كنند. او را به حمام مي‌برند و سر و صورتش را اصلاح مي‌كنند و خلاصه كارهايي را كه ديگران در حق آنها انجام داده‌اند با علاقه و شور و حال عجيبي تلافي مي‌كنند تا دين‌شان را ادا كرده باشند.

جلسه‌اي براي تولد

دنياي ديگري است. تحمل صداقتي كه در فضا جريان دارد براي ما  كه از دنياي پر از دروغ و رياكاري بيرون وارد جمع شده‌ايم مشكل شده است. همه از تجربه‌هاي تلخي حرف مي‌زنند كه در طول دوره اعتيادشان داشته‌اند و از روزهاي شيرين و لحظه‌هاي باشكوهي كه پس از ترك، زندگي كرده‌اند. به پيشنهاد آنها يكي از جلساتي كه هر روز برگزار مي‌كنند تشكيل مي‌شود. داخل اتاق بزرگي كه محل خواب، غذا خوردن و همه كارهاي ديگر انجمن است دور تا دور مي‌نشينيم. اسم اينجا «اتاق بهبودي» است. 45 نفري مي‌شوند. بعضي‌هايشان براي خدمت به همدردانشان آنجا هستند و برخي ديگر دوره ترك را مي‌گذرانند. جلسه در عين سادگي نظم و شكوه خاصي دارد. روي زمين مقابل 5 نفر كه در بالاي اتاق نشسته‌اند عناوينشان از قبيل رهبر، منشي و روي مقواهايي نوشته شده است. يكي از بچه‌ها مقابل در ورودي اتاق ايستاده و با همه آنهايي كه وارد اتاق مي‌شوند روبوسي مي‌كند. اتيكتي روي سينه‌اش سنجاق شده و روي آن نوشته شده «خوش‌آمدگو». با همه احوالپرسي مي‌كند و جاي نشستن نشانشان مي‌دهد. پنج برگ كاغذ را ميان بعضي از آنها كه نشسته‌اند تقسيم مي‌كنند و رهبر، جلسه را شروع مي‌كند: «آللاهين آدينان؛ رامينم، معتاد» همه يك‌‌‌صدا مي‌گويند: «سلام رامين!» و او جواب مي‌دهد: «سلام دوستلار!»‌. رامين با خواندن متني دعاگونه جلسه را شروع مي‌كند. 25 ساله به نظر مي‌رسد و چهره كودكانه‌اي دارد. برگه‌هايي كه در ابتداي جلسه بين حاضرين توزيع شده قسمتي از متني است كه رامين مي‌خواند. رامين به عنوان رهبر جلسه به ترتيب از كسي كه مثلاً برگه «معتاد كيست» را در اختيار دارد مي‌خواهد آن را براي جمع بخواند. او هم مثل رامين خودش را معرفي مي‌كند و با جمع سلام‌وعليك كرده شروع به خواندن مي‌كند. به اين ترتيب خواندن برگه‌ها تمام مي‌شود. بعد هر كس كه بخواهد صحبت كند، دستش را بلند مي‌كند و پس از معرفي و سلام‌وعليك، از تجربياتش مي‌گويد. حامد يكي از آنهايي است كه صحبت مي‌كند: «به جايي رسيده بودم كه هر روز از خدا مرگ مي‌خواستم. حتي براي اينكه بميرم به هروئين تزريق مي‌كردم. تا اينكه پيام اين داستان را از دوستي كه گمنامي‌اش را حفظ مي‌كنم شنيدم و آمدم اينجا.» حامد 20 ساله است. پدر و مادرش اردبيلي‌اند و خودش بزرگ شده تهران. او حالا چهار ماه است كه پاك است. با خانواده‌اش زندگي مي‌كند و براي سرزدن به بچه‌ها به كانون آمده. مرتب خدا را شكر مي‌كند و با حرارت حرف مي‌زند: «من هيچي نبودم و براي هيچ كس ارزشي نداشتم. حالا ولي به جايي رسيده‌‌‌ام كه پدر و مادرم اصرار مي‌كنند كه برايم ماشين بخرند. همان مادري كه من را فروخت، همان مادري كه به نيروي انتظامي زنگ زد و آمدند توي رختخواب به من دستبند و پابند زدند، حالا نازم را مي‌كشد و مي‌خواهد برايم مغازه لاستيك فروشي باز كند.» و قسم مي‌خورد كه راست مي‌گويد: «اي خدا؛ خودت شاهدي كه من جنايتكار حالا نمي‌توانم دروغ بگم. اين معجزه خداست كه به كمك همين بچه‌ها به من نشان داده.»

جلسه رو به اتمام است. الدار آخرين نفري است كه صحبت مي‌كند: «فكر مي‌كنم خدا ما را برگزيده تا از نجات يافتگان باشيم. او به ما فرصت زندگي دوباره داده است. من نمي‌دانم چطور بايد شكر اين نعمت را به جا بياورم. به خودم نگاه مي‌كنم و معجزه را مي‌بينم. من همان الداري هستم كه اگر مصرف مواد مخدرم دو ساعت به تاخير مي‌افتاد يك شهر را هم مي‌ريختم و زمين و زمان از دستم آسايش نداشت. امروز 14 ماه و 27 روز است كه پاكم و از خدا حرف مي‌زنم.» تعدادي از حاضرين گريه مي‌كنند. الدار از جمع مي‌خواهد كه دعاي پاياني هر جلسه را بخوانند. دست در دست هم حلقه‌اي 45 نفري تشكيل مي‌دهيم. دعاي آرامش جبران خليل جبران را با فونت درشت روي ديوار نوشته‌اند: «سكوت مي‌كنيم و به نجات همدردانمان فكر مي‌كنيم. براي آنهايي كه امروز اولين پك را به مواد مخدر زدند دعا مي‌كنيم. از خدا مي‌خواهيم كه باز هم كمكمان كند.» آنها از حفظ و ما از روي ديوار، دعاي پاياني را هماهنگ و يكصدا با هم مي‌خوانيم: «خداوندا! آرامشي عطا فرما تا بپذيرم آنچه را كه نمي‌توانم تغيير دهم، شهامتي كه تغيير دهم آنچه را كه مي‌توانم و دانشي كه تفاوت اين دو را بدانم. آمين!»

دستم را تو بگير

دعاي آرامش مي‌توانست پايان‌ بندي مناسبي براي اين گزارش باشد اما در اين صورت كار ما ناقص مي‌ماند. به بچه‌ها قول داده‌ايم هر كاري كه از دستمان بر بيايد برايشان انجام بدهيم. اما ما روزنامه‌نگاريم و فقط مي‌توانيم مشكلات را منعكس كنيم. امورات مركز در حال حاضر تنها با كمكهاي مردم و بعضي از خانواده‌هاي خود معتادان مي‌گذرد. الدار مي‌گويد چند بار از مسؤولين عالي استان خواسته‌اند تا حداقل بيايند و وضعيت آنجا را از نزديك ببينند اما تا به حال اين اتفاق نيفتاده است. آنها بيشتر روي جنبه معنوي و رواني قضيه تاكيد دارند و آرزويشان بازديد امام جمعه محترم اردبيل از مركز آنهاست. اما كمبود امكانات هم خيلي اذيتشان مي‌كند. زمستان اردبيل به همين زودي فرار رسيده و آنها با بخاري‌هاي نفتي در اتاقهايي زندگي مي‌كنند كه سقفش با ايرانيت پوشيده شده است. پخت و پزشان با كپسول‌هاي گاز انجام مي‌شود و يكي از همين كپسول‌ها هم به آبگرمكن ديواري بسته شده كه آب تنها حمام مركز را گرم مي‌كند. با وجود همه اين مشكلات، آنها قانعند. مركز تولد دوباره سبلان اردبيل يك انجمن غير دولتي خودگردان است و آنها توقع كمك چنداني از سوي ادارات و نهادها ندارند. اما وظيفه انساني ما ايجاب مي‌كند به انسانهايي كه با همه وجود براي بازگشت به زندگي تلاش مي‌كنند كمك كنيم. آنها بزرگترين كمك را در اين مي‌دانند كه در جامعه بپذيريمشان و با دانستن سابقه‌شان آنها را از خود نرانيم. اين توقع زيادي نيست. اما آنها به كمكهاي فوري هم احتياج دارند. فكر مي‌كنم ايرادي نداشته باشد اگر استاندار محترم اردبيل وقت يكي از بازديدهاي سرزده‌شان را به اين مركز هرچند غيردولتي اختصاص دهند و از نزديك با مشكلات معتادان پاك يا در حال ترك آشنا شوند. به هر حال حضور ايشان حداقل مي‌تواند توجه رسانه‌ها را به اين مركز جلب كند و باعث شود مردم از وجود چنين جايي باخبر شوند. اميدوارم اين گزارش و گزارش تصويري صفحات بعد پاي خيرين و مسئولان را براي كمك، به اين مركز باز كند. اما اگر تنها و تنها منجر شود يك نفر معتاد مايل به ترك به اينجا بيايد و نجات پيدا كند، ديگر هيچ آرزويي نخواهم داشت.

 

تهيه اين گزارش با همراهي رضا عبداللهي سردبير نشريه و هماهنگي‌هاي انجام شده توسط آقاي عسگري عضو محترم شوراي شهر اردبيل ميسر شد. از هردوشان ممنونم.

 

ارسال به بالاترین + 15:31