![]() |
![]() |
||
![]() |
|||
۲. بازی داشت تمام میشد. دقیق ۹۰. یک هیچ. باخته بودند و داغون بود. پاشد برود و خواست از رفیقش خداحافظی کند.
ـ داداش مرسی، ما رفتیم.
ـ کجا آقا بابک؟
ـ باختیم دیگه! اعصابمون خورده. بریم به اتوبوس برسیم زود اقلاً.
ـ بشین حالا. مونده هنوز.
ـ نه داداش. اعصاب نداریم. با اجازه.
ـ بهت میگم بشین دیگه داداش. الان پرسپولیس میزنه یکی.
ـ [میخندد] بیخیال آقا رضا! ما رفتیم.
ـ بچه بهت میگم بشین، بشین دیگه! دیشب حرف زدیم. بازی مساویه!
کرنر ... علیزاده ... هند ... پنالتی ... گل! بابک پریده بغل آقا رضای پلیس ضد شورش و ماچش میکند.
۳. نشسته بود روی صندلی اتوبوس و ساندیس مفتی شرکت واحد را مچاله کرده بود توی دستش. به حرفهای رضا فکر میکرد. نگاه میکرد توی صورت پلیسی که کنار راننده نشسته بود. میخواست ساندیس را بکوبد توی شیشه اتوبوس. جراتش را نداشت. تف به این فوتبال!
recent posts
sites
archive