![]() |
![]() |
||
![]() |
|||
- اوهوی! معلومه داری چیکار میکنی؟
- هیچی، میخوام ماچش کنم جیگر!
شیشه عقب کامل پایین آمد. خم شد و سرش را برد تو.
خودش را سپرده بود به سیل جمعیت و سعی میکرد مسیرش به طرف پارکینگ باشد. رفقا بیرون ماشین منتظرش بودند. لبخند میزد. مثل یک برنده.
۲. با چادر مشکی، قاطی مردها دست توی دست پسرک هفت هشت سالهای، از راهرو میرفت که وارد ورزشگاهِ محل سخنرانی کاندیدا شود. سرش پایین بود و صدای پسر جوان پشت سریاش را نمیشنید. بازویش را گرفت: "خانوم ببخشین ... ورودی خانوما از اونوره". برگشت. دنبال پسرک راه افتاد. نگران نوهاش بود که زیر دست و پا نرود.
۳. پیرمرد، شیرین شصت و پنج تا را داشت. یک دسته گل وحشی توی دستش. همه را هم از ریشهشان درآورده بود؛ بابانَه، سولی قَیلان، جوجه گولی ... . با اعتماد به نفس عجیبی به دیوار راهروی جایگاه ویژه تکیه داده بود. دسته گل مال کاندیدا بود.
recent posts
sites
archive