کتاب خوب [3]: یونایتد نفرین شده

ماه‌های اخیر فرصت بیشتری برای خوندن داشتم. هیچ وقت نفهمیدم البته که چرا آدم نمی‌تونه از وقتی که واسه خوندن داره بزنه و بنویسه. کلیدر رو بالاخره تموم کردم و گذاشتم تا ته‌نشین بشه بعد درباره‌ش بنویسم. بعد از کلیدر تا موتور خوندنم گرم بود به کتابی حمله کردم که در حالت عادی حوصله‌م نمی‌شد برم سراغش. «یونایتد نفرین شده» یه کتاب ۴۷۴ صفحه‌ایه نوشته دیوید پیس و ترجمه حمیدرضا صدر. یه رمان فوتبالی که راوی‌ش برایان کلاف مربی لیدز یونایتد در اواخر دهه‌ی شصت میلادیه و به ۴۴ روز حضور نافرجام این مربی در لیدز می‌پردازه. به موازات این روزهای بد، کلاف از موفقیت‌هاش در داربی‌کانتی و روزهای خوبش هم روایت می‌کنه. تو این قحطی کتاب‌های خوب فوتبالی به زبان فارسی این غنیمتی هست به نظرم. در قسمتی از رمان که کلاف داربی رو قهرمان لیگ کرده ولی از اون‌جا اخراج شده و خیلی تیم‌ها دنبالشن، پاراگرافی هست که به ایران اومدن‌ش اشاره می‌کنه. گفتم شاید جالب باشه بخونین:

دوباره در آسمان هستی. در آسمان هستی و به سوی ایران می‌روی، به دعوت شخص شاه؛ شاه ایران که می‌خواهد تو مربی تیم ملی‌اش شوی...
تو و بیل و ونس از ساندی میرور. همه‌ی مسیر در فرست کلاس.
شاه به تو پیشنهاد هفته‌ای پانصد پوند در قبال مربی‌گری تیم ملی ایران می‌دهد، دو برابر دستمزدت در برایتون، با یک آپارتمان مجلل و استخر خصوصی، با اتومبیل‌های آخرین مدل و راننده‌های همیشه حاضر به خدمت، با پرواز به خانه هر بار که بخواهی و هوس کنی، با مدرسه‌ای آمریکایی برای سه بچه‌ات...
تو سیب و پرتقال در دهان اسب‌های شاه می‌گذاری و سرت را به علامت منفی تکان می‌دهی؛ این شغل مال تو نیست، نه این کشور، نه این تیم ملی.
و تلفن زنگ می‌زند و زنگ، و پیشنهادها می‌آیند و می‌آیند. آستون ویلا. کوئینز پارک رنجرز. ولی نه تیم ملی انگلیس. نه برای تو. انگلیس نه. هنوز نه.
سفرها کماکان ادامه دارند، کنسرت‌ها و فرصت‌های قرار گرفتن برابر دوربین عکاس‌ها...
برنامه‌های گوناگون و شوهای تلویزیونی، ستون‌های روزنامه...
داربی به بردن ادامه می‌دهد. لیدز به بردن ادامه می‌دهد...
ولی نه برایتون. نه تو. نه هنوز.

 

کتاب خوب [2]: خندیدن در خانه‌ای که می‌سوخت

آزادی كه بپذيری
                  آزادی كه بگويی نه
و اين
    زندان‌ِ كوچكی نيست.


آزادی كه ساعت‌ها دست‌هايت در هم قفل شوند
        چشم‌هايت بروند و برنگردند، خيره! خيره بمان
و ما اسمِ اعظم را به كار می‌بريم:
                                        ــ اسكيزوفرنيك.

آزادی كه كتاب‌ها جمع‌شوند زيرِ ديركی كه تو را به آن بسته‌اند
                        و يكی‌شان
                                آتش را شروع كند.


آزادی كه به هيچ قصه و شهر و كوچه‌ای
                    به هيچ زمانی برنگردی
        و از اتاق‌های هتل
                صدای خنده به گوش برسد.

 

خندیدن در خانه‌ای که می‌سوخت؛ مجموعه‌ی شعر شهرام شیدایی؛ ناشر: کلاغ سفید؛ چاپ دوم 1386

مرتبط:
با شهرام شیدایی؛ ترجمه‌ی شعری از صالح عطایی

 

کتاب خوب [1]: نون نوشتن

من که قصه‌ی سکندر و دارا نخوانده‌ام. اما شما که خوانده‌اید یا می‌روید که بخوانید، بکوشید تا «آن» را نیک دریابید و بدانید. یعنی که خوب بفهمیدش. در نویسندگی، این خروش جوانی را باید با تدبیر درآمیخت. کم گفتن و بیشتر اندیشیدن را باید فرا گرفت. نویسنده بیشتر با خود و با آن‌چه در کار پرداختنش هست در گفت‌وگو است. نویسنده نمی‌خواهد و نباید در کوتاه مدت کسی را در مورد چیزی که بدان معتقد است، قانع کند. در وهله‌ی اول، نویسنده می‌باید ضمن کشمکش درونی‌ای که دارد، خود را به انجام کاری مجاب کند.

نون نوشتن؛ محمود دولت‌آبادی؛ نشر چشمه؛ ۱۳۸۸
آقاجان دریابید این کتاب مستطاب را اگر که خواندن و نوشتن را دوست می‌دارید.