کتاب خوب [3]: یونایتد نفرین شده
دوباره در آسمان هستی. در آسمان هستی و به سوی ایران میروی، به دعوت شخص شاه؛ شاه ایران که میخواهد تو مربی تیم ملیاش شوی...
تو و بیل و ونس از ساندی میرور. همهی مسیر در فرست کلاس.
شاه به تو پیشنهاد هفتهای پانصد پوند در قبال مربیگری تیم ملی ایران میدهد، دو برابر دستمزدت در برایتون، با یک آپارتمان مجلل و استخر خصوصی، با اتومبیلهای آخرین مدل و رانندههای همیشه حاضر به خدمت، با پرواز به خانه هر بار که بخواهی و هوس کنی، با مدرسهای آمریکایی برای سه بچهات...
تو سیب و پرتقال در دهان اسبهای شاه میگذاری و سرت را به علامت منفی تکان میدهی؛ این شغل مال تو نیست، نه این کشور، نه این تیم ملی.
و تلفن زنگ میزند و زنگ، و پیشنهادها میآیند و میآیند. آستون ویلا. کوئینز پارک رنجرز. ولی نه تیم ملی انگلیس. نه برای تو. انگلیس نه. هنوز نه.
سفرها کماکان ادامه دارند، کنسرتها و فرصتهای قرار گرفتن برابر دوربین عکاسها...
برنامههای گوناگون و شوهای تلویزیونی، ستونهای روزنامه...
داربی به بردن ادامه میدهد. لیدز به بردن ادامه میدهد...
ولی نه برایتون. نه تو. نه هنوز.