پرسپولیس در سرعین

گزارشم برای سایت گل:

علی دایی به همراه بازیکنان تیم فوتبال پرسپولیس عصر جمعه ۲۸ خردادماه در میان استقبال پرشور اهالی و مسافران وارد شهر توریستی سرعین شد. پرسپولیس برای آغاز تمرینات پیش فصل اردوی خود را تا ششم تیرماه در این شهر برپا خواهد کرد. علی دایی در بدو ورود و در حالی که به سختی و با دخالت نیروهای انتظامی خود را از میان انبوه جمعیت استقبال کننده رها کرده بود، آب و هوای مناسب منطقه، آبگرم‌ها‌‌ی معدنی و امکانات رفاهی مناسب را دلیل انتخاب سرعین به عنوان محل اردوی پرسپولیس عنوان و ابراز امیدواری کرد این اردو استارت خوبی برای تمرینات این تیم در فصل جدید باشد.

تمرینات تیم پرسپولیس هر روز صبح و عصر در اردبیل برگزار می‌شود و طبق برنامه شامل سه مرحله در هر روز است. پرسپولیسی‌ها صبح زود را با دویدن در هوای تقریباً سرد دشت‌های اطراف سرعین شروع می‌کنند. قبل از ظهر در سالن به بدنسازی و کار با وزنه می‌پردازند و تمرین عصر در ورزشگاه تختی اردبیل و در حضور همشهری‌های وفادار دایی  به کار با توپ اختصاص می‌یابد. 

استقبال در حد تیم ملی!
پرسپولیس در حالی وارد سرعین شد که از چند روز پیش تابلوهای تبلیغاتی سطح شهر با عکس‌هایی بزرگ از علی دایی، کریم باقری و تیم پرسپولیس خبر از اتفاقی مهم در روزهای خلوت و کم ‌رونق این شهر می‌دادند. اتوبوس بازیکنان تیم در فاصله رسیدن به هتل سپید در خیابان ژنرال به دلیل ازدحام جمعیت بارها مجبور به توقف شد. انبوه جمعیت به حدی بود که برنامه ویژه استقبال که توسط مسوولان هتل تدارک دیده شده بود به هم خورد و سرانجام با همراهی پلیس، بازیکنان موفق شدند به لابی هتل برسند. در غیاب کریم باقری، حوارملا محمد و محسن خلیلی بیشترین تشویق‌ها متعلق به شیث رضایی و علیرضا حقیقی بود. حسین عبدی نیز از کسانی بود که غیبتش مورد سوال بود. گفته می‌شود شایعه حضور یحیی گل‌محمدی و جواد منافی به عنوان دستیاران دایی دلیل اصلی غیبت مربی پرسپولیس در اردوی پیش فصل این تیم است.

در حسرت یک زمین چمن
سرعین با وجود برخورداری از امکانات رفاهی مناسب و آب و هوایی عالی برای برپایی اردوهای ورزشی از امکانات مناسب ورزشی بی‌بهره است. اکبر عبدلی، مسوول تربیت بدنی سرعین، دلیل این امر را عدم توجه سازمان‌های ذیربط به ایجاد زیرساخت‌های مناسب عنوان کرده و خواستار سرمایه‌گذاری بخش خصوصی در این زمینه است. این در حالی است که بسیاری از سرمایه‌گذاران خصوصی در سرعین نیز چشم به اقدام نهادهای دولتی و در راس آن‌ها اداره کل تربیت بدنی اردبیل دوخته اند و معتقدند با توجه به حجم سرمایه مورد نیاز برای ساخت ورزشگاه دولت باید پیش‌قدم شود.

مریم زندی

دوست داشتم از این آدم و روح بلندش تشکر کنم. همین.

آب گرم گاومیش گلی سرعین

رئوف محسنی از آن آدم‌های نازنین روزگار است و به جرات می‌شه گفت یکی از پدیده‌های عکاسی در ایران در دو سه سال اخیر. گزارش تصویری اخیر او از آبگرم گاومیش گلی سرعین اگر چه فضایی متفاوت از عکس‌های قبلی او داره اما باز روایتی نو از این حجم انسانی منحصر به فرد ارائه می‌ده. این عکس‌ها رو اینجا ببینید.


آبگرم گاومیش گلی سرعین

مرتبط: سرعین به روایت عباس معروفی

4 سال

 خراشید و ... گذشت.

حقایق درباره‌ی بنده‌ی خدا؛ عبدالصمد مرفاوی

این یادداشت رو برای سایت گل نوشتم. سردبیر دوست داشتنی سایت با افزودن "ی" به کلمه "حقایق" در تیتر مطلب اشاره تیتر به یک عنوان آشنا و گوش نواز رو از بین برده. جالب اینه که اون کسی که این مطلب رو از گل برداشته و  روی سایت خبرگزاری ایران گذاشته، نکته تیتر رو گرفته و اصلاحش کرده! به هر حال همین جا متن کامل رو بخونین بهتره:

- خودم هستم بفرمایید.

صدایش هیچ شباهتی به آن‌چه که از صدای یک ستاره می‌شد تصور کرد نداشت. اما مهم‌تر از صدا جواب‌هایش بود. بی‌هیچ شور و هیجانی، مثل یک ربات که صدایی ضبط شده را پخش کند. ناامیدانه، کلیشه‌ای‌ترین سوال آن روزها را پرسیدم:

 - یازده بازیکن برتر ایران از نظر شما چه کسانی هستند؟

- همان‌هایی که در تیم ملی بازی می‌کنند.

 و او ناامیدکننده‌ترین جواب ممکن را داد. حالا بیشتر از پانزده سال از آن مکالمه می‌گذرد و دیگر هیچ هفته‌نامه‌ای مهمان تلفنی ندارد تا بچه‌های نسل چهارم با ستاره‌های‌شان صحبت کنند. تصویر ذهنی این گفتگو اما ما را در جستجوی نشانه‌هایی از «بزرگی» در زندگی عبدالصمد مرفاوی، به زمانی می‌برد که او بازیکن بود. این نشانه‌ها را می‌خواهیم تا به سوال مهم‌تری پاسخ دهیم: آیا مرفاوی می‌تواند نفر اول باشد؟

 آن‌چه که همان ابتدا به ذهن هجوم می‌آورد سیلی از تردید است؛ مرفاوی؟! نه ...! ریشه این تردیدها کجاست؟ به سال‌های آغازین دهد هفتاد برمی‌گردیم. مرفاوی بازیکن خوبی است. بازیکن خیلی خوبی است، اما فقط همین. او خوب گل می‌زند اما ناگهان یکی مثل عباس سرخاب سر می‌رسد و در عرض سی ثانیه به قهرمان سکوها تبدیل می‌شود. در سطح ملی هم اعجوبه‌ای هست به نام فرشاد پیوس که سوگلی پرسپولیسی‌هاست و سایه‌ی سهمگینش حتی تا هنوز بر سر مهاجمان ایرانی. آیا عبدالصمد آدم بدشانسی است؟ بیایید درباره مسایل زمینی حرف بزنیم.

 هیچ‌کس تا به حال تماشاگر ایرانی را جدی نگرفته. تاثیری که سکوها بر فوتبال ما داشته‌اند فراتر از آن است که در صحبت‌های اهالی این فوتبال شنیده ایم. آن‌ها که به ورزشگاه‌ها می‌آیند عموماً نه در قالب کلیشه‌ی «سرمایه‌های ورزش که در سرما و گرما ...» می‌گنجند و نه می‌آیند تا از کسی «خط» یا پول بگیرند تا له یا علیه یکی گلو پاره کنند. تماشاگران دیوانگان لذت‌اند و حریصانه به دنبال همین لذت دنیوی رنج استادیوم را به جان می‌خرند. گل زدن شاید پاسخ خوبی به این نیاز باشد اما لذتی بالاتر هم هست: طغیان! آن‌ها به دنبال یک یاغی می‌گردند شاید برای آن‌که خاطراتی پر آب و تاب برای بعدها داشته باشند: «یادته؟ عباس سی ثانیه با هد گذاش سه‌جافشون....» شاید طغیان کلمه مناسبی نباشد اما ذهن کلمه دیگری را پیدا نمی‌کند. تماشاگر به دنبال «آن چیز دیگر» است. لذتی بالاتر از تماشای بازیکنی که دیگرگونه باشد نیست. سعادت ابدی نوش جان کسانی است که مارادونای 86 را در مکزیک دیده‌اند. لذتی که تماشاگر حریص را سیراب می‌کند. قهرمان فوتبالفارسی ما اما ای دریغ و ای دریغ؛ آن چیز دیگر را نداشت.

 «من نه ژنرالم، نه سلطان، نه امپراتور. من بنده خدا هستم؛ عبدالصمد مرفاوی». بندگان خدا در طول تاریخ سرگذشت غم‌انگیزی داشته‌اند و عجبا که هر چه اخلاص‌شان بیشتر دردمندی‌شان افزون‌تر. و شگفتا در روزگاری که دنیا بر کاکل مربیان مغرور می‌چرخد و صحبت از ابرانسان نیچه‌ای است، این‌جا یکی در شیپور بندگی می‌دمد. شاید این نیز نوعی تلاش برای عبور از مرز میان‌مایگی باشد اما چه فایده که او هنوز قواعد بازی را یاد نگرفته. خودش را به اصرار «عبدالصمد» می‌خواند در حالی که «صمد» در صفحه اول روزنامه جای کمتری می‌گیرد و تیترخورتر است. پی در افتادن با فرهاد مجیدی، محبوب سکوها را به تن می‌مالد اما درست در «لحظه قطعی» که نباید، کوتاه می‌آید. حسین کاظمی حرفش را گوش نمی‌کند و به جای این‌که بیرونش بکشد التماسش می‌کند. این‌گونه است که کرم ابریشمی در آستانه تبدیل شدن به یک پروانه، در پیله می‌میرد.

 فوتبالی که آدم‌های بزرگ در آن مصداق «آن‌چه یافت می نشود» هستند، حتماً باید جایی برای امثال او هم داشته باشد. لیکن جملات ما اغلب با «اما»هایی ناخواسته به پایان می‌رسند. صمد مرفاوی نباید به این زودی جا بزند. او باید بماند و برای آن صندلی که خیلی‌ها آرزویش را داشتند و دارند و ابایی از بر زبان آوردن آرزوی‌شان هم ندارند، برای آن صندلی که یک فصل تمام به او فرصت پروانه شدن داده بود، مبارزه کند. باید در فوتبال بماند و آن بغض لعنتی گلویش را یک جایی، یک جوری بترکاند. مس کرمان یا هر جای دیگر؛ او باید از همین امروز به _حداقل_ قهرمانی فکر کند. این فوتبال به قحط ‌‌الرجال نفر اول سالم دچار است. صمد باید برود و دو خط «ابراهیم در آتش» شاملو را هزار بار از رو بنویسد که: «...من، بی‌نوا بندگکی سر به راه نبودم و راه بهشت مینوی من بزرو طوع و خاکساری نبود...».

خوشبختی

... لحظه‌ای از دیوار شیشه‌ای رستوران به میلیون‌ها خانه‌ای نگاه کردم که در یکی از آنها سارا فارسی بود، در دیگری سوفیا سرمدی، کمی دورتر خانه‌ای که پرستاری با دستبند نازک نقره‌ای در آن زندگی می‌کرد و در سه خانه‌ی پراکنده‌ی دیگر دخترهای شاد نشسته زیر چراغی سرخ در رستورانی گردان. درست همان لحظه بود که مثل غوکی که از اعماق گل و لای بیرون بزند از بلاهت محض بیرون آمدم و آن فکر بزرگ و تکان دهنده را ناگهان کشف کردم؛ این‌که هر زن انگار شاخه‌ای بود از درختی مقدس که در یکی از آن میلیون‌ها خانه افتاده بود. این‌که خوشبختی، همه‌ی خوشبختی نه تکه‌ای از آن، یا داشتن تمام آن شاخه‌های سبز است یا هیچ‌کدام.

تهران در بعد از ظهر؛ مجموعه داستان کوتاه؛ مصطفی مستور؛ نشر چشمه؛ بهار 89

مرتبط:
زن نصفه‌ی حلال دنیاست
چند روایت معتبر از مصطفی مستور