فنا شدیم رفت شیخ

بهاریه‌ 92 برای رفته‌ای دیگر. در ویژه‌نامه نوروزی نشریه مهر اردبیل چاپ شد.

«آقا دو نفر حساب کن». پول را که به راننده می‌داد اصرار می‌کردم که نه ولی گمانم می‌فهمید که ته دلم زیاد هم ناراحت نیستم. لبخند می‌زد و سعی می‌کرد بحث بیست دقیقه‌ای‌مان را به نفع خودش تمام کند: «خلاصه این اصلاح‌طلب‌ها دارند مملکت را فنا می‌کنند». پیاده می‌شدیم. می‌خندید و می‌رفت. شاید خوشحال از این‌که یک «خاتمی‌چی» را شکست داده. یا از این‌که کرایه یک بچه محصل را حساب کرده. اما خوشحال می‌رفت.

*

خرداد چهار سال پیش که آمده بود مغازه، پوستر را دید و دوباره دست و پنجه‌ای نرم کردیم. مثل دو شطرنج باز پیر که بعد از سال‌ها حریف خود را پیدا می‌کنند. این بار محتاط‌تر حرف می‌زد اما اصولش تکان نخورده بود. گفت که «این» نمی‌برد؛ ببرد مملکت را فنا می‌کند. بلند خندیدم. او حرف هم که می‌زد انگار می‌خندید. صدایش خس داشت و لبخند که می‌زد صدای خنده می‌داد. وقتی می‌رفت خوشحال بود.

*

چند روز بعدتر در کارناوال کوچک پیروزی‌شان دیدم‌اش. فکر می‌کردم مواضع تندی علیه هم داشته باشیم اما فرصتی برای کل کل پیش نیامد. نشسته بود توی ماشین و وقتی از جلوی ما رد می‌شدند باز می‌خندید. چرا فکر می‌کردم که می‌خندد اما انگار خوشحال نیست؟ اشتباه می‌کردم. باختن به مغزم فشار آورده بود. به این فکر می‌کردم که چطور ممکن است کسی را که اسمش احمد است، شیخ احمد صدا کنند.

*

امروز که به آن روزها فکر می‌کنم می‌فهمم کسی که گفته دنیا کوچک است مزخرف گفته.  دنیا خیلی بزرگ است. آن‌قدر که همه ما را توی خودش جا می‌دهد. دنیا نه تنها در واحد مکان بزرگ است، بلکه در واحد زمان هم بی‌نهایت متغیر و دگرگون است. این را وقتی می‌فهمم که می‌بینم بعد از همین دو سه سال او کجاست و من کجا و «این» کجا و «آن» کجا.

*

سال پیش این وقت‌ها بود که جسدش را آوردند. با شکوه و مارش نظامی. همه هم بودند. عکس بزرگش پیشاپیش جمعیت، تابوتش پیچیده در پرچم ایران. بعد از 26 سال در این دنیای متغیر لابد عناصر شیمیایی در ریه آن‌قدر تغییر می‌کنند که آدمی را از پای در بیاورند. حالا یک سال است که پنج‌شنبه‌ها هوس کل کل می‌کنم. دوست دارم بگویم فنا شدیم رفت شیخ. ولی مطمئنم کسی که اسمش احمد احمدپور باشد زیر بار نمی‌رود. همیشه یک چیزی دارد که بگوید و بخندد و خوشحال برود.

*

 کاش همه‌مان خوشحال برویم.

برای آغاز سال هفتم

با تو حتا از سرطان هم نمی‌ترسیدم ... تا روزی مثل امروز در شش سال پیش. حالا از هر صدای بی‌موقع زنگ تلفنی می‌ترسم.

پدرم

 

حالا کو تا بهار

[بهاریه‌ام برای ویژه‌نامه‌ی نوروزی نشریه مهر اردبیل]

۱. خانه‌ی مارال ننه همیشه‌ی خدا بوی حنا می‌داد. خودش هم. یک لبخند غریبی هم می‌زد وقتی کیفش کوک بود که دلت را می‌برد. از آن مادربزرگ‌هایی نیود که زود بگیرد ماچت کند و قربان صدقه‌ات برود. نه؛ اتفاقن خوب غر می‌زد. شاید روزگار سخت، سختش کرده بود. من هر چه از زندگی یک زن روستایی یادم است با حضور اوست؛ پختن نان در تنور، دوشیدن شیر، چیدن علوفه، برداشت سیب زمینی و عدس، کار در خرمن و طویله... می‌دانی! ادبیات خیلی به مادربزرگ‌های ما بدهکار است. من لنگه‌ی این آدم‌ها را در هیچ داستان و شعری ندیده‌ام. کسی را ندیده‌ام که «یاپ‌با یاپ‌ماخ»* را توصیف کرده باشد.  قبول دارم که خیلی شاعرانه نیست اما یکی باید این‌ها را می‌نوشت دیگر. باید معلوم‌مان می‌شد که مارال ننه چرا مثل مادربزرگ‌های قصه‌‌ها نیست. بگذریم. روزگار مارال ننه این اواخر به آفتاب‌نشینی‌های عصرگاهی رسیده بود. می‌نشست روی صندلی توی پیاده‌ رو و سعی می‌کرد رهگذرهای گاه گاهی خیابان خلوت را بشناسد. ما هم که کنارش بودیم کمکش می‌کردیم؛ این که سلام کرد پسر فلانی بود ... و او می‌رفت به قدیم‌ها. از پدربزرگ و مادربزرگ رهگذر خاطره می‌گفت و این‌جور وقت‌ها من می‌دیدم که یک سلام چقدر خوشحالش می‌کند. خلاصه؛ این‌ها را گفتم که برسم به چی؟ نمی‌دانم.

۲. عید مال آدم‌هایی است که نیستند. برای من که این‌طور است. جای خالی آن‌ها که نیستند در روز عزیز، بزرگ و چشم‌گیر و حتی نفس‌گیر است. یک حس خفه کننده‌ای است. نمی‌دانم چرا ولی انگار هر گوشه‌ی اتاق، پشت هر پیش دستی کنار سفره‌ جای ابدی و ازلی آن‌هاست. یاد همه‌ی رفته‌گان به دنیای دیگر عزیز. این عید اما به کسان دیگری هم فکر کنید که زنده‌اند و در خانه نیستند. نمی‌توانند باشند. می‌دانید که ... یادشان باشید و دعای‌شان کنید.

۳. نمی‌دانم چه مرگم می‌شود که هر بهاریه‌ای که نوشته‌ام رنگ و بویی از مرگ و فقدان داشته. هر سال همین بساط است. البته بسته به حال و هوا، کم و زیاد «امید» هم قاطی نوشته‌هایم می‌کنم. چیزهایی در مورد جوانه‌ی درخت‌های سیب که اگر دقت کنی ‌می‌بینی‌شان و این‌ها. الان اما هیچ حس امیدوارکننده‌ای ندارم. عصر سه‌شنبه است و تا آتش چارشنبه سوری چیزی نمانده. زن‌ها خانه‌ی مارال ننه جمع شده‌اند. نمی‌دانستم برای چارشنبه سوری هم خانه‌ی مرده می‌آیند.

۴. همین دیگر ... درخت‌های پیر سیب حیاط مارال ننه را از ریشه کنده‌ایم تا پارکینگ درست کنیم. آدم از چی بنویسد.

 

* این از آن کلماتی است که حیف است در پانویس شرحش داد. اگر نمی‌دانی چیست از یک ترک روستایی بپرس.

 

مارال ننه رفت

مادربزرگ‌ها یک روز از پیش‌مون می‌رن. واسه همیشه. و این یکی دیگه از اون حقیقت‌های ساده و مزخرف زندگیه.

پ. ن: ممنون از همه دوستان؛ ایشالا به شادیاتون.

ده فرمان [1]

یا چیزهایی که سی‌سالگی به من آموخت

به کسی که پیش‌تان گریه می‌کند دستمال کاغذی تعارف کنید. دست‌اش، شانه‌اش، یک جایی‌اش را بگیرید و آرام فشار دهید. زر زیادی نزنید.

برای آغاز سال ششم

تنها خاطراتم، تو بودی فقط همین

با صدای فریدون فروغی. دانلود کنید.

قرار بود این بهاریه از امید باشد

اول: عیسی‌دایی، قهوهچی شریفی بود. از آن مردها که یک بار دیدن صورت‌شان کافی است تا در دلت بگویی چه مرد خوبی، چه آقای محترمی. ما در این زیرزمین جدید مشتری‌اش شده بودیم. جای خوش‌ مسیر و بزرگی بود و جان می‌داد گوشه خلوتی بنشینی و دم بدهی به خوانسار نم‌دار و مجله ای، روزنامه ای را از اول بخوانی تا آخرش. شرط این البته تنهایی بود و جمع دوستانه – حتی دو نفره اش – تو را از این لذت خلسه‌وار محروم می‌کرد. آن روز رفقای همراه ما «قهوه‌خانه‌ای» نبودند. صدای بلند خنده و شوخی‌های‌شان با فضای قهوه‌خانه جور نبود و من این را از نگاه‌های گاه و بی‌گاه عیسی‌دایی و پیچ و تاب‌های تندی که به تسبیح توی دستش می‌داد می‌خواندم. حین یکی از همین شوخی‌ها بود که دست یکی‌شان استکان کمر باریک را از روی میز انداخت. «چیرینک!» خرد شد. نگاه بچه‌ها به سمت شیشه خرده‌ها رفت و ناخودآگاه چشمان من برگشت سمت میز دخل. چشم در چشم شدیم. سرخ شدم. نگاهم را دزدیدم و دادم به خرده شیشه‌ها. دفعه بعدی که چشم در چشم شدیم، ده پانزده دقیقه بعد بود. روبروی میز ایستاده بودم و در حالی که می‌پرسیدم حساب‌مان چقدر شده حواسم به این بود که عکس‌العمل‌اش بعد از دیدن من چه خواهد بود. راستش خودم را برای یک چشم غره‌ای، تشری یا حداقل‌اش یک نصیحت کوچک آماده کرده بودم. برخورد اول مثل روزهای قبل و عادی‌تر از انتظارم بود. چهره‌ی مرد اما وقتی تغییر کرد که گفتم یک استکان هم شکاندیم. یعنی که آن را هم حساب کنید. بی آنکه نگاهم کند بقیه پول را گذاشت روی میز و با کف دستش زد روی اسکناس‌های کهنه و محکم، طوری که میخکوبم کند، گفت: «قفه‌ده ایسکان سنار».* یخ کردم. سرش را که بالا آورد دوباره چشم در چشم شدیم. و ناگهان لبخندی زد که من تا عمر دارم صمیمیت و مهربانی و از ته دل بودنش را حس خواهم کرد. آرام، کوتاه و دلنشین کلمات عجیبی از میان آن لب ها که به لبخند باز شده بود توی گوشم نشست.: «اوره‌گون سن‌ماسون اوغول!».**

 دوم: روزهای خاصی، جای آنها که دیگر نیستند خالی‌تر از همیشه است. این اول سالی - آخر سالی؟!- شاید باید آرزو کنم که هیچ تجربه‌ای از این دست نداشته باشید اما می دانیم که آرزوی بیهوده‌ای است. عزیزی که از دست می‌رود حجم انبوهی از زندگی‌ات را انگار با خود می‌برد. و این جای خالی آن قدر توی چشمت می‌رود که گاهی حتی فکر می‌کنی او این همه بود یعنی؟ خیال برت می‌دارد که اگر بود، اینجا و الان، چطور بود؟ چه پوشیده بود.؟ کجا را نگاه می‌کرد؟ نشسته بود یا ایستاده؟ حرف می‌زد یا ساکت بود؟ و از این فکرها می‌کنی که ناگهان نبودنش رویت آوار می‌شود. روزی مثل روز عید و جایی مثل لحظه تحویل سال کنار سفره جای خالی او که نیست، به جای خالی یک کف دست نان در وسط یک لواش تازه می ماند. همان قدر یعنی توی چشم می‌زند. این روز، یک روز خاص است. برای خیلی‌ها.

 سوم: این بهاریه نوشتن هم از آن کارهاست‌ها. هیچ چیز هم نخواهد یک دل و دماغ حسابی می‌خواهد که کیمیاست وقتی دو هفته مه و برف نگذاشته خورشید اردبیل را ببینی. این طور می شود که آدم می‌آید بهاریه‌ای از امید بنویسد و نتیجه‌اش مرثیه‌ای می‌شود بی سر و ته، مثل همین بند قبلی. راستش می‌خواستم امیدوارانه و از امید بنویسم و آن شعر حافظ موسوی را بزنم تنگش که می گوید:

 زندگی
همیشه که این جور پیچ و تاب نخواهد داشت
بد نیست گاهی دستی به موهایت بکشی
بایستی کنار پنجره
و با درخت و باغچه صحبت کنی

  بعد ولی نمی‌دانم چرا این چیزهایی را که خواندید نوشتم. آدمی‌زاد است دیگر. گاهی نمی‌تواند از آن‌چه که می‌خواهد حرف بزند حتی. به قول آقای موسوی در ادامه همین شعرش:

 پنهان نمی‌کنم که پیش از این سطرها
«دوستت دارم» را
می‌خواستم بنویسم
حالا کمی صبر کن
بهار که آمد
فکری برای آسمان تو
و سطرهای پنهانی خودم خواهم کرد.

 آخر: عیسی دایی، حالا چهار سالی می‌شود که جایش خالی است. فکر کنم یکی از همین روزهای آخر اسفندی هم بود که رفت. یادش سبز.

 

*شکستن استکان، مال قهوه‌خانه است.
**دلت نشکند پسر.

این متن در ویژه‌نامه‌ی نوروز نشریه‌ی مهر اردبیل منتشر شد.

مثلن سفرنامه

چند روز پیش یه مسافرت اساسی رفتیم. شرحش رو اینجا می‌تونید بخونید. این یادداشت رو در مورد همین مسافرت نوشتم برای شماره‌ی ویژه‌ی نوروز مجله‌ی سارای. عکس‌های سفر رو فردا پس فردا تو یه پست جدا می‌ذارم.

آنچه میخوانید نه گزارش یک سفر یا سفرنامه، بلکه پیشنهاد سفری است برای ایام نوروز. هر چند که تجربه‌ی اخیر من در طی این مسیر گاهی متن را به سفرنامه متمایل می کند اما سعی کرده ام به نکات جالبی که در سفر اخیرم به آن برخوردم اشاره کنم. این نکات چون در طی مسافرت نوشته نشده انسجام چندانی ندارند و تنها اشاراتی هستند به چیزهایی که ممکن است شما را ترغیب کند به جاده بزنید و بخشی از ایران عزیز را سیاحت کنید. اگر دلتان بعد از یک زمستان طولانی از آسمان ابری اردبیل گرفته، مناطق مرکزی فلات ایران بهترین گزینه برای سفری نوروزی است و تنی به تابش خورشید سپردن.

 تهران؛ سرزمین هیچ کس

 شاید کمی آوانگارد به نظر برسد اما بی‌انصافی است که برای شروع سفر نوروزی جایی به غیر از تهران پیشنهاد بدهیم. بله؛ تهران، این غول-شهر بی در و پیکر. هر چند که برای بسیاری از ساکنانش، تعطیلات فرصتی است برای فرار از دود و دم، اما برای من و شما که ساکن تهران نیستیم مسافرت به پایتخت در تعطیلات عید می‌تواند تجربه‌ای جالب باشد. مهم‌ترین بخش این ماجرا البته تصمیم گرفتن برای انجام آن است. یعنی شما اراده می کنید به تهران مسافرت کنید و این دفعه برخلاف دفعات احتمالی قبلی، هیچ کار اداری، دانشگاهی، تجاری و از این قبیل ندارید. می‌روید تهران را ببینید. برای اقامت می‌توانید روی خانه فامیل‌هایی که احتمالاً نوروز را به شهرستان شما می‌آیند حساب کنید. پیشنهاد من این است که قبلش حتماً آلبوم «صدای تهرون» مرتضی احمدی را گوش کنید تا شما را ببرد به حال و هوای شهری که زمانی برای خود هویتی ایزوله و منفرد داشت. تهران زمانی نه چندان دور، مثل امروز نبوده که با بیش از 14 ملیون سکنه شهر هیج کس نباشد.

گشت و گذار در تهران را می توانید از طرفهای بازار و محدوده گلوبندک شروع کنید که شامل بافت قدیم تهران است. آنچه که نباید در این محدوده از دست بدهید میدان ارگ است که شامل مجموعه کاخ‌های گلستان و ساختمان قدیم رادیو و مسجد ارگ می‌شود. محوطه‌ی بسیار زیبای کاخ گلستان روح قجری خود را هنوز هم حفظ کرده است. کاشی‌کاری‌های شیر و خورشید بر روی محوطه‌ی بیرونی کاخ با رنگ‌های تند زرد و نارنجی فضایی کاملاً متفاوت با کاشی‌کاری‌های شهری مثل اصفهان دارد. شاهکارهای کمال‌الملک و دیگر نقاشان هم‌دوره‌اش را نیز می‌توانید در بخش نگارخانه کاخ گلستان ببینید. جالب‌ترین و دیدنی‌ترین بخش این کاخ اما بدون شک تالار آیینه است و در عظمتش همین بس که تاج گذاری بسیاری از شاهان قاجار و البته پهلوی‌ها آن‌جا برگزار شده است.

تهران گردی را می توانید در روزی دیگر در شمال این شهر پی بگیرید. جایی که کاخ‌های دیگری هم‌چون مجموعه عظیم سعدآباد و نیاوران منتظر شما هستند. با رازهایی سترگ در سینه‌هایشان از مردمانی که زمانی بزرگ‌ترین و قوی‌ترین و مخوف‌ترین آدم‌های زمان بوده اند و امروز تنها از "تاک" شان نشان مانده است و «تاک نشان» گرفتار فراموشی تاریخ شده.

فرحزاد و دربند افسانه‌ای می تواند مقصد بعدی سفر به پایتخت باشد. جایی که به غیر از هوای پاک به آن لواشک‌ها و ترشک‌ها‌ی آلوده‌ی خوشمزه‌شان معروفند و حیف است که مزه مزه‌شان نکنید. می‌دانم همین الان هم دهان‌تان آب افتاده ولی اگر خواستید بخورید از فروشنده بخواهید از هر کدام که جوهرلیمو و رنگ شیمیایی کمتری دارد به شما بدهد و گول اسم جذاب آلو جنگلی و رنگ‌های دلفریبش را نخورید. اینجا حتی می توانید یک قلیان میوه‌ای هم بزنید تا احیاناً شش‌های‌تان از تمیزی بیش از حد هوای تهران در روزهای عید تعجب نکند. البته احتمالاً وقتی می روید که قلیان را حساب کنید با یک صورت‌حساب بالای ده هزار تومان در مورد مضرات دخانیات عمیقاً فکر خواهید کرد.

تا اینجا که خواندید پیشنهادهای عمومی بود برای یک تهران‌گردی سطحی. اما چند پیشنهاد شخصی نیز برای‌تان دارم که اگر اهل دل باشید ممکن است مسافرت‌تان را به خاطره‌ای ماندگار تبدیل کند. یکی‌اش همین تماشای خود تهران است. یعنی تماشای خیابان‌هایش که به خاطر تعطیلی شهر، روزها هم خلوتند و نفس کشیدن در هوایی که اتفاقا آلوده نیست. اما پیشنهاد ویژه‌ای که دارم تماشای داربی تهران در ورزشگاه آزادی است که تنها یک‌بار ممکن است موقعیتش این گونه پیش بیاید. دهم فروردین 90 پرسپولیس و استقلال با هم بازی می کنند و به نظر من حداقل یک‌بار دیدن این بازی از نزدیک برای هر ایرانی نه تنها لازم بلکه واجب است. البته خانم های عزیز باید حالا حالاها در حسرت و انتظار بمانند!

 یزد; قطاب، دوچرخه و آتش

 از تهران به یزد با قطار اتوبوسی به اصطلاح سریع السیر چیزی حدود شش تا هفت ساعت راه است. این تمام اطلاعاتی است که من از نحوه‌ی مسافرت به یزد دارم. البته شنیده‌ام که مسافرت با اتوبوس هم تقریباً در همین حدود زمان می‌برد. پیشنهاد می‌کنم اگر از اهل یزد در سال‌های دور دوستی، آشنایی، همکلاسی‌ای، چه می دانم هم‌خدمتی‌ای چیزی دارید سراغش را بگیرید، مهمان خانه‌اش شوید و چند روزی زندگی «فرست کلاس» را تجربه کنید. از این بابت که این مردمان با آن لهجه‌ی شیرین‌تر از قطاب‌شان طوری از شما پذیرایی می کنند و دوستانه محبت می ورزند که شرمنده شدن هم دیگر جواب نمی دهد و فقط باید از مهمان بودنتان لذت ببرید.

گفتم قطاب و یاد شوخی میزبان‌مان افتادم که می‌گفت بس که یزد شیرینی‌های خوب دارد بیماری دیابت بین اهالی بسیار شایع است. امیدوارم این فقط یک حدس نادرست یا شوخی باشد اما به هر حال شما مجبورید بخشی از مسافرت یزدتان را به شیرینی‌های آن اختصاص دهید. معروف‌ترین شیرینی‌پزی یزد از آن «حاج خلیفه» است که نبش میدان امیرچخماق قرار دارد. همان میدانی که نخل معروف امیر چخماق آنجاست و هر سال در ماه محرم عزاداری ویژه‌ی نخل گردانی در محوطه آن برگزار می‌شود. بافت قدیم یزد که همیشه در فیلم‌ها و سریال‌ها دیده‌اید با آن کوچه‌های تاق هلالی و دیوارهای کاه‌گلی احتمالاً تنها تصویر روشنی است که آنان که یزد را ندیده‌اند از این شهر در ذهن دارند. باید به اطلاع‌تان برسانم که این منطقه قسمتی محدود از شهر است که با وجود به‌سازی‌ها و تعمیرات و با پتانسیل بالای توریستی که دارد به طرز ناامیدکننده‌ای مورد بی‌مهری واقع شده است. در محدوده‌ی بافت قدیم از مسیری رد می شوید که ظاهر آن برای شمای گردشگر بازسازی شده و در این مسیر از مسجد جامع، زندان اسکندر، خانه لاری‌ها و چند خانه قدیمی و بسیار زیبا و البته یکی دو هتل و رستوران که از تبدیل کاربری بعضی از همین خانه‌ها پدید آمده اند بازدید می کنید. اما متاسف خواهید شد اگر بدانید این کوچه‌ها و خانه‌های بازسازی شده تنها بخش کوچکی از مخروبه‌ای بزرگ به نام بافت قدیم یزد است.

بخش مهم مردم شناسانه سفر به یزد دیدار با زرتشتیان این شهر است که احتمالاً بزرگترین جامعه‌ی غیر مسلمان ایران را در خود جای داده است. ساختمان آتشکده‌ی زرتشتیان با قدمتی یکصد ساله میزبان آتشی است که بیش از هزار و پانصد سال است که روشن است و هرگز خاموش نشده. آنجا آقای مهربانی به شما توضیح خواهد داد که این آتش از کجا به کجاها و در نهایت به دست آنها رسیده است. آقای مهربان راهنما البته بین توضیخاتش روی نکاتی تاکید خواهد کرد تا جلوی برخی کج‌فهمی‌هایی را که از دین‌شان می شود بگیرد. از جمله این‌که آنها هم مثل ما مسلمانان خدای واحد (اهورامزدا) را می‌پرستند و نه آتش را. و اینکه آن‌ها حتی برای خاکستر همین آتش مقدس هزار و پانصد ساله که در ته جام بزرگ طلایی رنگ جمع می شود ارزش کاذبی قایل نیستند و آن را دور می ریزند.

دیدنی‌های زرتشتیان در یزد منحصر به آتشکده شان نیست. «دخمه» یا گورستان آن‌ها جذابیتی هم‌پای آتشکده‌شان دارد. دخمه البته با آنچه که ما از مفهوم گورستان در ذهن داریم به کلی متفاوت است. این محل بسیار بزرگ در اطراف شهر که به گفته راهنمای محل توسط یکی از زرتشتیان متمول وقف شده است شامل دو تپه بلند مشرف به شهر می شود که در دامنه وسیع این دو تپه ساختمانهای نیمه مخروبه‌ای به سبک خانه‌های بافت قدیم وجود دارد و نوک هر کدام از تپه‌ها نیز محوطه‌ای دایره‌ای شکل با دیوارهای بلند سنگی محصور شده است.

راهنما توضیح می‌دهد که ساختمان‌های مخروبه‌ی دامنه محل اقامت کسانی بوده که برای مراسم دفن کسان‌شان از شهرها و روستاهای دیگر به آنجا می‌آمدند. ادامه‌ی توضیحات راهنما البته باعث می شود درباره کلمه دفن تجدید نظر کنیم. او می گوید مراسم شستشوی معنوی مرده‌ در همین خانه‌ها انجام می‌شده و سپس تعدادی از اعضای خانواده‌ی درگذشته او را بر روی پارچه‌ای گذاشته و به بالای تپه داخل حصار سنگی می‌بردند و روی سکویی کنار لبه‌ی دیوار می‌گذاشتند و پارچه‌ی روی جسد را کنار می‌زدند. طی سه چهار روز پرندگانی چون کرکس و کلاغ اعضای جسد را می‌خوردند و وقتی تنها استخوان آن باقی می‌ماند، همان افراد آنها را جمع می‌کردند و در گودالی که درست در مرکز حصار نوک تپه قرار داشت می‌انداختند و رویش تیزاب می‌ریختند تا به کلی از بین برود و به قول آقای راهنما به طبیعت برگردد. جالب است بدانید این نحوه دفن تا همین 45 سال پیش در همان نقطه برگزار می‌شده و باید از کسی که تصمم به تغییر این نحوه وداع با اموات گرفته ممنون باشیم. به هر حال عصر تکنولوژی است و من حتی از تصور اینکه فیلم چنین تشیع جنازه‌ای دست به دست بلوتوث شود هم وحشت دارم.

آقای راهنما البته بخش جدید گورستان را نیز نشان‌مان می‌دهد. محوطه‌ای بسیار مرتب و شیک با قبرهایی منظم که روی هر کدام‌شان یک اسم سه بخشی زرتشتی و عبارت «گفتار نیک، کردار نیک، پندار نیک» خودنمایی می‌کند.

سیاحت یزد، کار یکی دو روز نیست. تنها کاشی‌کاری‌های خارق‌العاده مسجد جامع به تنهایی می‌تواند یک روز از وقت‌تان را بگیرد. اما شما مجبورید سفرتان را ادامه بدهید. راستی اطراف یزد با کوه‌های بلندی محصور شده و اگر شما هم مثل من فکر می‌کنید کوه وسط کویر چه می‌کند تصورات‌تان یک تکان اساسی  خواهد خورد.

 کرمان; آبشاری در دل کویر

بدون شک مهم‌ترین محصول کرمان عادل فردوسی‌پور است. پدیده‌ای که برای کرمانی‌ها حکم علی دایی را دارد برای ما اردبیلی‌ها. گیرم که حالا عکسش را در هر مغازه‌ای نزده باشند. برای رفتن به کرمان از یزد بلیت قطار گرفتیم و خوشحال از اینکه با نفری دوهزار و چهارصد تومان می‌توانیم مسیر شش ساعته‌ی یزد به کرمان را با قطار اتوبوسی طی کنیم به راه آهن رفتیم. محض اطلاع شما اردبیلی‌های عزیز که احتمالاً مثل من سر رشته‌ای از قطار و مخلفاتش ندارید باید عرض کنم این «اتوبوسی» با آن اتوبوسی سریع‌السیر تهران - یزد تومنی هفت صنار توفیر دارد و من به اشتباه فروشنده بلیت راه آهن تهران را لعنت کردم که چرا هفت هشت برابر گرفته. به هر حال شما هم اگر دچار شلوغی نوروز شدید و مجبور به استفاده از این ظاهراً قطار شدید، حواستان را بدهید به ریگزارها و مناظر کویری اطراف و سعی کنید تکان‌ها و کندی وحشتناک قطار را تحمل کنید.

به کرمان که رسیدید می‌توانید روز اول را فقط بخوابید و خسته‌گی قطار را در کنید. بعد، دیدنی‌های کرمان را از همان محدوده‌ی میدان تاریخی شهر که اتفاقا مثل تهران میدان ارگ نام دارد شروع کنید. مسجد، بازار، ضراب‌خانه و البته حمام گنجعلی خان با طراحی منحصر به فردش در یک محوطه کنار هم قرار گرفته‌اند. پیشنهاد ویژه‌ام در کرمان اما کمی آن سوتر از چهار سوی بازار، حمام وکیل است. این حمام اگر چه به زیبایی حمام گنجعلی‌خان نیست اما چون به کافی شاپ - قهوه خانه تبدیل شده و فضایی باروح و زنده دارد قابل توجه است. می‌توانید آنجا چای و «کُلُمپه» بخورید و به نوای زنده سنتور و دف گوش دهید.

ماهان، شهری است کوچک و سی هزار نفری درحدود سی کیلومتری کرمان. این شهر بخش مهمی از جاذبه گردشگری کرمان را در خودش جا داده. مقبره‌ی «شاه نعمت‌اله ولی» عارف نامی و باغ زیبای شاهزاده یا به قول خودشان «شازده» در این شهر کوچک قرار دارد. نکته‌ی قابل توجه در مورد این باغ این است که آبی بسیار بیشتر از بالخلی‌چای در اطراف و آبشارهای مصنوعی داخل باغ در جریان است و صدای آب به شدت در دل کویر غیرمنتظره و گوش‌نواز است. جالب این‌که محلی‌ها می گویند این آب در تابستان هم با همین شدت و مقدار جاری است.

 جاده ها یه روز به آخر می‌رسن

 مسیر ایران‌گردی نوروزی شما می‌تواند به انحاء مختلفی ادامه پیدا کند اما پیشنهاد من اصفهان است. از کرمان تا اصفهان حدود 9 ساعت با اتوبوس راه دارید و یکی دو روزی هم می توانید اصفهان را بگردید اگر شلوغی تعطیلات نوروز در این شهر فرصتی برای‌تان بگذارد. روزانه یک اتوبوس مستقیم از اصفهان به اردبیل حرکت می‌کند. حالا اگر می‌بینید دیدنی‌های اصفهان را برای‌تان معرفی نمی‌کنم و از رفتن می‌نویسم علت دارد. راستش قرار ما ابتدا همین بود که چند روزی را هم در اصفهان بگردیم و از آنجا مستقیم برگردیم اردبیل. اما از آنجا که همسر من اهل شیراز است و ما هم که تا اینجای ایران آمده‌ایم و حالا کو تا دوباره بیاییم این طرف‌ها و هفت هشت ساعت چیزی نیست و دیگر چقدر آثار تاریخی و غیره ببینیم و دلم برای مامانم اینا تنگ شده و اینها، به جای بلیط کرمان- اصفهان، کرمان - شیراز را گرفتیم تا دیدار خانواده همسر را به سیاخت نصف جهان ترجیح داده باشیم. به هر حال ما هم مردی هستیم. مثل رستم!

روزهای التحریر

تا گفت توی تحریر مردم دارن آب و غذا میدن به هم گریه‌م گرفت. بعد گریه میگما، زار زدم یعنی. ولی حس‌ه خوب بود. دوس داشتم.

شنبه روز بدی بود

... و یک شب دیگر هم با خواستن و نتوانستن گذشت.

سوال مد روز

آدم‌ها در هر سنی که باشند اطرافیان و آشنایان‌شان را با اتفاقات متداول همان سن و سال به خاطر می‌آورند و یاد می‌کنند. سوال متداول پایان دوران تین‌ایجری این است که فلانی کنکور قبول شد؟ چه رشته‌ای؟ کجا و این‌ها. پنج شش سال بعدتر سوال‌ها با محوریت ازدواج پرسیده می‌شوند؛ هنوز مجرده؟ با کی؟ بچه هم داره یا نه و ... . پیرمردها و پیرزن‌ها ولی سوال عمیق دردناک و عجیبی می‌پرسند: فلانی هست هنوز؟ خدا بیامرزدش؛ کِی؟

* تقدیم به دوستی که وقتی زنگ می‌زند بعد از سلام می‌پرسد: قالِی‌سان؟! [تقریبن یعنی زنده‌ای هنوز؟!]

عیار 14، نمای آخر

عیار ۱۴، فیلم پرویز شهبازی که دو سال پیش در سرعین ساخته شد در شبکه نمایش خانگی عرضه شده و سی دی اصل و کپی‌اش مثل نقل و نبات این‌جا می‌فروشد. مضمون فیلم اما چندان به مذاق سرعینی‌ها خوش نیامده و  روایت شهبازی از مفهومی مثل سوء تفاهم یا هر مضمون عمیق دیگر درگیری چندانی با مخاطب عام ایجاد نکرده. من فیلم را دوست داشتم و توصیه می‌کنم ببینیدش. قصه خوبی است و روایت ظاهراً آرام اما در باطن عمیقی دارد.

عکس پایین صحنه انفجار فیلم است که در یکی از آن شب‌های برفی و سرد معروف سرعین فیلمبرداری شد.
عیار 14؛ منصور شهبازی

موسیقی قطعه پایانی فیلم به طرز عجیبی با فضای برفی آن متناسب است و رویش نشسته. شهبازی در این مورد مثل بچه آدم رفتار کرده و امتیاز استفاده از این قطعه را از آهنگ‌سازش آداجیو آلبینونی خریده. این آهنگ کلاسیک قشنگ را از این‌جا می‌توانید دانلود کنید.

آن روزها مصاحبه جالبی هم با محمدرضا فروتن انجام دادم که کلی سر و صدا کرد. این‌جا بخوانیدش.

مریم زندی

دوست داشتم از این آدم و روح بلندش تشکر کنم. همین.

4 سال

 خراشید و ... گذشت.

خوشبختی

... لحظه‌ای از دیوار شیشه‌ای رستوران به میلیون‌ها خانه‌ای نگاه کردم که در یکی از آنها سارا فارسی بود، در دیگری سوفیا سرمدی، کمی دورتر خانه‌ای که پرستاری با دستبند نازک نقره‌ای در آن زندگی می‌کرد و در سه خانه‌ی پراکنده‌ی دیگر دخترهای شاد نشسته زیر چراغی سرخ در رستورانی گردان. درست همان لحظه بود که مثل غوکی که از اعماق گل و لای بیرون بزند از بلاهت محض بیرون آمدم و آن فکر بزرگ و تکان دهنده را ناگهان کشف کردم؛ این‌که هر زن انگار شاخه‌ای بود از درختی مقدس که در یکی از آن میلیون‌ها خانه افتاده بود. این‌که خوشبختی، همه‌ی خوشبختی نه تکه‌ای از آن، یا داشتن تمام آن شاخه‌های سبز است یا هیچ‌کدام.

تهران در بعد از ظهر؛ مجموعه داستان کوتاه؛ مصطفی مستور؛ نشر چشمه؛ بهار 89

مرتبط:
زن نصفه‌ی حلال دنیاست
چند روایت معتبر از مصطفی مستور

هزار راه رفته

به طرز عجیبی فیل.تر از روی سایت flickr برداشته شده. حداقل ISP ما که این کار رو کرده. و این غنیمتی است که از فرصت سوء استفاده بهینه کرده، یک عکسی بگذاریم اینجا که دل تنهایی‌تان تازه شود. وقت‌کشی این روزها فوتبال خون‌ش خیلی بالا رفته بود. بقیه عکس‌ها را اینجا ببینید.

و این هم یک نرم افزار خوب برای خشک کردن فیل‌هایی که تر شده‌اند!

مردم واقعی

برنامه نود تنها برنامه تلویزیونی است که چهره‌ای واقعی از آدم‌های عادی را به ما نشان می‌دهد. مردمی که در گزارش‌های این برنامه مقابل دوربین حرف می‌زنند به طور عجیبی "خودشان" هستند. نه چهره خاصی دارند و نه سعی می‌کنند حرف‌هایشان اتو کشیده و کتابی باشد. صحنه‌هایی که آن‌ها را درحال داد کشیدن از پشت فنس‌ها نشان می‌دهد به نظرم جزء جذاب‌ترین بخش‌های نود است. این صحنه‌ها شاید از معدود دفعاتی باشد که می‌شود چهره خودمان را به عنوان "مردم ایران" از تلویزیون ببینیم. دیدن این صحنه‌ها از تلویزیونی که ۲۴ ساعته دروغ و ریا را در ابعاد ۲۱ اینچ و بیشتر مهمان خانه‌هایمان می‌کند، غنیمتی است.

بهار بود

بهار بود ...

داستان دارد این عکس آقا. بهار بود. همین امسال. خرداد بود یعنی. راستش را بخواهی دقیقاً همان جمعه‌ی سیاه لعنتی بود آقا. رفته بودیم دهی؛ تنگِ سبلان. گمانم آلچا بود اسمش. رفته بودیم مواظب صندوق باشیم آقا. بقیه‌اش را خودت بهتر می‌دانی ... ولی هرچه بود، بهار بود. درخت را ببین.

اسم‌ها و آدم‌ها

حالا بشین به این فکر کن که اسم آدم‌ها چقدر مهم است. من نشستم و فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که خیلی آقاجان، خیلی مهم است. خیلی فرق می‌کند. یعنی همین اسم زپرتی که داری و اصلاً به روی خودت هم نمی‌آوری همه چیز توست. همه‌ی بودن توست. این اسم نباشد تو هم نیستی. باور کن این اسم دو سه کلمه‌ای از همه پسوندها و پیشوندهای عالم عزیزتر است. دست‌فروش و دکتر و مهندس و بقال و منشی و پرفسور و کچل و بقیه القاب و عناوین روزی ـ و نه لزوماً روزی که می‌میریم ـ ازمان جدا می‌شوند. شما اگر در یک سلول انفرادی زندانی باشید برگه هویت‌تان با اسم وفامیل‌تان پر می‌شود و همین، همه‌ی "بودن"تان را تشکیل می‌دهد. حالا به اسم‌هایی فکر کن که این برگه‌ها را پر می‌کنند. فقط به اسم‌ها فکر کن و اسم خودت. فقط به اسم‌ها فکر کن.

این نوشته از لیلای رها را خواندم و این را نوشتم.

جناب

دنده عقب گرفته‌ای و افسر نگهبان کلانتری مملکت را توی سرمای سگ‌کش کنار جاده سوار کرده‌ای و داری توی ذهنت ور می‌روی که در این همسفری بیست دقیقه‌ای کدام مساله اجتماعی را با شخص شخیص ایشان وابکاوانی که جناب شروع می‌کند به تعریف کردن از بر و رو و سر و زبان دخترهایی که می‌گیرند و می‌آورند به حضور انورش. می‌خورد توی ذوقت خب آقاجان!