...
زن موچین را از توی جیب کیف بیرون آورد و باز توی آینه نگاه کرد. مویی را که کنار خال بالای لب‌اش سبز شده بود با موچین گرفت اما آن را نکشید. آنگار کشیدن آن مو حادثه مهمی بود که او در وقوع آن لحظه‌ای تردید کرده بود.
مرد گفت: "منظوری نداشتم."
زن هنوز مو را لای چنگک‌های موچین نگه داشته بود. به آینه نگاه کرد و نفس‌اش را حبس کرد.
گفت: "دیشب چیز عجیبی توی روزنامه خوندم."
مرد انگشتان‌اش را گرد لیوان آب پرتقال حلقه زد و باز به بیرون نگاه کرد. زنی بچه‌اش را بغل گرفته بود و می‌خواست از عرض خیابان عبور کند. سیگارش را گذاشت لبه زیرسیگاری و انگشتان‌اش را در هم قفل کرد.
گفت: "عجیب؟"
زن موچین را ناگهان عقب کشید و چشمهایش را از درد بست. بعد چشم‌ها باز کرد و زل زد به مویی که لای چنگک‌های موچین بود.
"آره، عجیب. منظورم اینه که من تعجب کردم."
زن موچین و آینه را گذاشت توی کیف و کمی از قهوه‌اش نوشید. صورت‌اش را ترش کرد و به فنجان قهوه خیره شد.
"سرده. سرد و کمی هم مونده."
...

حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه نوشته مصطفی مستور چند روز پیش به لطف دوست عزیزی به دستم رسید و نه خواندم که خوردمش. "حکایت ..." شامل شش داستان کوتاه راحت‌خوان ولی به شدت ملموس و تصویری و البته تاثیرگذار است. تکه بالا را از داستان "چند روایت معتبر درباره اندوه" انتخاب کرده‌ام. کتاب پر است از توصیفات جزئی این‌چنین. "چند روایت معتبر درباره کشتن" هم تکان‌دهنده‌‌ترین داستان کوتاهی است که تابه‌حال خوانده‌ام. این کتاب را اگر نخوانده‌اید که هیچی، ولی اگر خوانده‌اید مطمئنم که الان دارید دنبالش می‌گردید تا دوباره بخوانیدش!

مرتبط:
روایات‌ نامعتبر در "حکایت عشقی بی‌قاف بي‌شين بي‌نقطه" نقد مجتبی پورمحسن بر "حکایت ...". چی؟! چقدر اسمش آشناست این مجتبی پورمحسن؟!