سرعین به روایت عباس معروفی
به زودی در این مورد مینویسم. قسمتی از رمان سمفونی مردگان را که به توصیف سرعین قدیم میپردازد، بخوانید:
...
با این حال، با این همه گرفتاری گفتم: «راه بیفتیم با آیدین برویم گاومیش گلی.»
آیدین گفت: «با این حال پدر؟»
گفتم: «کاری که از دست من و تو ساخته نیست. هست؟»
و راه افتادیم. شورآبی سر راهمان بود. وقتی به سرعین رسیدیم مردم داشتند میآمدند. تا ساعت نه شب همهنوز میآمدند. و از نیمهشب جل و پلاسشان را جمع میکردند و رفته رفته خلوت میشد. شبهای تابستان وقتی همه از گرما تب میکردند، آنجا سرد بود. چراغهای زنبوری را میدیدی که بر در و دیوارها آویخته بودند و نور چراغها و فسفسشان آدم را خسته میکرد. یک عده شل و پل به طرف آبگرم میرفتند. عصاییها و زمینگیرها جلو آبمعدنی «ژنرال» صف کشیده بودند. آنجا از همه جا شلوغتر بود. میگفتند در زمان جنگ یک ژنرال انگلیسی در آن آبگرم پاهای چلاقش را راه انداخته است، و حالا در ارتش انگلستان مثل شیر امر و نهی میکند. عدهای حوله بر دوش برمیگشتند، با کلاهی به سر و شالی به کمر، یا پالتویی بر دوش.

قهوهخانهها پر بود. بستنیفروشیها پر بود. سیراب شیردانیها پر بود. گوشه و کنار آن خیابان مارپیچ و خاکی دستفروشها ردیف شده بودند. دهشاهی به پنج هزار. کی به کی بود؟ هرکس میخواست پول در بیاورد میتوانست یک گهی با خودش بردارد و به سرعین بیاورد. سلمانی چروکیدهای تند و تند ریش میزد به یک تومان. سر و ریش را توی شهر پنجهزار میگرفتند، ولی او ریش میزد یک تومان. گلدان مریم گلی قشنگی هم گذاشته بود روی پیشخوانش و روی آن نوشته بود، فروشی. گفتم: «چند؟» و دیدم سه تا گل دارد و هرکدام از گلهاش یک رنگ است، قرمز، آبی، زرد.
گفت: «صد تومان.»
گفتم: «بیانصاف.»
آیدین در تمام مدت ساکت بود. نه حرف میزد، نه میخندید، نه علاقهای داشت. ما لباس و حوله بر نداشته بودیم. ولی وقتی از استیشن اتاق چوبی پیاده شدیم یکراست به آبگرم گاومیش گلی رفتیم. هوای آنجا با جاهای دیگر فرق داشت. بخار آبجوش به آسمان میرفت و کج و کولهها ریخته بودند توی گودال آبگرم. دو شیشه آب آلبالو گرفتم، بعد هم دو سیگار. هر دو را آتش زدم. گفتم: «بکش.»
گفت: «سیگاری نیستم.»
گفتم: «من هم نیستم. ولی میچسبد.» هیچ علاقهای نشان نمیداد و به راه نمیآمد. به آنهایی نگاه میکرد که در آن چرکاب داغ زجر میکشیدند و اصرار داشتند که در آب بمانند.
...
مرتبط:
عکسهای رئوف محسنی از آبگرم گاومیش گلی
عکسهایی از سرعین قدیم
درباره رمان