عباس معروفی در شاهکار بی‌بدیل خود سمفونی مردگان، ما، همه ما ساکنان روی گوش چپ گربه را، برای همیشه ماندگار کرده است. "اردبیل"ی که او در این رمان وصف می‌کند نه در ساختمان‌ها و خیابان‌ها و شیخ‌صفی و شورآبی‌ و کوچه ارمنستان، که در صورت و سیرت مردمان این دیار هنوز هم هست. دیده می‌شود. این‌جا هنوز هم سرد است ... .
به زودی در این مورد می‌نویسم. قسمتی از رمان سمفونی مردگان را که به توصیف سرعین قدیم می‌پردازد، بخوانید:

...
با این حال، با این همه گرفتاری گفتم: «راه بیفتیم با آیدین برویم گاومیش گلی.»
آیدین گفت: «با این حال پدر؟»
گفتم: «کاری که از دست من و تو ساخته نیست. هست؟»

و راه افتادیم. شورآبی سر راهمان بود. وقتی به سرعین رسیدیم مردم داشتند می‌آمدند. تا ساعت نه شب همهنوز می‌آمدند. و از نیمه‌شب جل و پلاسشان را جمع می‌کردند و رفته رفته خلوت می‌شد. شب‌های تابستان وقتی همه از گرما تب می‌کردند، آنجا سرد بود. چراغ‌های زنبوری را می‌دیدی که بر در و دیوارها آویخته بودند و نور چراغ‌ها و فس‌فسشان آدم را خسته می‌کرد. یک عده شل و پل به طرف آب‌گرم می‌رفتند. عصایی‌ها و زمین‌گیرها جلو آب‌معدنی «ژنرال» صف کشیده بودند. آنجا از همه جا شلوغ‌تر بود. می‌گفتند در زمان جنگ یک ژنرال انگلیسی در آن آب‌گرم پاهای چلاقش را راه انداخته است، و حالا در ارتش انگلستان مثل شیر امر و نهی می‌کند. عده‌ای حوله بر دوش برمی‌گشتند، با کلاهی به سر و شالی به کمر، یا پالتویی بر دوش.

سرعین، گاومیش گلی؛ عکس از رئوف محسنی

قهوه‌خانه‌ها پر بود. بستنی‌فروشی‌ها پر بود. سیراب شیردانی‌ها پر بود. گوشه و کنار آن خیابان مارپیچ و خاکی دست‌فروش‌ها ردیف شده بودند. ده‌شاهی به پنج هزار. کی به کی بود؟ هرکس می‌خواست پول در بیاورد می‌توانست یک گهی با خودش بردارد و به سرعین بیاورد. سلمانی چروکیده‌ای تند و تند ریش می‌زد به یک تومان. سر و ریش را توی شهر پنج‌هزار می‌گرفتند، ولی او ریش می‌زد یک تومان. گلدان مریم گلی قشنگی هم گذاشته بود روی پیشخوانش و روی آن نوشته بود، فروشی. گفتم: «چند؟» و دیدم سه تا گل دارد و هرکدام از گل‌هاش یک رنگ است، قرمز، آبی، زرد.
گفت: «صد تومان.»
گفتم: «بی‌انصاف.»

آیدین در تمام مدت ساکت بود. نه حرف می‌زد، نه می‌خندید، نه علاقه‌ای داشت. ما لباس و حوله بر نداشته بودیم. ولی وقتی از استیشن اتاق چوبی پیاده شدیم یک‌راست به آب‌گرم گاومیش گلی رفتیم. هوای آن‌جا با جاهای دیگر فرق داشت. بخار آبجوش به آسمان می‌رفت و کج و کوله‌ها ریخته بودند توی گودال آب‌گرم. دو شیشه آب آلبالو گرفتم، بعد هم دو سیگار. هر دو را آتش زدم. گفتم: «بکش.»
گفت: «سیگاری نیستم.»
گفتم: «من هم نیستم. ولی می‌چسبد.» هیچ علاقه‌ای نشان نمی‌داد و به راه نمی‌آمد. به آن‌هایی نگاه می‌کرد که در آن چرکاب داغ زجر می‌کشیدند و اصرار داشتند که در آب بمانند.
...

مرتبط:
عکسهای رئوف محسنی از آب‌گرم گاومیش گلی
عکسهایی از سرعین قدیم
درباره رمان