این سرمقاله شماره ویژه نوروز نوای ارس بود. این شماره احتمالآ آخرین شماره ای بود که از زیر دست ما بیرون می آمد. عیدتون بازم خیلی مبارک!

 

یکم: سالی را پشت سر گذاشتیم و سالی دیگر را آغاز می کنیم. زندگی مان اما منتظر شمارش ما نمی ماند. سالها و اعدادی که به آنها نسبت داده ایم ظرف هایی موهوم هستند که فقط به درد مدرج کردن و اندازه گیری عمر ما می خورند. حقیقت همین کلمه سه حرفی است: عمر. مهلتی که برای زندگی کردن داریم.  صحبت از کمی و افزونی آن دردی را دوا نمی کند. اما اینکه زندگی مان را چگونه برگزار کنیم موضوع مهمی است.

از عمر گفتم وچند و چون زندگی و سخن این سرمقاله ناگهانی از حد و حدود یک روزنامه نگار جوان فراتر رفت. اما این چند جمله را هم تحمل کنید: مهلت من و شما برای زندگی هر چقدر که باشد، فرصتی برای زادن و افزودن است. اگر «هستیم» باید که بزاییم و بیفزاییم. هر چند که این آفرینش گرهی کوچک باشد بر تارو پود فرشی به وسعت جهان.
دوم: مجله تایم هر سال کس یا کسان معدودی را به عنوان انسان سال جهان برمی گزیند. انتخاب این مجله در سالی که گذشت بسیار جالب توجه بود. تایم در سال گذشته «شما» را به عنوان مرد سال انتخاب کرد. روی جلد شماره ویژه مجله تایم برخلاف رویه معمول که به عکس افراد تعلق داشت، نمایی از یک مانیتور و کیبورد کامپیوتر نقش بسته بود و عبارت عجیبی روی آن به چشم می خورد: «انسان سال: تو. یعنی همان کسی که خودش را در آینه نگاه می کند». کامپیوتر در این میان تنها به عنوان وسیله ای ارتباطی مفهوم داشت و مهم «شما»یی بودید که جهان را می ساختید.
سوم: دقت کرده اید به اینکه امید به زندگی ما برگشته؟! آه، نه! اینطور نوشتن اصلآ درست نیست و باید اول شاهد مثال آورد و مقدمه چید. ولی آن وقت مطلب به درازا می کشد و کسی حوصله نمی کند آن را بخواند. بله؛ این بهانه خوبی است! ولی خداوکیلی به این دقت کرده اید که امید به زندگی ما برگشته؟! نق نزنید دیگر؛ قبول کنید! یک سال پیش همین وقت ها را به یاد بیاورید. وقتی که فکر می کردید باخته اید و همه چیز تمام شده. دیدید که دنیا به آخر نرسید؟ همین دنیای تنگ و تار بی مروت با آن روزگار لعنتی اش که دمار همه مان را درآورده، فعلآ تا اعلام خبر کشف دنیایی بهتر، مناسب ترین گزینه من و شما برای زندگی است. استثنائآ در این یک مورد حق با مجریان برنامه های صبحگاهی صداوسیماست: امیدوار و شاد باشید و به زندگی لبخند بزنید!
چهارم: این یک پیشنهاد بی شرمانه و دوستانه است. همین مطلب را که خواندید مجله را ببندید و خودتان را به اولین درختی که آن دور و بر هست برسانید. به دقت به درخت نگاه کنید. روی شاخه های نازک و کوچکش گره مانند های ریزی خواهید دید. یعنی چه که می گویید خب؟! ببینید و حالش را ببرید دیگر. دارد «زنده» می شود: «شکوه رستن اینک، طلوع فروردین...»

پنجم: زیادی جسارت شد. «حافظ موسوی» با این چند خط شعر همه آنچه را که می خواستم بنویسم گفته. گفتم این شعر را آخر بیاورم مگر مطلب من را هم بخوانید!

زندگی همیشه که اینجور پیچ و تاب نخواهد داشت
بد نیست گاهی هم دستی به موهایت بکشی
وبا درخت و باغچه صحبت کنی
پنهان نمی کنم که پیش از این سطرها
«دوستت دارم» را می خواسته ام بنویسم
حالا کمی صبر کن
بهار که آمد
فکری به حال آسمان تو
و سطرهای پنهانی خودم خواهم کرد