سال‌های قبل یا برف زودتر از این موقع‌ها می‌آمد یا درناها دیرتر سفر می‌کردند. امروز دیدم‌شان. از بالای سرم گذشتند. صدایشان را هم شنیدم: "کوااا ..." که انگار باید آخرش یک "ک" می‌آمد و نمی‌آمد. اگر بهم نمی‌خندید درد داشت صدای‌شان. برای چه غمگین بودند؟ برف که هنوز نیامده ... . کسی هم دیگر مثل آن سال‌ها روی پشت‌بامش نور افکن نمی‌گذارد که گولشان بزند و بیاوردشان پایین و بگیردشان. از این‌ها گذشته ... آن‌ها که می‌توانند بروند، می‌توانند پرواز کنند، آنها دیگر چرا غمگین بودند ... ؟