روزی روزگاری اصلاحات
قهوه، عشق، اصلاحات
يك فيلمنامه در يك سكانس
پلان 1: فضاي تيره يك كافيشاپ ـ داخلي
پسر و دختر جواني روبروي هم نشستهاند، باآنكه خيلي مشكوك ميزنند ولي براي اينكه فيلممجوز بگيرد مجبوريم آنها را زن و شوهر در نظر بگيريم. دركافيشاپ هم يك موسيقي مجاز پخش ميشودمثلا نازيجون حسن پيغان! دختر و پسرفنجانهاي قهوه را سروته كردهاند تا فال بگيرند.فعلا ميگويند و ميخندند. پسر قهرمان داستان ونماينده همه جوانان ايراني است. ميتوانيدبرايش يك اسم سمبليك دو وجهي هم انتخابكنيد يه چيزي تو مايههاي ممدكامبيز مثلا!
پلان 2: نماي دور و ساكت فضاي قرمز صحنمجلس ـ داخلي
همه صندليها خاليند. فقط يك مرد ميانسال با كتاسپورت و پيراهني كه معلوم است يقهاش بازاست نشسته روي يكي از صندليها و دارد باموبايل شماره ميگيرد. دوربين طوري حركتميكند كه چهره طرف شناخته نشود. اين همبراي گرفتن مجوز است. چون طرف نمايندهمجلس ششم و سمبل جنبش اصلاحي ايراناست. اسمش.... شما فرض كنيد آقاي اصلاحات!
پلان 3: كافيشاپ
موبايل پسر زنگ ميخورد. بهشماره نگاه ميكند آشناست ولي دقيقا خاطرشنيست. جواب ميدهد:
(لازم به توضيح است كهدوربين در طول اين گفتگو حركات مشكوكدختر را كه با هر جمله بوداري حالت چهرهاشتغيير ميكند زير نظر دارد. گاهي هم صحنه نمايدور مجلس نشان داده ميشود)
ـ ممد كامبيز: الو...
ـ آقاي اصلاحات: سلام پسر. چطوري تو؟
ـ سلام...
ـ بابا خيلي باحالي. آخرشي. دمت گرم.اصلا اين تيريپت خيلي خفنه...!
ـ ببخشيد. بهجا نمييارم...
ـ جان؟ به جا نميآري؟ باباايول. خوش مرامبه همين زودي يادت رفت؟ اصيام.
ـ اسي؟ تويي اسمال؟
ـ اسمال كيه؟ بابا اصلاحاتم ديگه. يادتنيست؟ 6 سال پيش، دوم خرداد، 2 سالپيش، 18 خرداد...
ـ آهان... از اون لحاظ...!
ـ آره بابا، خودمم
ـ چيه باز؟ خبريه؟
ـ خبر كه نه. سلامتي. زنگ زدم يه حاليازت بپرسم.
ـ يعني مفتي؟
ـ تو چته امروز هي متلك ميگي؟
ـ هيچي. همينطوري كلي گفتم.
ـ ببين. ميخواستم بگم اين روزا يه خوردهبيشتر هواي بروبچ مارو داشته باش.
ـ ديدي گفتم خبريه... بازم بايد راي بدم؟
ـ ده€ تو كه اينقدر شوت نبودي پسر! چي شدپس اون شور و حال سياسي واينا؟
ـ خب خودتون مگه نگفتين آرامش فعالكنين؟
ـ گفتيم. ولي اون مال تيرماه بود كهنخواستيم كتك بخورين. الان موقعشورانقلابي و حضور در صحنه و مشتمحكم و اين برنامههاست.
ـ خب آخرش كه چي؟
ـ مجلس هفتم رو كه بگيريم ديگه كارارديفه. من رو شماها خيلي حساب ميكنم.
ـ من كه راي نميدم. لااقل به تو يكي...
ـ اا. چرا آخه؟
ـ مجلس ششم كه يادته؟ يه نماينده فرستاديمبا كلي رأي كه مثلا اميد اول اردبيلمونبود! ولي زكي ديگه... يعني چطوري بگمكه سانسور نشه؟ اگه يه دونه از اين جعبههايانگور مشكين جاش ميذاشتيم رو صندليمجلس اقلا يه جار و جوري ميكرد. لااقلتو اين 4 سال ميافتاد زمين يك صداييميداد. اين بابا...
ـ گرفتم. اون ديگه از ما نيست. دكش كرديمرفت.
ـ ولي من بازم رأي نميدم.
ـ ديگه چيه؟
ـ شما مگه چي كار كردين آخه؟ اين ازروزنامهها، اون از تلويزيون، اينترنت همتازگيها سانسور ميكنين، ماهواره رو هم كهنتونستين آزاد كنين، خونه چيز هم نتونستينراه بندازين...
ـ اونها كه هيچي. قضيه اين خونه ديگه چيه؟
در اين لحظه پسر متوجه دختر شده و كمي جاميخورد. در حاليكه زير چشمي دختر را ميپايدميگويد:
- خونه چيز ديگه... خونه...
يك لحظه فكر ميكند دختره حواسش نيست.آرام ميگويد:
ـ خونه عفاف...!
اما چون دختره در تمام اين مدت حواسش بهصحبتهاي پسر بوده ميشنود و همه چيز رامتوجه ميشود. با غيظ به پسر نگاه ميكند و بلندميشود و گريان ميرود و تازه متوجه ميشويم كهاين دو تا نامزد بودهاند و ما در اين مدت فكرهايبيخود كردهايم. پسر جوان گوشي موبايل را باعصبانيت روي ميز مياندازد و محكم باكفدست ميزند به پيشاني خودش. بعد بلندميشود و داد ميزند:
ـ ببين... توضيح ميدم...
و ميدود دنبالدختره
دوربين صحنه را ول ميكند و آرام زوم ميكندروي گوشي كه روي ميز جامانده:
ـ الو... الو...
وفيلم با همين صحنه سرگيجهآور هيچكاكي تمامميشود. كات.